تبليغاتX
دفترخاطراتی از عاشقانه هام

دفترخاطراتی از عاشقانه هام

روزمرگی هایی از روزهای خدا

سلام دوست جونیام . نمی دونم بعد از چند روز اومدم این جا دارم برات می نویسم ...............

اما بدونید الان اشکه که داره از چشمام می ریزه . اومدم تو یه کافینت نزدیکیای خونمون تازه باز کرده . الهی من قربونه همتون برم که چی بگم بگم قده یه دنیا یه آسمون یه کویر ................ دلم براتون تنگ شده بگم تو این مدت که نبودم هر وقت یاده تک تکتون می افتادم چشمام از اشک پر می شد بگم دلم داشت برا درد و دل کردن باهاتون پر می کشید چی بگم دوست جونیام ...................              اولش بگم بی معرفت نبودم هر روز تو این مدت فقط خاطراته خوبی که باهاتون داشتم بود که دلگرمم می کرد . راستش الان نزدیک یه ماهی هست کامپیوتر خونمون داغونه و رفته تعمیر اما هنوز مشکلش حل نشده نمی دونم مثل اینکه جریان برق اتصالی داده زده چند تا قطعه تو کامپیوتر بدبختمو سوزونده .......... می بینید همه چی تو این دنیا با من سر لج داره اینم از کامپیوترم .دیگه از دنیا چی بگم . خونه مامان حبیبی اینا هم والا نشد برم سر کامیشون . یه خورده روم نشد تلفنشونو اشغال کنم .

خوب اینا رو گفتم بدونید والا به خدا دسترسی به اینترنت نداشتم والا دلم داشت پر می زد بیام پیشتون .بچه ها این کافینتیه یه آهنگ ملایمی گذاشته عالییییییییییییییی انگاری می دونه دلم چه قدر گرفته . اول نرفتم به وبلاگاتون سر بزنم فقط تندی نظراتتون و خوندم . فدای همتون برم که این قده با محبتید . اول براتون می نویسم اگه وقت شد میام پیش تک تکتون ترو خدا اگه نشد پیش همهتون بیام از دستم ناراحت نشید. به خدا تو ذهنم به فکر همتون هستم ................

خوب بگم تو این مدت دیگه از پا در اومدم بسکی دنبال کار گشتم می بینی شقایق جون تو اصفهان به این بزرگی یه کار خوب پیدا نمیشه که به درده من بخوره بله کار هست اما با چه حقوقهایی و چه شرایطی دور از جونه شما ها انگاری دارند لقمه جلو سگ می ندازند . یه سرس هاشونم تا می گی متاهلی انگاری به شک وصلشون می کنی . آره این شد با هزارتا مکافات تو این یه ماه یه کار پیدا کردم اماااااااااااااااااااااااااااااااااا خدا گذر هیچ بنده ایی رو اون جا نندازه . یه کارخونه رنگرزی و چاپ پارچه بود .والا اولش گفت ما یه خانوم می خواییم کارای حسابداریمون و انجام بده به کارای دفتر برسه اما کم کم رسمو در اورد این جوری بگم از ساعت ۷ صبح تا ۵/۵ بعد از ظهر دیگه داشتم از پا میافتادم یعنی وقتی می رسیدم خونه به جنازه ای شبیه بودم . دیگه از ناچاری مجبور بودم خوب والا اگه قسطم عقب میافتاد باید از کی توقع داشته باشم که همه از من گرفتارترند هیچی دیگه فقط بگم هر روز موقع غروب که داشتم می اومدم خونه این قدر افسرده بودم که حس می کردم هیچی برام ارزش نداره شاید بعضیهاتون بگید دارم شلوغش می کنم اما برا یه آدم حساسی مثل من خیلی زور داره که هرچی کارفرما میگه بگی چشم ولی هرروز بخواهی غر غرهای ناتمومشو گوش بدی اونم با چه الفاظی بدش هم به یه سری کارگر افغانی سو دو بزنی که هیچی حالیشون نشه . این جوری بگم انگاری تو کویر بودم همه جا خاک بود تا کجا از بس هرشب رفتم لباسامو شستم رنگ مانوتها رفت تازش من یه آدم سرمایی هستم از نوع خفن حالا فکر کنید اونجا گاز نداشت فقط یه کپسول بود که به گاز رومیزی وصل می شد هم برا چایی هم برا گرم کردن غذا دفتر کارخونه هم انگاری فکر کرده بودند ویلایه شماله دور تا دورش پنجره بود حالا فکر کنید چه سوزی میومد تو از پوستم دیگه هیچی نگم بهتره پر شده از خشکه .....................هی به خدا دوست جونیا من ادمی نیستم که زود از کوره در برم به خاطر شرایطم تا اونجا که میشه همه چی رو تحمل می کنم اما به خدا دیگه داشتم دق می کردم من که نمی دونم اما حبیبی جونم می گفت اخلاقت گند شده بود هی نق میزد راستش دلم می خواست تلافی اون جا رو سر یکی خالی کنم . تو این یه ماه حبیبی بیچاره نازمو خیلی می کشید اما خوب دسته خودم نبود که سر هرچی بهش گیر می دادم .این بود که هی باهم جرو بحث داشتیم ولی بگم ها من هیچی از مشکلاتم به کسی نمی گفتم . راستیاتش اخلاقم این جوری دوست دارم غم و غصه هام تو دله خودم باهشه دوست دارم همه فکر کنند من خوشحال و راضیم اما دوست دارم تو گوشه قلبم برا همه یه جایی داشته باشم دوست دارم به غم های همه گوش کنم به همه کمک کنم درسته از نظر مالی دستم تو دنیا کوتاهه اما از قدیم گفتند تا توانی دلی بدست آور مگه ننننننننننننننننننننننننه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هیچی دیگه یه دوباریم سرمای بدجوری خوردم که اصلا جون تو بدنم نبود ولی مجبوری می رفتم .تو این مدت هم این قده هرکدوم از اعضای خانوادم یه مشکلی براشون پیش اومد که نگم بهتره . فقط بدونید دلم از این همه غصه داشت می ترکید من هنوزم نتونستم این فرضیه رو حل کنم که چرا یه سری باید این قده تو رفاه باشن و یه سری از اون اول بچی تا دمه مرگ همش تو سختی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ می دونم لابد حکمتشو فقط خدا می دونه اونه که تاعیین می کنه کی چی داشته باشه کی چی .الهی قربونه خداجونم برم که این قده مهربونه درسته بعضی وقتا جوابمونو دیر می ده اما خوب آخرش هرچی به صلاحمون باشه بهمون میده . تو این مدت هی هرروز می گفتم دیگه نمیرم اما یه چیزی جلومو می گرفت می گفت صبر کن .اینم بگم تو این مدتی که نبودم به گفته جوجو جونم که الهی فدای دلش برم گوش کردم بهم گفت تا ۴۰ شب هرروز دعای جوشن کبیر رو بخونم گفت حاجت میده . خوب من به دعاها خیلی اعتقاد دارم اگه واقعا کسی از ته دلش یه نظری بکنه و صلاحی توی کارش باشه مطمئن باشه خدا جوابشو می ده منم خیلی برام از این مسائل پیش اومده .اینه که بد جور عاشق خدامم . یه موقع هایی باهام قهر می کنه چند ماه محلم نمی ده اما وقتی باهم دوسته نمی دونید چه جوری هوای کارامو داره . هیف نمیشه خیلی دوست دارم برم تو بغل خدامو زار بزنم اون قدر سفت بغلش کنم تا دستام پاره بشه اون قدر قربون صدقش برم تا زبونم لال شه اما حیف که ما بنده ها اون قده پاک نیستیم تا به این مراحل برسیم اما برای من بنده خطا کار خدا همینم که یه نگاه کوچولویی بهم بکنه خیلیییییی هیچی یه روزی یه راننده ای اومد تو کارخونه یهو نمی دونم چم شد بهش گفتم اقای قاسمی جای کار سراغ نداری گفت کار دفتری گفتم اره گفته یکی رو می شناسم مثل اینکه یه حسابدار می خواد وای دوست جونیام نمی دونید چه قده ذوق کردم گفت باهاش صحبت می کنه فردا خبرشو بهم می ده فرداش زنگ زد گفت آقاهه گفته با صحبت کنیم پنجشنبه بود رفتم و باهاش صحبت کردم دفتر فروش کف پوش و کاغذ دیواری و.............. بود خیلی همه مومن بود اصلا بهم نگاه نکرد شرایطمو گفتم گفت داریم دفترمون و درست می کنیم و دکوراسیونش و تغییر می دیم یه دو هفته طول میکشه زنگ بزنید تا بگم از کی باید کارتونو شروع کنید ( بچه جونم بگم این اتفاق درست فردای روزی بود که دعا جوشن کبیرم تموم شد ) حبیبی می گفت بیا این همه نشستی دعا خوندی دیدی هیچی نشد اما من ته دلم روشن شد راستش این دعا یه خورده طولانیه اینه که شاید همه حوصلشون نشه هر شب بخونند اما اگه واقعا کسی حاجته بزرگی داره بخونه واقعا حاجت می ده . هیچی دیگه این شد من ۱۹ این ماه حقوقم و گرفتم و از فرداش دیگه نرفتم تو اون جهنم دره بهشونم نگفتم دیگه نمی یام حالا هرچی می خوان فکر کنند مهم نیست فقط خوش حالم دیگه اون جا نمی رم . الانم دوسه روز تو خونه استراحت می کنم تا اگه خدا بخواد و همه چی جور شه از وسطای هفته آینده برم سرکار . یه کار هم برا یه دفتر روزنامه پیدا کردم برا قسمته طراحیشون حالا نمی دونم جور شه یا نه شنبه یعنی فردا باید برم صحبت کنم البته یعنی کار و براشون انجام بدم ببرم تحویلشون بدم . دوست دارم اون قدری در بیارم که محتاجه خلق خدا نشم فقط همین هیچ وقت زیادتر از سهمم نخواستم حالا هم نمی خوام اون قدری می خوام که بتونم زندگی کنم کیف دنیا رو هم نمی خوام .................................. برام دعا می کنید دیگه مگه نه و خواهش می کنم برام یه کوچولو دعا کنید تا مشکلام حل شه باشه دوست جونیا...................................

خوب اما بریم سر بغضی که تو گلومه . راستش مامانه من چند سالی بود گواتر داره تو ان مدت هم خیلی اذیت شد خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییی دکترم می رفت و میاومد اما زیاد تعصیری نداشت حالا چند شب پش دکترش فرستاد نمونه برداری .وای نمی دونید چی بهش گفت الان که دارم می نویسم دستام داره می لرزه دکت احمق ورداشت بهش گفت خوش خیم بود مامانه منو می بینید گفت چی خوش خیم بود دکت احمق نه ورداشت نه گذاشت گفت سرطانتونو می گم . ای خدا هرچی سنگه زیر پای لنگه حکایته ماست و بیچاره مامانم کپ کرده بود اون قدر براش تحملش سخت بود که زبونش بند اومدم این دکتر احمق نکرده بود یه جور دیگه بهش بگه .بچه ها نم دونید وقتی مامانم اومد خونه چه حالی داشت . نمی دونین چی کشیدم . ای خدا اگه مامانم یه طوریش بشه من چیکار کنم تو این چند شبه همش دارم فکر می کنم اگه مامانم یه روز نباشه چی می شه دیوونه میشم اخه مامان بیچاره من که گناهی نداشت چرا باید این اتفاق براش بیافته . از جونی تاحلا همش سختی همش بدبختی دیگه نباید حالا این جوری می شد .دروغ می گم بگید دروغ می گم . روحیش کلی داغونه می گه بیخود نبود من همش تو این چند وقته به مرگ فکر می کردم . نمی دونم چه جوری باید دلداریش بدم . اوضام داغونه بد جور ....... حالا قراره تو این هفته جوابه نمونه برداریشو ببره پیش یه دکتر خوب . دعا کنید مشکلش جدی نشه . راستش درسته گفته خوش خیمه اما تو فامیله ما سرطان زیاده دائی کوچیکه خودم بنده خدا الان ۲ ساله دچارش شده زیر گلوش همین طور غده غده شده شیمی درمانی هم فایده نداره بنده خدا داره دردو همین جوری تحمل میکنه چند بار رفته تهران بهش گفتند شاید با پیوند مغز استخوان بشه یه کاریش کرد اما هزینش خیلی سنگینه هم این که ۵۰ /۵۰ است یعنی مطمئن نیستند . بابابزرگم هم همین طور سرطان داشت فوت کرد . بابای خودمم هم سرطان روده داره البته چند سال پیش دیگه اومیدی بهش نبود اما با نذر و نیازهای مامانم مشکل بابام تلا حدودی حل شد البته هراز گاهی دوباره اوت می کنه .اینه که خیلی برا مامان جچونم می ترسم .ترو خدا برام دعا کنید .خدا سایه هیچ پدر و مادری حتی بدترین هاشم از سر بچه هاشون کم نکنه ماله منم برام نگه داره .الهییییییییییییی آمین

پینوشت ۱ : وصالم خواهر جونم عزیزم منو ببخش تازه الان رفتم خصوصیتو خوندم . بمیرم برا اون دلت ببخش تو اون وضعیتتت نبودم تا مرحمی برا دلت باشم نمی دونم امیدوارم تو این مدتی که نبودم تو هم برام ننوشتی همه چیز حل شده باشه . امیدوارم عشقه قشنگتون این قدر زود تموم نشه . فدای اون بغضت برم . به خدا تا خوندم چی برام نوشتی بد جوری دلم گرفت . یعنی میشه مشکلت حل شده باشه بیای برام بنویسی همه چیز خوب شده ................. ولی گلم قشنگم . نازنینم حتی اگه همه چی تموم شده باشه هم لابد یه حکمتی توش بوده . اون قدر از این اتفاقها دورو برم دیدم که به صلاحی که خدا برا بنده هاش می خواد اعتقاد دارم . ببین خدا هیچ وقت نمی خواد بنده هاشو دل شکسته ببینه مگیه این که تو اون کارشو صلاحی باشه . می دونم سخته خسلی هم سخته . می دونم خاطراتتون  لحظه های با هم بودنتون جلوی جشماته می دونم حرفاش دائم تو گوشته می دونم رویاهای خوشگلی تو ذهنت باهاش داشتی اما گله قشنگم ترو به خدا قسمت می دم فقط صبر داشته باش طاقت داشته باش سع کن فراموش کنی هر چند شاید ماهها و حتی سالها طول بکشه اما وصالم تو سعیتو بکن بدون یه دوستی داری که از گوشه یه شهر دیگه دلش برات می تپه و برات ارزوی بهترین هارو داره .فدات بشم اگه اومدی برام بنویس اوضات چه طوره چی کار می کنی .اگه دوست دارس شمارتو برام بزار تا صدای قشنگتو بشنوم . وصالم آبجی کوچولوی عزیزم خیلی دوستت دارم . مواظب خودت باش                    پینوشت ۲ : شقایق نازنیم . به قول خودت هم اسم قشنگم مرسی که تو این مدت به یادم بودی باور کن از ته ته قلبم به یادت بودم و هستم و خواهم بود                                                              پینوشت ۳ : بهی جونم می دونی دلم قده یه دنیا برات تنگه . می دونی چقدر دلم می خواست بیام وبتو بخونمو ببینم با آقا فرزاد چیکارا می کنی می دونی داشتم از فضولی میمردم ببینم عروسی داداشت چی شد < دوستت دارم تا آخر دنیا >                                                                      پینوشت ۴ :  سارا سارای عزیزم مرسی بابت همه چیز . مرسی به یادم بودی مرسی که نگرانم بودی بدون به خود خدا قسم یه قسمت قلبم ماله توهه < دوستت دارم اندازه تموم کرات >                   پینوشت ۵ : ساراجونم فدات بشم که بالاخره از غیبت طولانی مدت اومدی بیرون . دلم برات کلی تنگ شده  ........................................................................................................................ پینوشت ۶ : جوجو جونم فدات بشم که تا شبه آخری که دعام تموم شد جلو چشمم بودی و از یادم بیرون نمی رفتی . قده بزرگی خدا دوستت دارم

پینوشت ۷ : فدای تموم شما دوستای گلم بشم خندان جونم . تیام عزیز - آس خشت نفسم که دلم لک زده ببینم قصش به کجا رسیده ؟ آلمای مهربونم - من ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ - ب ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ و همه و همه اونایی که میاومدند بهم سر می زدند و می دیدن من نیستم . بدونید به وسعت دریاها دلم براتون تنگ شده بود باور کنید

نمی دونم چن روز دیگه چند وقته دیگه دوباره میام پیشتون اما به خدا عاشقونه دوستتون دارم .برام دعا کنید منم براتون دعا می کنم

نوشته شده در جمعه 1388/08/22ساعت 11:55 توسط شقایق و حبیبی| |

سلام دوست جونیام .خوبید خوشید

الان اومدم زودی یه آپ کنم بگم اگه از این به بعد یه موقع هایی دیر اومدم به دوستای گلم سر بزنم نگید بی معرفت شدم .

راستش شنبه ای که رفتم سرکارم . رئیسمون خیلی زود اومد . هنوز به غیر من کسی نیومده بود . هیچی یه خورده که گذشت صدام کرد و گفت شرمنده ولی اوضاع شرکت که می دونید چه طوری تو این مدت هم سعی کردیم یه جورایی نگهش داریم اما تا موقعی که ساختمونها فروش نره فایده نداره . هیچی دیگه دوست جونیام از چیزی که می ترسیدم سرم اومد . حقوق شهریورم و داد و گفت دیگه از فردا نیاد . واییییییییییییییییییییییییییی نمی دونید انگاری یه سطل آب یخ ریخته باشند رو سرم

من فکر کردم حالا کلاْ شرکتو تعطیل کرده . اما دیدم خیر خودشو دو تا دیگه از همکارام هنوز تشریف می یارن . نمی دونم فقط من و بقیه زیادی بودم . حالا اونا هیچی اما توقع نداشتم منو هم بیرون کنه .یعنی خیر سرمون بنده مسئول دفترشون بودند خوب اون خانومی که هنوز می یاد یه ۵ ۶ سالی باهاشون کار می کرد . اون آقایی هم که نگه داشت فعلاْ خرم مالیهاشونو می کنه اما درستش نبود منی که آمار همه کاراشونو داشتوم و بیشتر کارای شرکتو می چرخوندمو بیرون کنه . اعصابم داغونه .می دونید نمی دونم چرا ته دلم زیاد شور نمی زنه . یعنی دل واپسی و فکرو خیال داره دیوونم می کنه اما همش ته دلم به خودم می گم لابد یه سلاحی توش بوده وگرنه خدا منو تنها نمی زاره . خیلی پر رو شدم فکر می کنم خدا خیلی دوستم داره . ولی آخه خودش می دونه من خیلی گرفتارم می دونم تو این سختی تنهام نمی زاره . مگه نه . همین جوری دیگه مگه نه . دارم الان به خودم امیدواری می دم . وای اوضاع کار هم که نامساعده . خاک برسرا فکر می کنند دارن صدقه می دند این دوروز چن جا زنگ زدم پر رو ها می گن حقوق ۷۰ الی ۸۰ حالا خیلی بدن ۱۵۰ .آخه خجالتم خوب چیزی . یکی نیست بگه سرمون در می کنه به خاطر ۱۰۰ تومن بیام سرکار . وای این قد تو این دوروز زنگ زدم این ور اون ور خسته شدم

می دونید سرکارم شرایطش خوب بود درسته رئیسمون حالمو بهم می زد اما هم حقوقش خوب بود هم ساعتش . خوب من ۵/۲ که تعطیل می شدم ۳ خورده ای می رفتم سریه کار دیگه اما الان اگه یه کاری هم برام پیدا شه لابد تا ساعت ۴ و ۵ دیگه نمی تونم به کار دومیم برسم                                        نمی دونم چرا هیو همه چی بهم خورد . جمعه ای جاتون با حبیبی رفتم یه زیارتگاهی به اسم علامه مجلسی خیلی خلوت بود حسابی دعا کردم . اسم تک تکتونم اوردم . از خدا خواستم هرچی تو دلتونه بهتون بده . اونروز خیلی دلم گرفته بود عصر جمعه بود دیگه پیله کردم به حبیبی گفتم منو ببر اون جا . هیییییییییییییییییییییییی یه دله سیر گریه کردم . ای خدا چرا همه کارام داره قاطی پاطی می شه .لابد دارم امتحان می شم نهههههههههههههههههههههههه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/           اینه که دیگه نمی تونم مثل قبل بیام بهتون سر بزنم چون دسترسی به اینترنتم کم می شه خوب خونمون هم یه خط که بیشتر نداریم تلفنوم اشغال می شه صدای همه در می یاد . وای نمی دونید دلم چه قده زود براتون تنگ می شه  . ترو خدا برام دعا کنید زود یه کار خوب برام پیداشه                                              عاشق همتونمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم           عاشق حبییبی جونم که تو این چند روز تنها تکیه گامه و خیلی آرومم می کنه              عاشق خودامم .خودایی که می دونم منو تنها نمی زاره . هوامو داره .مگههههههههههههههه نه ؟؟؟    دوست جونیای اصفهانی کار خوب سراغ ندارید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه 1388/07/06ساعت 2:50 توسط شقایق و حبیبی| |

سلام . سلام صدتا سلام

خوبید دوست جونیا . با تاخیر عیدتون مبارک . نماز روزهاتون قبول باشه .

خوب این چند وقت سرم شلوغ بود . یه خورده هم حال و حوصله نداشتم بیام آپ کنم . خوب روزهای زندگیم چیزی برای گفتن نداشت یکنواخت یکنواخت .مثل یه آدم کوکی بودم طبق برنامه می رفتم و می یومدم . روزها و ثانیه ها می رند و میان می رندو میان و من هنوز سرجامماینم ایکون خودمه همش دارم  می دوم این ور و اون ور ولیییییییییی هیچی به هیچی . راستی دوست جونیا به نظرتون تازگی ها زمان خیلی زود نمی گذره . وای برای من که هفته ها به یه چشم زدن دارند می گذرند . از یه طرف دوست دارم زودتر برم برسم به دوسال آینده از طرفی دلم میگیره خوب عمرمونه که می گذره دیگه . عمر خودم به کنار عمر عزیزانم هم داره میره به جلو .وای نمی دونید وقتی فکر می کنم تا چند سال دیگه بزرگترام پیر می شن خودم و حبیبی جونم هم بزرگتر .زمانهای با هم بودنمون کمتر و کمتر و ............. آه   از این گذر عمر  . خوب فکرم مزخرفه می دونم اما دوست ندارم به این فکر کنم هرچه سالها زودتر بگزرند زودتر پدر و مادرمو بقیه رو از دست می دم .دوست ندارم فکر کنم زمان باهم بودنمون هی کم و کمتر میشه . شاید کمی افسرده شدم که دارم به این چیزها فکر می کنم .

دلم از این زمونه خیلی پره خیلی خوب بریم سر روزمرگی های این چندوقتم . دو سه هفته پیش بود که پدرشوهرم به حبیبی گفت شما تصمیمتون برای تاریخ عروسیتون چیه ؟ خوب حبیبی هم گفت اگه بشه تابستون سال آینده . خوف پدرشوهری هم خیلی راحت فرمودند من دستبالم فعلاْ تنگه و نمی تونم زیاد کمکتون کنم و از من توقع نداشته باشید و ........... دوست جونیام نمی دونید وقتی حبیبی جونم اینهارو بهم گفت چه قذه گریه کردم اخه اونا برا همه پسرا عروسی گرفتن و خیلی کمکشون کردند حالا چون پدر شوهرییم تو این چند سال یه خورده ورشکست شد و کاراشون بهم خورد سر ما به پیسی رسیدند و به خدا نمی گم دارند و نمی کنند اما ندار هم نیستند . خوب ما هم زیاد ازشون توقع نداریم .فقط دلم میخواست جواب این چند سال خانمی که به خرج دادم و تموم زحمتهایی که حبیبی با جون و دلش براشون کرد رو حداقل تو عروسیمون بکنند و به همون خدا اگه خودمون داشتیم می زاشتم یهقرون بهمون کمک کنند ولی دوست جونیام شما که غریبه نیستید حبیبی جونم دانشجویه درست بعضی اوقات با پدرش کارای پیمانی می گیرند اما همیشه که نیست . تازه یه وام هم گرفته بود بابت خرید تلویزیون و ...... که هر ماه باید قسطشونو بده . خوب تو تهرون یه داشجو می تونه هم کار کنه هم درس بخونه چون موقعیت های کاری زیاده .اما تو اصفهان که این جوری نیست هیچ شرکتی قبول نمی کنند که حبیبی دوروز نیاد و بعضی روزا دیرتر بیاد سرکار و خوب دیگه میمونه این رستورانها که فقط شیفت شبشون بهش می خوره ک اون جوری هم بیچاره لابد باید ساعت ۲ و ۳ شب بیاد خونه و دوباره ساعت ۶ بره دانشگاه . وای نمی دونید از بس تو این چند وقت فکر کردم دارم منفجر می شم . مرده شور این رژیم و مملکت و ببرند که هی حرف مفد می زنند . نه کاری نه پولی و نه ..... برا این جونهای بدبخت جور می کنند اون وقت هی میرند بالای ممبراشون حرف از کمک به فلسطینو غیره می زنند تازه ادعاشونم می شه که یعنی به فکر مردمه کشورمون هستیم .آره خوب خیلی به فکرند برا همین فقر داره از در و دیوار خونه مردم می ره بالا . آره اینه که یکی از فکرهایی که این چند وقته ذهنمو درگیر کرده اینه که خدا مخارج عروسیمونو چه جوری جور کنیم با این قیمتهاس سرسام آور حالا .

من که خودم دیگه دارم میمیرم بس کی فکر کردم . تو رو خدا شما اگه راهی می دونید بهم بگید ؟؟؟؟

از طرفی اوضاع مالی شرکتمون افتضاحه و چند روز پیش رئیس احمقمون رسما اعلام کرد به فکر کار باشید چون اگه این چندوقته نتونه پول جور کنه باید شرکتتو تعطیل کنه چون هزینه بی خودی واییییییییی بچه ها حالا چیکار کنم . تا بیام دوباره یه کار مناسب جور کنم که با شرایطم جور بیاد کلی طول می کشه . ای خدا قسطامو چیکار کنم . ترو خدا برام دعا کنید و می دونم خدا هست می دونم بندشو تنها نمی زاره .می دونم اگه نبود الان زیر آوارها خورد شده بودم ولی آخه مشکلات مالی بدجور کمر شکنند . تمومه روانه آدمو از کار می ندازه . دلشوره داره دیوونم می کنه .

خوب پنجشنبه ایی با حبیبی رفتیم نمایشگاه پائیزه . اوههههههههههههههههه چه قد شلوغ بود . دور از جونه شما این مردم چه قدر آشغال خر شدند و به نظر من چیزیش که از بیرون ارزونتر نبود تازه بعضی چیزا رو گرون تر هم می دادند و به غیر شکر و روغن . ما هم فقط یه خورده خوراکی خریدیم و منم رفتم لواشک البالو و اوچه از این متری ها خریدم وای تا دمه افطار دلم داشت درمیومد دیگه . هی می خواستم بخورمشون . معلوم بود ترشه ترشه ها . بعدش با حبیبی اومدیم خونمون و افطار کردیم و کلی خوش گزروندیم . حبیبی جونم هم به مامانم گفت شما مشکلی ندارید اگه بشه برای تابستون آینده عروسی بگیریم .مامانی هم گفت نه .منو می بینید همین طوری موندم اخه درسته من بیشتر وسایل گنده هامو خریدم اما هنوز کلی چیز میز مونده بخرم و تازه از وام هم خبری نیست که بابام بگیره . دوست جونیا جایی سراغ دارید وام جهزیه بدند البته سودش زیاد نباشه ؟؟؟؟؟؟؟؟

هیچی دوباره هفته از سر اومد . اهان حبیبی جونم شنبه که اومدم سرکار دنبالم .یهو رفت از صندوق عقب یه کادو آورد داد بهم .وایییییییییییییییییییی یه کیفه خوشگل مارک چنل . وای کلی ذوق مرگ شدم خیلی خوشمل بود .کلی کیف کردم . کلی هم قربون صدقه حبیبی جونم رفتم .اون هم هی این جوری می شد  .خوب فرداشم که عید بود منم از ظهر رفتم خونه حبیبی اینا تا شب . کلی کیف کردیم کلی هم خوش گذشت .وای چه هالی میده بعد یه ماه ناهار خوردن .این قده بهم چسبید که نگو من افتادم روغذا .جاتون خالی مادرشوهری سوپ و مرغ سوخاری و برنج زعفرونی پخته بود .به به کلی حال داد و خودمونم شیرینی خامه ای خریدیم .بعداپ با چایی خوردیم عسر هم مادر شوهری و پدرشوهری رفتند شاهین شهر .من موندم و حبیبی .کلی درد و دل کردیم . کلی خندیدیم . راستی پدر شوهر ی اینها چند وقته یه بچه خرگوش کوچولو دارند .خیلی نازه .دیروز هم با حبیبی رفتیم باهاش بازی کردیم . بهش غذا دادیم . دیگه غروب اومدند .من خوب می خواستم برم خونمون خوب دلم برا مامانم اینا تنگ شده بود اخه تنها بودند گناه داشتند هی دعا می کردم یکی از بچه های همسری اینا بیان تا من در برم اخه اگه می رفتم اونا هم تنها می شدند هی غصه می خوردند . وای وقتی فکر می کنم اگه یه روز بچه دار شم و بعد که بچمون ازدواج کرد همش بره پیشه زنش یا شوهرش و نیاد پیشم از غصه دق می کنم . قید بچه دار شدنو می زنم . خوف حساسم چیکار کنم . هیچی دیگه هیچکی نیومد منم مجبور شدم پیششون بمونم . شامم جاتون خالی یه عالمه ماهی خوردیم . تازه ساعت ۱۰ بود که دو تا برادرشوهری اینها تشریف آوردند . اونا هم کیک خریدند .بازم کیک و چایی خوردیم .خلاصه دیروز شکممون دلی از عذا در اورد .

پینوشت ۱ : بچه ها سامسونو می بینید وای من که اگه یه شب نبینم خوابم نمی بره . کلاْ عشقه فیلمم حسابی . وای چه قده از این فیلم های رمانتیک کره ایی و ژاپنی خوشم می یاد . بعضی اوقات این فیلم ها رو میبینم به نظرم عشقاشون یه جوره دیگه می یاد . حبیبی می گه نه بابا اگه از رو زندگی تک تک ما فیلم بسازند به چشم بیننده عشقهای ما هم یه جور دیگه می یاد . نمی دونم اما حسی که تو عشقاشونه خیلی دوست دارم . قسمته دیشبش هم مثل خاطراته گذشته ما بود . اخه ما هم مثل اینا بند و تبصره داشتیم و بیشترشون مثل همین ها بود به غیر داد زدن جلوی همه . وای بخصوص اون جا که پسره رفت دیدنه مامان سامسونگ . آخی خوب اون موقع ها منم دلم برا حبیبی خیلی می سوخت .اون قده از اهنگاش خوشم میومد که پنجشنبه ای رفتم تمومه آهنگاشو از اینترنت دانلود کردم واقعاْ ارامش بخشه . این چند شب با اهنگاش می خوابم یه حسه خوبی بهم میده .شما هم گوش بدید خیلی دوست می دارید احتمالاْ .                                                                                                پینوشت ۲ : وای دلم یه کوچولو گرفت ماه رمضون تموم شد . برا خودش یه حس و حالی داشت که با چیزی قابل مقایسه نبود . البته من امروز هم روضه ام . گفتم تا حسو حالش تومه یه چندتا قضایی هامو بگیرم . آخه رئیسمون یه چند روز رفته تهران گفتم تا نیست بیاد دوباره بفرستتم این ور اون ور بگیرم  پینوشت ۳: از تموم قلبم از آزی عزیزم ممنونم که باعث شد بتونم امسال برای اولین بار قران و ختم کنم پینوشت ۴ : به خدا همتون برام عزیزید . همش تو فکرمید .از ته قلبم خوش حالم دوستای خوب ومهربونی مثل شما دارم .                                                                                                   پینوشت ۵ : خدا جونم مثل همیشه عاشقتم و می دونم اگه تو رو نداشتم هیچکی رو نداشتم 

  عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com   

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com

نوشته شده در دوشنبه 1388/06/30ساعت 11:41 توسط شقایق و حبیبی| |

سلام دوست جونیای گلم . قربونتون برم الهی خوبید خوشید سلامتید .

چه می کنید با روزه داری ؟ الحق که امسال خیلی سخته روزه گرفتن اما قربونه خدا برم که خودش به همه طاقتش رو هم می ده . وای من که چند روز اول خیلی سختم بود .دیگه از تشنگی داشتم پر پر می زدم .آخه دائماْ هم مجبور بودم برای کارای شرکتمون برم بیرون این می شد که دیگه از گرما به لح لح زدن می افتادم

اما دیگه حالا عادت کردم . ولی نمی دونم فقط من این جوریم یا دوستای گلم هم همین طورن .وای من بعد افطار فقط می تونم یه لیوان چایی با نون و پنیر بخورم . این قده حالت تهوع می گیرم و معدم درد میگیره که تا شب که می خوام بخوابم دارم اذیت می شم همشم بدنم بی حاله دلم می خواد یه گوشه بخوابم .کلی هم غرصه معده خوردم فایده نداره .سحری هم که هیچی نمی خورم فقط هندوانه با آب .

نمی دونم سنگینی معدم برایه چیه .خیلی ازیتم می کنه .

خوب جونم براتون بگه که راستش ۵/۶/۸۸ امسال سالگرد آشنایی منو حبیبی بود یعنی از اولین دیدارمون و آشنایییمون ۵ سال گذشته و راستش هم برایه من هم حبیبی این روز مهم تر از روزای دیگست چون ما تو این روز دلامون بهم گره خورد و اولین جرقه تو این روز بود .بهترین تصاویر در بهار بیست www.bahar-20.com

***

 خلاصه که کلی ذوق داشتیم .من یه لباس خوشگل سفید از گپ برایه حبیبی جونم خریدم .اونم وقتی منو برد بیرون یهو از زیر ماشین یه دسته گل خوشگل بهم داد که ۵ تا شاخه گل سرخ بود به نشونه این ۵ سال و یه ادکلنه خوشگل با یه دنیا عشق . .......... .راستش ما پنجشنبه ایی قرار بود بریم بیرون که جاری جونی زنگ زد مارو برا افطار دعوت کرد ما هم موندیم تو رودربایستی نرفتیم بیرون .ولی خوب خونه جاری این ها هم خوش گذشت . کلی خندیدیم . جمعه ایی هم بعد  از افطار با حبیبی جونم رفتیم بیرون و جاتون خالی کلی چیز خوردیم (آب انار .بستنی انار .آیس پک .پسته . بستنی قیفی و شام ) خلاصه راست یک سال خوردیم البته من نمی خواستم ها اما این حبیبی لجباز هی می خرید می گفت یه شبه باید بخوری

خلاصه کلی خوش گذشت کلی حرفایه قشنگ قشنگ زدیم و کیف کردیم .

شنبه هم مامان همسری افطار دعوتم کرد رفتم خونش و یه قرمه سبزی باحال باحال خوردم . الان یه چند وقتیه دیگه با حبیبی جونم مشکلی ندارم وایه که چه قذه اعصابم راحته و دنیا در صلح و صفاست .

چه قدر خوبه آدما همیشه با هم مهربون و عشقولی باشند . راستی بچه ها به نظر من که امسال ماه رمضون خیلی زود داره می گذره انگار نه انگار یه هفتش رفته و تو هفته دومیم . وای خدا چه قدر از حال و هوای این ماه تو موقع های سحر و افطار خوشم می یاد .آدم حس می کنه یه جورایی به خدا نزدیک میشه . به خدا تو هر دو موقعش برای تک تک دوستای عزیزم دعا می کنم همتون تو ذهنم هستید برا همتون بهترین ها رو می خوام .ان شالله به حق همین ماه مشکل هممون حل شه .

خوب تو این یکی دو هفته زندگی منم مثل بقیه آرو م آروم بود و هیچ خبر خاصی هم پیش نیومد . بجز همون روز تاریخی من و حبیبی . ولی خیلی خستم .احتیاج دارم یه هفته فقط بخوابم

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com

قربون همتون برم الهی که این قده مهربون و با معرفت هستید . واقعاْ از اعماق قلبم میگم دوستتون دارم

حبیبی عزیزم .با اینکه ۵ سال از اولین دیدنمون گذشته هنوز برام همه چی تازست اون روز اون ساعتها تک به تک جلوی چشمامه و باید بگم اگه صدباره دیگه بمیرم و زنده شم انتخاب من تو هستی ای .عزیزم تا دمه مرگ عاشق هستم مثل روز اول

خدای مهربون .ممنونم منونم که یه باره دیگه سعادت این و بهم دادی تا به مهمونی تو بیام و توانشو بهم دادی تا شرمندت نشم .خدا جونم مرسی مرسی که مثل همیشه هوامو داری . ای یگانه معبود من  میپرستمت اون جوری که لایقش هستی .ای خداااااااااااااااااااا

 عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.comعكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com

این تصویرها رو دوستشون داشتم گذاشتم شما عشقولیهام هم ببینید .

نوشته شده در دوشنبه 1388/06/09ساعت 11:1 توسط شقایق و حبیبی| |

سلام دوستای گلم .خوبید خوشید .چه خبرا جونم براتون بگه این چند وقت سرم حسابی شلوغ بود این شد که نمی تونستم بیام بنویسم ،راستش شرکتمون قراره یه شرکت فروشگاههای اینترنتی بزنه دیگه از هممون داره مثل چی کار میکشه تا زودتر راه اندازی شه .

خوب یه هفته قبل مامانم رفت مسافرت خوب دائیم از آلمان اومده بود باید می رفت دیدنشون هیچی ما هم تواین یه هفته شدیم خانوم خونه .اما به خدا جونم در اومد خیلی سخته همه کارا رو یکی بکنه خوب من بیچاره هم که صبح تا ساعت ۷ عصر سرکارم وقتی هم میاومدم هیچی کلی کار داشتم شام ،غذای فردا،شستشو ،تمیزی آشپزخونه و .... این خواهری هم انگار نه انگار بی تفاوت بی تفاوت هیچ کاری نمی کرد و واقعاً حالم گرفته شد تو این مدتی که مامانم نبود تازه فکر کنید تو شرکتمون هم کلی کار داشتم نتیجش این شد که حالا تموم جونم درد می کنه .بیچاره حبیبی هم این هفته منو میبرد سرکار و میاورد .دستش درد نکنه . الهی قربونش برم طفلی تو این یه هفته خیلی دل به دلم داد منم هی براش ناز کردم . 

پنجشنبه هم بعد از ظهرش دلم گرفته بود رفتم طرفای خونمون یه گشتی زدم و یه لباس خوشگل پلنگی هم خریدم حراجی بود . بعدش که اومدم خونه تا دره آسانسورو باز کردم دیدم حبیبی جونم با یه دسته گل رز خوشگل پشت در وایستاده بود آخی الهی بیچاره یه نیم ساعتی بود وایستاده بود این قذه ذوق کردم که نگو مخصوصاً گلا وای خیلی بهم حال داد بعدش هم کلی عشقولانه شدیم .می دونید دوست جونا این قذه بودنش حرف زدنش نگاهاش برام شیرینه که وقتی قهر میکنیم دلم طاقت نمیاره ازش دور باشم . خلاصه که هیچی بعدش حبیبی جونم گفت مامان اینا مثل این که می خوان فردا برند چادگون بیا یه زنگ بزن ببین چه طوریه خوب من یکمی ناراحت شدم فکر کنید ساعت ۵/۹ بود هنوز به من نگفته بودند می خواییم فردا بریم که منم کارامو بکنم آماده باشم تازه اگه یه وقتی بگیم ما نمی یاییم کلی بهشون بر می خوره و هزاربار به رومون میارن .جاری های دیگه خیلی پاچه پاره بازی در میارن برای همین همیشه باید ۲ روز قبل از همه چی بااطلاع باشن وگرنه نمی یان اما من بد بخت همیشه نخدیم .خوب  منم مجبوری زنگ زدم که مامان شوشویی گفتن بله می خواییم بریم ساعت ۶ صبح آماده باش .بعدش که قطع کردیم کلی به شوشوی بیچاره چیز گفتم .خیلی لطف کردن که جوابمو دادند .هیچی دیگه آقا ما هم اون شب تا ساعت ۵/۱ داشتم برای ناهار بابام این ها غذا می پختمو و تمیزکاری آخه قرار بود جمعه بعد از ظهر دیگه مامانیم بیاد گفتم خونه مرتب باشه

هیچی صبح انگاری داشتن منو میکشتند این قذه خوابم میاومد که نگو . جاتون خالی رفتیم چادگون یه جایی طرف سد زاینده رود اصفهان .ای بدی نبود و بازم مثل همیشه با این جاری ها افتادیم رو دنده حرف و خنده ساعت ۶ هم رفتیم یه جای دیگه که زیاد خوب نبود ولی خوب سوار قایق موتوری شدیم که حال دادو بعدش هم یه آش خوردیم که حسابی چسبید .حبیبی جونم هم اون روز خیلی مهربون بود و کلی هم فیلم و عکس باهم گرفتیم .

دیگه شب تا اومدم خونه ساعت ۵/۱۱ بود .از خستگی داشتم میمردم.تند تند لباسامو شستمو آشپزخونه هم طبق روال این یه هفته باز بهم ریخته بود تند تند جمع کردم و دیگه جنازم به تخت رسید مامانی هم هنوز نرسیده بود .وای که این صبحهای شنبه چه قدر سخته آدم می خواد پاشه بره سرکار .بازهم حبیبی بیچاره با اینکه حالش بد بود و سرما خورده بود اومد منو برد .واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای که چقدر دیروز که شنبه باشه اصفهان گرم بود یعنی دقیقاً فکر کنم داشت آتیش می بارید .برعکس شمال که مامانم می گفت تو این یه هفته این قده بارون اومد که نمی شد از خونه برن بیرون .به قدری گرما زده شدم که فقط تونستم خودمو برسونم خونه و دیگه سرکار دوم نرفتم .وای مامانی جونم هم اومده بود کلی ماچش کردم چه قده دلم براش تنگ شده بود چه قدر جاش خالی بود .هیچی سوغاتی هامو هم گرفتم دائیم زحمت کشیده بودند برام کفش و بلوز و شکلات و یه سری گیره سرو کیف کوچیک آورده بودند .البته یه دوربین خوب هم برامون آوردند .دستشون درد نکنه چون چند وقت پیش دوربینمون شکست و واقعاً نیاز داشتیم . مامانی هم کلی خراکیای خوشمزه آورد زیتون و کلوچه و لواشک و فندق تازه و ماهی و .... جای همتون خالی .

پی نوشت ۱ : می دونید من همیشه فکر می کردم اگه وقتی یه دختر یا پسر ازدواج کنه و وارد یه خانواده جدید بشه اگه خوب باشه و بهشون محبت کنه دیگه مشکلی براش پیش نمی یاد .اما حالا می بینم خیر این طوری ها هم نیست به خدا من از موقعی که وارد خوانواده حبیبی اینها شدم تا حلا نشده یکبار باهاشون مخالفت کنم یا غیر کمک کردن و محبت چیزی دیگه ای باشه اما هر از گاهی یه حرفایی می زنند و یه کارایی می کنند که جیگر آدم میسوزه .یعنی خدایی تو این چند وقت من فقط مادرشوهری بهناز جونم و می دونم که خیلی خوبه و قربون صدقش می رند اما بقیه دوستام به نوعی حتی کوچولو از دست خانواده های همسری ناراحتند .واقعاً چـــــــــــــــــــــــــــرا ؟

پینوشت ۲ : بچه ها یه سایتی هست که میشه توش کتاب دانلود کرد خیلی راحت فقط باید عضو شید آدرسشو میزارم .من خودم چون عاشق رمانم خیلی با این سایت کیف می کنم www.98ia.com   

پینوشت ۳ : بعضی موقع ها به طور اتفاقی با بعضی وبلاگای دوستای گلم آشنا میشم .وقتی زندگیهاشون می خونم به خدا کم میارم با این که این قده سختی کشیدن و مشکلات بزرگ تو زندگیهاشون داشتند بازم ناامید نیستند من که از وقتی باهاشون آشنا شدم دارم تغییراتی تو زندگیم میدم که خیلی ازشون ممنونم .واقعاً ممنونم .حالا با اجازه خودشون آدرساشونو می زارم تا دوستای گلم شما هم باهاشون آشنا بشین .   http://story-of-my-life.persianblog.ir/1388/5/  آس خشت عزیزم www.aziiiiiii.persianblog.ir/ آزی گلم - http://alahman.blogfa.com/     جوجوی گلم

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com


پینوشت ۴: عاشقونه همتونو دوست دارم . واقعاً میگم و شاید از بهترین اتفاقای زندگیم آشنا شدن با دوستای وبلاگیم باشه .

عاشق حبیبی عزیزم هم هستم که تو این مدت بد اخلاقی ها و غر غر هامو تحمل کرد و یارو یاور همیشگیمه

نوشته شده در یکشنبه 1388/05/25ساعت 11:33 توسط شقایق و حبیبی| |
سلام دوستای گلم خوبید .چه خبرا .چی کارا می کنید ؟

راستش این چند روز وقت نمی کردم بیام پست جدیدم و بنویسم .

خوب جونم براتون بگه که خوب منو حبیبی جمعه آشتی کردیم .خوب طبق معمول همیشه با سیاست های من البته  راستش پنجشنبه دیدم دیگه نمی تونم طاقت بیارم هیچی رفتم خونه مادرشوهری اینا .حبیبی خونه نبود سرکار بود .بابا ومامانش خونه بودند طفلی هاهم تنها دلشون گرفته بود هیچی تا منو دیدن درد و دلشون باز شد .میگفتند ما تنهاییم و از بچه هامون انتظار داریم بیان دورمون باشن و مادرشوهری می گفت با اینکه این چندروزه حالم خوب نبود اما اونشب تا قرار شد بریم پارک کلی خوشحال شدم . وای دوست جونیا منم که حساس اشکم در اومد دلم براشون سوخت با خودم قول دادم حتی اگه دیگه بهم فحش هم دادند ( البته نمی گند هیچ وقت ) دیگه به حبیبی نگم .تا اون ناراحت نشه بخواد با مامان و باباش دیگه حرف نزنه .آخه می دونید دوست جونیا الان مدتهاست حبیبی دیگه مثل قبل با مامانو باباش بگو بخند نداره یعنی خیلی کم باهاشون حرف می زنه منم بهشون گفتم یه وقت فکر نکنن من مقصرم ها .به خدا خیلی باهاش حرف می زنم اما کو گوش شنوا . خوف لجبازه دیگه .می دونید خیلی مامانو باباشو دوست داره اما میگه کاراشون درست نیست و به حرفای من زیاد اهمیت نمیدن و خیلی مسایل دیگه خوب اونم حق داره اما من میگم خوب مشکل داری بگو آقا من از این موضوع ناراحت شدم چرا تو دلت میریزی که بشه یه عالمه هم خودتو عزیت می کنی هم منو هم اونارو . آره خوب خلاصه حبیبی ساعت ۹ اومد پدرشوهری هم جوجو پخته بود جاتون خالی .حبیبی خان محل ندادن اما هی زیر زیرکی می خندیدند .خلاصه اون شب من هی بهش متلک انداختم اونم خندید شبم منو برد خونه اما هنوز باهام حرف نمی زد منم شبش رفتم تا ساعت ۵/۳ شب داشتم براش ایمیل می زدم هرچی تو دلم بودو نوشتم .صیحش بهش مسیج دادم برو ایمیلتو بخون .هیچی دیدم جوابمو نداد عصر ساعت ۶ بود دیدم اومده خونمون کلی تعجب کردم وخوشحال شدم پررو بهم گفت خواستم یه فرصت دیکه بهت بدم .میبینید تروخدا چه قدر پررویه واون قهر کرد اون بی محلی کرد حالا منتم می زاره که یعنی داره بهم فرصت می ده . ولی خوب بعدش یکمی جروبحث کردیم و آشتی شدیم و خلاصه معذرت خواستو گفت این یه هفته خیلی براش بد گذشت و عقشولانه شدیم

خوب این چند روزهم اتفاق خواستی نیافتاد و روزهای خدا مثل همیشه می گذرندو میرن . راستس دیشب بعد از دوماه مغازه ایی که ازش جهازیم می خرم ماشین لباسشویی و ظرفشوییم و آورد اونم ساعت

۵/۹ شب وای ما هم که جا نداریم مجبوریم بزاریم انباری پدرشوهر دختر دایئم .اوناهم یه خورده یه جوریند ادم معذبه البته خودشون گفتند وسایلاتونو بیارید اینجا و ساعت طرفای ۱۰ و خورده ایی بود که دیگه رسیدم سمت خونشون تا وسایلارو جابه جا کردیم شد ۱۱ همچین به حبیبی گفتم تند برو می خوام رستگارانو ببینم .دیگه ۱۵/۱۱ رسیدیم خونه البته من بنده خدا رفتم تو آشپخونه تا بساط شامو آماده کنم ولی صدای فیلو می شنیدم .

می دونید دوست جونا یه خورده خستم .هم روحم هم جسمم .امکان مسافرتم ندارم . دلم تهش یکمی از حبیبی دلگیره . می دونید این چند وقته خیلی باهم جرو بحث داریم سر چیزای بیخودی .زودهم آشتی میشیم ها ولی فکر میکنم یه جای کارمون مشکل داره .مغزم دیگه تحمل جرو بحث نداره .کارم سنگینه .فشار قسطام هست استرس جهازیم هست مشکلاتم با ریئس احمقم هست . به خدا به خود همون خدا اگه وجودشو تو لحظه لحظه زندگیم حس نمی کردم از پا در میاومدم .

خداجونم عاشقونه با همون قلبی که خودت بهم دادی می پرستمتو وعاشقتم خدا .................................

دوستای عقشولی من ببخشید دوباره سرتونو دردآوردم بس که این دلم پره .عاشقم عاشقه همتون

حبیبی جونم هنوزم مثل روز اول دوستت دارم وذره ذره وجودت برام عزیزه

نوشته شده در چهارشنبه 1388/05/14ساعت 10:42 توسط شقایق و حبیبی| |

کمی دلتنگ اما ........

سلام دوست جونیای گلم .

خوب گل گلی جونها خوبید خوشید .چه خبرا .

من که شنبه تا رسیدم خونه ساعت 8 شب بود دیگه داشتم از خستگی می مردم . هرچی صبحش تو شرکت اولی کار نبود تلافیش تو شرکت دومی در اومد .

موقع اومدن همسری زنگ زد گفت بیام باهم بریم . خوف نه مامانش این ها نبودند طفلی تنها بود منم گفتم معلومه . خلاصه دوتایی پیاده رفتیم خونه کلی هم حرفیدیم و عقشولی . رفتیم خونه من ناهار نخورده بودم نگو شوشوی بیچاره هم می خواست باهام همدردی کنه اونم نهار نخورده بود و این شد که ما ساعت 8 شب ناهار و شاممون و باهم خوردیم .

اما این آتش عشق، دووم زیادی نیاورد و به یک ساعت نرسیده همچین با هم دعوا کردیم که نگو . شوشو خان هم مثل همیشه که عصبانی میشن تشریف می برند خونشون رفتند و من و رو با غم و غصه تنها گذاشتند و

به همین خط و نشون ما هنوز هم قهریم . خیلی قد بازی در می یاره . دیشب چندبار زنگ زدم جوابم و نداد .  منم شب و با اشکهای گوله گوله خوابیدم . رفتم شکایتشو به خدا کردم . گفتم خدا تو ببین و شاهد باش من مقصر نبودم فقط نمی دونم چرا بعضی آقایون ظرفیت گفتنه این وکه بهشون راستش و بگیم و ندارند ( می گم بعضی آقایون ) شوهری منم زود از کوره در میره ولی تو دلش چیزی نیست .خوف قسمت ماهم اینه دیگه .

آره خلاصه گریه کردمو خوابیدم به خدا گفتم شونه های من زیر این همه سختی دیگه طاقت نداره گفتم خدا ببین بنده هاتو  تو تموم عمرم خواستم خوب باشم خواستم همه رو دوست داشته باشم تا اونا هم من و دوست داشته باشند تا همه با هم مهربون باشیم ..... خوب اما انگاری تو این دنیا نمی شه از همه توقع خوب بودن داشت . گفتم خدا از غریبه ها باید بکشم طوری نیست اما چــــــــــــــــــــــــرا دیگه نمی خوام از عزیزانم هم بکشم .گفتم خدا حبیبی که همه وجود منه همه عشقم اون چرا ؟ چرا نمی تونه بفهمه من تو دنیای کوچیکم خیل تنهام و چرا نمی تونه بفهمه من می خندم اما قلبم پره از گریه . و هزارون چرای دیگه . تو اون تاریکی اطاقم نور ماه از لای پنجره ها زده بود بیرون یهو خندیدم گفتم مرسی خدا و فهمیدم تا خدا رو دارم نگم هیچ وقت نگم تنهام . خدا نوره خودشو تو اون تاریکی برام فرستاد تا بازم مثل همیشه ته دلمو روشن کنه . از خدا فقط از خودش خواستم تا به همه دوستای گلم . خواهریها . پدرو مادر خودم و همسری و ....... کمک کنه تا تو زندگیشون خوب باشن عاشق باشن و اول از همه عاشق خدا .خواستم به هممون کمک کنه تو زندگیهامون موفق باشیم و هزارتا چیز دیگه .آروم آروم اشکام قطع شد .دلم آروم شد و خوابیدم

گلای خودم به همون خدای نیمه شب هیچ کسی و هیچ چیزی نمی تونه بیشتر از یاده خود خدا آدمو آروم کنه پس امیدتون به خدا باشه

عاشق همتونم .عاشق عشم .نفسم .عمرم حبیبی خودم و عاشق خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدای عزیزم

ساعت 12:15 دقیقه

هنوز قهر + دلتنگی

سلام دوست جونیای خودم . چطورید گلای من .

ای منم بدکی نیستم . دیروز حدوداً ساعت 6 رسیدم خونه . کمی پکر بودم و حوصله نداشتم دیدم این جوری نمی شه شاید حبیبی نخواد تا یکسال دیگه آشتی کنه من دارم داغون می شم . این شد که جای همگی خالی سیستمم و روشن کردم و یه البوم رقصی خوشگلم گذاشتم و یه یک ساعتی با اجازتون رقصیدم . واقعاً روحیم عوض شد و پر از انرژی شدم .بعدش هم رفتم ناهارم خوردم یکمی ماهواره دیدم داشت یه فیلم خنده دار می داد هرجا هم می ذاشتم آهنگ غمگین داشت زودی می زدم یه کانال دیگه . خلاصه که تا مامانم بیاد سرخودمو گرم کردم .مامانی هم که اومد ( از سرکار) نشستیم حرفیدیم و خندیدیم .این مامانی منو دیوونه می کنه هروقت گیر می ده .هی میگفت دختر لجبازی نکن بیا به حبیبی زنگ بزن ولی آخه نمی دونه مقصر اونه نه من .نمی دونه ده بار تالا زنگ و اسمس زدم جواب نداد . می دونید دوست جونیا من تا حالا نشده با حبیبی بقهرم مامان بفهمه اصلاً دوست ندارم دیگرون متوجه کدورت ما بشن . یا همیشه جوری رفتارکردم تا مامانم اونو مقصر ندونه چون دوست ندارم بعدها هرچی می شه رفتار حبیبی رو به رخم بکشه .خلاصه یهو دیدم مامانی رفت زنگ زد خونه اونا .خوشبختانه آقا خونه نبودند مادرشوهری تنها بود هیچی یکم احوال پرسی کردیم و هی می گفت چرا نمیای این ورا . یه سوال دوست جونیا به نظرتون اگه تا پنجشنبه حبیبی آشتی نکرد برم خونشون یا نه ؟ آخه خجالت می کشم نرم خونشون به خاطر مامان باباش .نه هر هفته می رفتم واسه همین .

راستی امشب دوست قدیمیم با شوهرش و بچش میاد خونمون .(بچش تازه 10 ماهشه .زود ازدواج کرد ) البته مامانش این ها هم از دوستای قدیمی بابام اینا میشن . خلاصه که امروز تا رسیدم خونه باید مشغول آشپزی بشم تا مامانی بیاد . می خوام مرغ با قرمه سبزی درست کنم . دیشب مسیج دادم به حبیبی گفتم این ها امشب میان تو هم بیا .اخه شوهرش با حبیبی دوسته و تلفنی هی سراغشو می گرفت .حالا نمی دونم آقا می یان یا نه ؟ خلاصه امروز دوست جونیا حسابی فکر کنم سرم گرم باشه هرچند که یک لحظه حبیبی جونم از یادم نمی ره .چرا ما خانوما این قده حساس و رمانتیک هستیم . دلم می خواست یکم صبرم زیاد بود تا حالیش می کردم اما حیف این دلم طاقت دوریشو نداره

گل گلی جونا فعلاً بای بای

مطالب بالا رو از وب قبلیم کپی کردم این جا منتقل کردم .

 مهمونداری + ناراحتم از دست ح

سلام دوستای گلم .چطورید خوشگل خانوما ؟

خوب خدمتتون عارضم که بنده دیروز از سرکار دومیم مرخصی گرفتم .

خوب یعنی مهمون داشتیم دیگه .هیچی ساعت ۳:۳۰ دقیقه رسیدم خونه یه خورده ناهار خوردم ویه کوچولو تا ساعت ۵ خوابیدم اما وقتی بیدار شدم دیگه مثل یه ماشین اهنی شدم تا ساعت ۱ شب .

وای بچه ها این قده این خونه ما زود به زود خاک می گیره که نمی دونیم باید چکار کنیم . به نظرتون این گوداستر ها که هی تبلیغ می کنند خوفه ؟ هیچی دیگه شروع کردم به جارو و گردگیری و بعدش رفتم مرغها رو شستم و سبزی رو هم گذاشتم آروم آروم سرخ شد . بعدش هم یه ژله دو رنگ درست کردم . خلاصه تا ساعت ۹ دیگه همه چیز اماده بود .اخیه دلم نمیومد مامانی کار کنه بنده خدا خستش بود . خواهری هم طبق معمول همیشه با دوستاشون تشریف برده بودند بیرون سینما . می دونید بچه ها من که از دست این خواهرم دیگه ذله شدم با این که ۲ سال از من کوچیکتره ها اما یه ذره عقل نداره . این قذه هم تنبله که نگو به خدا ما هر وقت مهمون داریم من و مامانم از پا می افتیم اما خانوم یه زحمت به خودشون نمی دند . هیچی دیگه دوست جونیام هم این قذه دیر اومدند که دیگه داشتم از عصبانیت می مردم . ساعت فکر کنم ۱۰و خورده ایی بود .من این قذه بدم می یاد آدم بخواد دیر بره مهمونی که نگو خوف آخه وقتی تازه ساعت ۱۰ بری جایی تا یه چاییو شربتی بخوری میشه ۱۰ ونیم تا بیای صفره بندازی شده ۱۱ تا غذا رو بخوری و ظرفا رو جمع کنی و بشوری فکر کنم دیگه ساعت نزدیک ۱۲ بشه .نه شما بگید این درسته ؟  بعدش هم بیای یه چایی و میوه بیاری شده ۱ شب . حالا ما از این مهمون داری چیزی نفهمیدیم جز خستگی . این قذه امروز خوابم میومد که داشتم می مردم با مکافاتی اومدم سرکار .

راستی حبیبی هنوز باهام قهره .نمی دونید که تو دلم چجوریه .دیگه طاقت ندارم از شنبه تا حالا دیگه نه دیدمش نه یکلمه با هام حرف زده .

دلم بدجوری ازش گرفته .می دونم خودش هم خیلی سختشه .اما این قده لجبازه که نگو .

گل گلی جونام دوستتون دارم و خوشحالم دوستای خوبی مثل شما دارم .

 

نوشته شده در چهارشنبه 1388/05/07ساعت 9:13 توسط شقایق و حبیبی| |

سلام دوست جونیای خودم .خوبید . پنجشنبه جمعه خوبی داشتید ؟

خوب منم پنجشنبه با خوانواده حبیبی این ها رفتیم پارک جایه همتون خالی کلی هم آش خوردیم  که حسابی هم چسبید . منم یه کیک خوشمزه پختم بردم پارک . خلاصه که ای بدی نبود و کلی هم با جاری جون ها گفتیم و خندیدیم . آخیه کلی طفلی ها رو سر کار می ذاشتم . نه این که خیلی سرو سادن واسه همین . پدر شوهری می گفت حالا که دیگه دخترمون نیست شما چهار تا عروس چهار ستون خونمون هستید. هر هفته یکیتون بیاد برامون غذا بپزه و .... حرفا ما هم خودمونو حسابی تحویل گرفتیم .

جمعه ظهر پدر شوهری و مادر شوهری رفتند ولایتشون عروسی دختر دایی شوهری .ما هم از خدا خواسته رفتیم خونه شوهری این ها کلی عقشولانه بودیم شام هم با هم جوجه درست کردیم و جاتون خالی کلی چسبید و بعدش ساعت ۱۱ دیگه من و رسوند خونمون .

خونمون هم کلی شلوغ و پلوغ داداشی این ها و خواهری اینها و زن دایئم بودند و خوف منم کلی خسته و کوفته بودم یکم نشستم بعدش هم رفتم لالا تا صبح که می خوام برم سرکار دیگه خسته نباشم .

خوب برای من که آخر هفته خوبی بود . دشب خیلی از خدا خواستم تا کمکمون کنه تا بتونیم منو شوهری با کمک هم زودتر بریم سر خونه زندگیمون . به خدا دیگه خسته شدم ( اخه ما حدود ۲ سال نامزد بودیم و یه هفت ماهی هم هست عقدیم تازه قبلش هم ۳ . ۴ سالی هم باهم دوست بودیم و کسی زیر بار نمی رفت ) آخه می دونید دوست جونیا شما ها که غریبه نیستید راستش ما اصلاً  تو هیچ موردی راحت نیستیم .این مامان خانومی این قده برامون سختگیری می کنه که دیگه والا ما یه دقیق هم که هر کارمون با ترس و لرزه . مامان خانومی می گند من می ترسم و زمونه بد زمونه ای و برا پسر چیزی نمی شه که این دختره که اگه طوری بشه آبروش می ره و باید یه عمر بسوزه .خوف البته من کمی با مامانم موافق هستم خودم هم زیاد دوست ندارم همه چیز از شورش بیافته اما خوب  بلاخره ما زن و شوهریم دیگه ... . این مادر شوهری هم برا همه مادره برا ما زن بابا . وای که دیگه خفمون می کنه به خدا راست می گنند هرچی آدم بیشتر مراعات کنه بدتره این همه من به خودم و همسری بیچاره سختی می دم چون خودم همیشه با همه رودربایستی دارم تازه این ها هم دست از سره ما بر نمی دارند . خلاصه این که دوست جونیا خیلی سختمونه و کاش این دولت یه خورده به فکر این جوونای بد بخت بود که با این هزینه های گرون چه طوری برند سر زندگیشون  خوف گل گلی جونا فعلا بای

نوشته شده در شنبه 1388/05/03ساعت 9:56 توسط شقایق و حبیبی| |
سلام دوستای گلم . خوبه که میبینم همتون شادو سرحالید . همیشه اول هرچیزی سخته برای منم نوشتن اولین پست وبلاگم کمی سخته یعنی تقریباْ نمی دونم باید از کجا شروع کنم  اما خوب می خوام از این چند روز گذشته بنویسم تا بیام به جلو .................

خوب ۲۸ این ماه یعنی یکشنبه عقد خواهر شوهرم بود . می دونید قبل اینکه خواهرشوهری نامزد بشن ما باهم خیلی دوست بودیم .یعنی جیک تو جیک اما تو این یک سال از زمان نامزدیش تا حالا احساس می کنم اندازه یک عمر باهم غریبه ایم .راستی نمیدونم چرا بعضی ها وقتی عقد میکنند یا ازدواج اخلاقشون این قده عوض می شه .والا من همون روز بله برونش کلی با شوشو گریه کردیم آخه می دونستم این الهامی که من می شناختم دیگه تموم شد و یه الهام دیگه جاشو می گیره .می دونید مشکل اینه که من خیلی زود به یکی دل می بندم و خیلی برام سخته که از طرف کسی که این قده از اعماق قلبم براش مایه می زارم کم محلی ببینم . خلاصه اینکه تو این مدت خیلی برام سخت بود که می دیدم تموم ذهنش شده شوهرش. حالا جالبیش اینه که ایشون شوهرشون که یعنی نوه خاله الهام خانوم میشه رو نمی خواستند و مادر شوهرم کلی از من خواست تا با الهام خانوم کلی بحرفم تا ایشون راضی بشن که اولش نشد اما بعد چرا و حتی خود علی آقا کلی از من خواست تا الهامی رو راضی کنم .حالا با توجه به این ها انگار نه انگار اصلاْ شقایقی کیلو چنده  آره دیگه خلاصه یکشنبه این هفته عقدشون بود و خدا می دونه منم مثل یه خواهر براش ذوق داشتم اما همه ذوقم کور شده بود .من که تا حالا دوماد به این بداخلاقی ندیده بوم از همون اول که اومد تو این قده اخم و تخم کرد که بیا و ببین . وای که دلم می خواست یه فص کتکش بزنم .اصلاْ خیلی بچه بازی در می آورد بنده خدا خاله شوهرم اومد الهامی ببوسه یهو جلوی این همه آدم داد زد واییییییییییییییییییی داری چکار میکنی اَه الان تمام آرایشش پاک میشه من که همین طوری موندم  بنده خدا خاله کلی خجالت کشید . بعدش هم با کمال تعجب سر مهریه بحث پیش اومد و عروس خانوم کلی گریه کردند و آقا دوماد هم بیشتر از قبل اخمالو والا ما که نفهمیدیم چشون بود خلاصه این که اون روز بین همه کدورت پیش اومد حتی سر قند سابیدن و ............. شوشوی منم که از قبل از دست علی آقا کفری بودند بعد عقد رفتند بالا و خواهریشون رو بوس کردندو یه دست با دوماد دادند و از سالن رفتند بیرون خوف منم تنهایی دیگه خجالت کشیدم برم بالا .آخه این قده فامیل دوماد اختیار همه چیزو گرفته بودند که ما دیگه با این که عقد همیشه دست خانواده عروسه مثل مظلوما شده بودیم راستش هم بگم ما کادو هیچی براشون نگرفتیم چون خودشون هم سر عقد ما کادو ندادند و از اون جایی که شوشو خان تو این مدت از دست خواهری و دومادیشون ناراحت بودند برام قدغن کردند که کادو مادو بخرم . خوف همه داشتند تو جایگاشون کادو می دادند منم دیدم تنهام حلک حلک برم بالا حالا همه می گند پس کادو داداش کوچیکه عروس کو والا روم نشد برم تبریک بگم البته بعد بهشون گفتم ها ولی  خلاصه خواهرشوهری کلی ناراحت شد و اون شب اصلاْ محلم نداد خوب به منم کلی برخورد .ولی جاری جون ها کلی اون شب ترکوندند بس که برا همه قیافه گرفتند ( به غیر خودم سه تا جاری دارم ) ماشاالله یکی از یکی دیگه ماه تر . آره دیگه خلاصه اینکه اصلا عقدشون بهم حال نداد والا عقد خودمون با این که زیاد کسی و دعوت نکردیم و خودمونی بود خیلی بیشتر حال داده بود تا این ها که کلی خرج کرده بودند . حالا از اون روز دیگه مادر شوهرم اینها رو ندیدم . خود الهام خانوم این ها هم که با شوشو جونشون پریشب تشریف بردند تهران . آخه منزل مادرشوهرشون اینها تهرانه . اوه اوه حالا وقتی برگرده مگه میشه ایشونو شناخت والا تا حا لا هر وقت رفته اون جا ان گاری رفته نیوجرسیتی این قد لفظ قلم حرف میزنه و کلاس میزاره بیا و ببین                              

امشب قراره با مادرشوهرم اینا و جاری جون ها شام بریم پارک . حالا بیا ببین که چقده می خوان امبشب غیبت کنند مادر شوهری هم می خواهد آش پبزه .این قسمت امشب و دوست می دارم چون حسابی حوس آش کرده بودم . جای همتون خالی . گل خانوما امیدوارم روز اولی مختون رو نخورده باشم . تا روزای بعد بای در ضمن عاشق همتون هم هستم

نوشته شده در پنجشنبه 1388/05/01ساعت 12:23 توسط شقایق و حبیبی| |
سلام دوستای عزیزم . مدتی بود که با وبلاگ های دوستان عزیزم آشنا شده بودم . اما امروز دوست داشتم من هم برای خودم خونه ایی داشته باشم تا مامن امنی باشه برای تموم دلتنگی ها .غم ها.شادیها.آرزوها.دوست داشتن ها .دوست داشته شدن ها . روزمرگی ها و خاطرات تلخ و شیرینم همراه بادوستان عزیز و مهربونم .

امیدوارم دفتر خاطراتم پر شه از خاطرات شیرین و رنگین کمانی و دوستانم در این راه منو با راهنمایی هاشون تنها نزارند .

مرسسسسسسسسسسسسسسسسسی بابت همه چیز.

نوشته شده در پنجشنبه 1388/05/01ساعت 8:47 توسط شقایق و حبیبی| |

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس