دفترخاطراتی از عاشقانه هام
روزمرگی هایی از روزهای خدا
این ماه خیلی برام داره طولانی میشه .شاید برای اینه که دلم قده یه دنیا برای حبیبی جونم مرد خوبم تنگه تنگهههههههههههههههه نمیدونم چرا همش احساس میکردم جیگرم هفته آینده میاد یعنی من یک هفته عقب بودم فکر میکردم جمعه اینده ۲۲ اردیبهشت میشه تا اینکه دیروز تازه فهمیدم من یه هفته عقب تر بودم . خلاصه که دو هفته دیگه باید صبر کنم تا بتونم عشقم و ببینم . البته جیگریم یه جوری برنامه ریزی کرده که واسه ۲۲ اینجا باشه خوب اخه ۲۲ تولدممه دیگه و شنبه هم که روز زنه . آخی طفلی حبیبی باید دوتا دوتا کادو بخرهههههههههههه .اما جدا از شوخی همین که نازنینم به فکرمه و تولدم براش مهمه و پیشمه برام دنیا دنیا ارزش دارهههههههههههههههههه .خودش بهترین کادو واسمهههههههههه خودم هم که طبق معمول صبح تا ۲ سره کارم بعدش هم یا باشگاه میرم یا یه جوری سر خودم و گرم میکنم . دیگه اینکه با کلی دوندگی حبیبی جونم موفق شدیم بریم گوشی هامون که شبه چهارشنبه سوری ازمون گرفته بودند و بگیریم اما یه پرونده هم برامون تشکیل دادند و عکس با پلاکاردو ان گشت ن گاری هم شدیم و الان اگه اممون و کسی تو سایت اگهی بزنه ما جز لیستای م ن ک ر ا ت ی و یهجورایی س ی ا س ی شدیم ( چون چند نفر از اونایی که اونشب گرفتن بدبختا قبلا تو ( م و ج س ب ز ) شرکت داشتن و براشون پرونده س ی اس ی تشکیل دادن و حالا ما ها که رفتیم دنبال گوشی هامون هم رفتیم جز دار و دسته اونا . فکر نکنید دارم اینا رو با خیال راحت تعریف میکنم ها اگه بدونید چه حالی دارم . اخه اگه خدائی نکرده به هر دلیلی ما رو بگیرند دیگه خدا میدونه چه بلایی سرمون بیاد . آش نخورده و دهن سوخته همینه که میگن .خدا لعنتشون کنه حالا میفهم چه جونایی الکی الکی گوشه ز ن د ان ها اثیرند و هیچکی ازشون خبر نداره . حالا قراره حبیبی جونم که اومد بره یه شکایتی بکنه ببینیم چیکار میشه کرد طفلی خواهریم که هم دانشجوئه و هم ممکنه یه وقت سر تیپ و قیافه بگیرندش و داره از غصه میمیره . خدا خودش کمک کنه مشکلی برامون پیش نیاد . بچه ها عاشق همتونممممممممممممممم و دلم برای تک به تکتون خیلی تنگه حبیبم بدون اون قدر دوست دارمممممممممممممممممممممم که جونم در مقابل تو بی ارزش ترین چیزیه که بتونم تقدیمت کنمممممممممممممم خدای خوبم با ذره ذره وجودم میپرستمتتتتتتتتتتتتتتتتتتت چه قدر میتونه خدا صدای قلبه آدمارو این قدر خوب بشنوه که درست تو اخرین دقایق آرزوهای مارو براورده کنه روز ۲۹ اسفند ساعت ۳ بعد از ظهر بود منم خونه مامانم اینا بودمو از صبح داشتم به این فکر میکردم سر سال تحویل پیش بابا ومامان حبیبی که تنها بودند بمونم یا بیام خونه بابا اینای خودم و باز بشم دختر خونه خودمون اما ته دلم از اینکه حبیبی پیشم نیست خیلی ناراحت بودم تو همین فکرا بودم که ساعت ۳حبیبی جونم بهم زنگید که بهله بلیطش درست شده و ساعت ۵ و نیم پروازش میرسه اصفهان دیگه لازم نیست بگم من چه قدرخوش حال شدم و بال دراورده بودم . نیشم باز شده بود چه جوری به مامان اینام هم گفتم اونا هم برای من کلی خوش حال شدن بعدش هم رفتم خونه خودمون و سفره هفت سین خوشگلمون و چیدم و یه دوش گرفتم و خوشگلانسیون کردم و رفتم فرودگاه دنبال حبیبی جونم . اون قدر دلمون برای هم تنگ شده بود و همدیگرو چلوندیم که حد نداره . بعدش هم رفتیم اول پائین یه سر به باباو مامان حبیبی زدیم طفلی اونا هم کلی ذوق کرده بودند اخه بهشون نگفتم تا سورپرایزشون کنم .بابای حبیبی که بغض کرده بود .بعدش رفتیم بالا خونه خودمون و هرچیز تازه ای که خریده بودم و به حبیبی جونم نشون میدادم اونم کلی تعریف در میکرد . کلی هم از سفره هفت سینمون خوشش اومد کلی هم لاو ترکوندیم . بعدش هم رفتیم ترمینال واسه فردا ساعت ۴ بلیط برگشت حبیبی جونم وگرفتیم . یه سر هم خونه ما رفتیم و حال و احوال کردیم .شام هم خونه بابا اینای حبیبی بودیم به صرف سبزی پلو و ماهی . داداش جمشید و مریم جونی هم بودند و خلاصه شب خوبی بود و خوش گذشت .بابای حبیبی هم شراب دست سازش و اورده بود و کلی با شام چسبید . فردا صبح هم دیگه سال تحویل بود و عزیز دلم پیشم بود . و خدا میدونه چه قدر ته ته دلم از حبیبیم راضی بودم که به خاطر من این همه راه و زده بود اومده بود و تازه دوباره عصر هم باید میرقت تا فقط من غصه نخورم . مرسی مرسی مرد خوب من مرسی عزیز دلم بابت تموم خوبی هات . دیگه عیدی هامون بهم دادیم و رفتیم به بابایی اینای حبیبی سر زدیم و عید و تبریک گفتیم و کادوهایی که براشون خریدیم و هم بهشون دادیم و اماده شدیم رفتیم خونه مامان اینای من اونجا هم به عیدی دادن و تبریک گفتن گذشت . تا ظهر هم اون جا موندیم و یه کوچولو غذای مامان اینامو خوردیم (سبزی پلو و ماهی ) و اومدیم خونه حبیبی اینا دیگه جمع داداشا و عروسا جمع بود . تندی بساط سفره و راه انداختیم ناهار هم جوجه و خورشت به و الو بود و جای همه خالی کلی چسبید ساعت ۳ هم من و حبیبی رفتیم بالا تا اماده بشه واسه رفتن . خدا میدونه دلم چه قدر گرفته بود که عشقم داشت میرفت اما همون یه روز هم برای من اندازه کله دنیا ارزش داشت . بعدش من رفتم خونه مامان اینای خودم . چندروز بعدی هم به عید دیدنی خونه داداشای حبیبی و داداش خودم گذشت پنجشنبه هم که بشه ۳ عید واسه شب من مامان و بابا و خواهری هامو و داداشش اینام و دعوت کردم البته چون حبیبی نبود نمیخواستن بیان تا بعد ولی من گفتم چه فرقی میکنه و تازه تا بعد ۱۴ هم نبودند و خلاصه اولین بار بود که دست تنها مهمون داری میکردم . جمعه عصر هم مامانم اینا بلیط داشتن برند شمال و داداشم اینا هم صبح زود میخواستن برند مسافرت . خودم هم که باز حبیبی جونم موفق شد برام بلیط هواپیما جور کنه و شنبه که ۵ فروردین میشد ساعت ۳ پروازم بود به سمت عسلوئه . وقتی هم رسیدم حبیبی جونم تو فرودگاه منتظرم بود و من چه قدر از این که پیش همسری خوفم هستم خوش حال بودم . الان هم بنده دارم از عسلوئه این پستم و اپ میکنم و فردا (۹ فرورددین ) با حبیبی جونم برمیگردیم اصفهان تا ۱۵ هم پیشم هست و باز بر میگرده عسلوئه . این چندروز هم کلی اینجا خوش گذروندم و خدا رو شکر به غیر یه روز که خیلی هوا شرجی و گرم شد بقیه روزها هوا عالی بود و دو بار هم بارون اومد . حبیبی عزیزم تموم سعیش و کرد تا تو این چندروز بهم خوش بگذره و خدائیش هم یکی از بهترین سفرهای نوروزیم بود امروز هم عصریه با هم رفتیم کنار ساحل بیدخون که خلوتم هم بود و کلی صدف جمع کردیم تا هم برزیم تو تنگ ماهیم و هم پای بامبوهام . یه عالمه هم کنار ساحل عشقولانه بازی دراوردیم و فیلم گرفتیم . بعدش هم رفتیم بازار عسلوئه و یه خورده شکلات و چای سوغاتی گرفتیم و یه سمبوسه و فلافل جنوبی هم بر بدن زدیم و اومدیم کمپ یا همون محل اقامت مهمان های شرکت حبیبی اینا .خداروشکر جامون هم خیلی خوب وتمیز بود و از این لحاظ هم مشکلی نداشتم و کلا رسیدگی و غداشون هم خوب بود روز آخر هم رفتم و دوست گلم عزیز دلم مهرو جونم و که با همسریش اومده عسلوئه و دیدیم و آخ که چه قدر این دختر ماهه .واییییییییی خدا دلم میخواست ساعت ها تو بغلم بگیرمش . حیف که باید زود بر میگشتم چون حبیبی جونم هم که من و اورد تا مهرو خوشگله رو ببینم هم باید برمیگشت سره کارش و تازه ساعت ۳ هم که پروازمونه به سمت اصفهان بود و باید برمیگشتم وسایلام و جمع میکردم . خدایا خدای خوبم بابت همه چیز ازت ممنونم از این که مطمئنم اگه تو نبودی و صدامون نمیشنیدی شاید هیچ وقت اسم منو حبیبی برای قرعه کشی عید درنمیومد و من نمیتونستم این روزای خوب و کنار همسر گلم باشم .از این که اگه خواست تو نبود حبیبی من نمیتونست سر سال تحویل کنارم باشه و دله من همش غصه ای میشد . از این که امسال یکی از بهترین سال های عمرم بود .از این که لحظه به لحظه حس میکنم بیشتر و بیشتر تو عشق همسر مهربونم غرق میشم .از این که احساس میکنم خوشبختم یکی از خوشبخترین زن ها . از این آرامشی که دارم از لحظه لحظه روزها وساعت هایی که برام رقم میزنی . خدا جونم عاشقتم اونقدری که یه یک بنده میتونه عاشق معبودش باشهههههههه میخوام از اعماق قلبم داد بزنم حبیبم عشقم نفسم همه کسم میخوامت اون قدری که یه موجود دو پا با نام انسان بتونه موجود دیگه ای و بخواد . تموم ریشه و بنم فقط و فقط ماله توئه و ضربان قلبم فقط برای تو میزنه چون میدونم اون قدر من و میخوای که حاضری هر کاری بکنی تا لبخند از رو لبام کنده نشه . مگه نه عزیز دلم ؟؟؟؟!!!!!!!! دوست جونی های عزیم دلم برات تک به تکتون یه ریزه شده سر سال تحویل برای همتون دعا کردم امیدوارم شما هم سال خوبی و در کنار خانواده های عزیزتنون سپری کرده باشید .بوسسسسسس واییییییییییییییییییییییییییییییییی که الان چه بوی خوبییییییییییییییییییییی داره از پنجرمون میاد بوی شبوهای توی حیاط همراه با نسیم بهاریییییییییییییی اخ که چه قدر من از بوی بهار خوشم میاد باورم نمیشه سه روز دیگه عیده و به همین زودی یک سال دیگه هم گذشت . امسال دومین سالی میشه که من خانوم خونه خودمم . چه قدر حس و حال الانم با اون موقع ها فرق کرده سال ۹۰ برا ی من و حبیبی سالی بود پر از هیجان پر از حس های خوب و بد پر از نا امیدی ها و امیدها پر از خنده ها و گریه ها. پر از دوری ها و دلتنگی ها ولی هرچی که بود خوش حالم که تو تک تک دقایق همراهی همسری خوفم باهام بوده و البته خدای خوبم خدایی که میدونم اگه کمک ها و محبت هاش نبود من الان این آرامشی و که دارم و نداشتم .خدا جونم ممنونتم بابت همه چیز و همه کس....... خوب از خودم بگم که این روزها خیلی ذوق و شوق دارم تا زودتر عید بیاد و برم همسری جونم و ببینم وآخ که دلم براش یه ریزه شده . دیگه الان با موهایی که استنش کردم شدم یه شقایق بعبعییییی . ولی همه میگن این استنشن های فرفری بهم اومده و خوب خودم هم خیلی دوستشون دارم . پنجشنبه رفتم مانتوم از خیاطم گرفتم و الحق که عالی شده . این چندروز هم هی رفتم بیرون و واسه عزیزام کادوی عیدی خریدم . بابا و مامان حبیبی و بابا و مامان خودم و خواهری ها و حبیب جونم و .... فردا که بشه یکشنبه هم آخرین روز کاریمه تا بعد ۱۳ و شروع فصلی تازه با روحیه ای تازه . خلاصه که همه چی خوبه به جز یه مورد که فکرم و درگیر کرده وواونم اینه که چهارشنبه سوری من با خواهریم و دوست پسرش رفتیم یه باغ تو مرغ (اطراف اصفهان ) و خوب خوشی ما تاساعت ۱۱ بیشتر نبود چون سر ساعت ۱۱ یهو یه مشت ادم که نمیدونم اسمشون چی بزارم ولی به گفته خودشون ب س ی ج ی ه ای د لا ور کشورمون با تفنگ و گاز اشک اور و اسپره ی فلف ریختن تو باغ و دیگه بماند که با این ۳۰۰ نفری که تو باغ بودند چه برخوردی کردند فقط بگم هنوز ته حلقم از اسپره فلفلا داره میسوزه و صدای تیرهایی که در میکردند هنوز تو گوشمه .یعنی شانس ما بوده چون تنها باغی که اون شب ریختن و گرفتن همین باغ ما بوده . خلاصه تا ساعت ۳ و نیم شب ما تو باغ بودیم و اگه بدونید چه اوضاعی بود دقیقا انگار قاچاقچی گرفته بودند چه جونایی که با ضربه هاشون این ور و اون ور افتاده بودند و کسی جرئت نمیکرد بهشون نزدیک بشه البته خانوما رو یه طرف باغ نشونده بودند و اقایون هم یه طرف دیگه . خلاصه وقتی دیدن این ۳۰۰ نفر و نمیتونند الان جایی ببرند یکی یکی بازجویی بدنیمون کردند و گوشی ومدارکمون و گرفتند و بعد از نوشتن اسمامونو اثر انگشت یه جورایی ولمون کردند خلاصه که ما تا برسم خونه دمه صحر بود و نمیدونید با چه جون کندنی صبحش رفتم سره کار . الان بابم بنده خدا چندروزه هرجا میره سراغ بگیره از گوشی هامون و مدارکا هی بهم پاس کاری میکنند و معلوم نیست کی راست میگه و کی دروغ اخرش هم گفتند بعد ۱۳ حالا معلوم نیست چه برنامه ای برامون چیدند فقط خدا کنه کار به دادگاه و جریمه نکشه . وای حالا من هرچی از دوستام و موارد کاری شماره دارم تو گوشیمه و هیچ دسترسی به اونا ندارم و دارم دیوانه میشم ای کاش شماره ها رو جایی مینوشتم . امروز رفتم ختم و سوزندم و درخواست خط مجدد دادم گوشی هم فعلا یه معمول یدستمه با یه سیم کارت ایرانسل . دوست جونی ها اگه واسه عیدی ازتون خبری نگرفتم ناراحت نشید ها مشکل من نداشت شماره هاتونه . قربونه دستاتون اگه یه بار دیگه شماره هاتون و برام خصوصی بزارید ممنونتون میشم جیگری ها . خلاصه اینم از وضع مملکتمون دمه عیدی مردم میرند یه کم دلشون شاد بشه بیشرفا چشم دیدن شادی ملت و ندارند خوب من ۴ بلیط دارم تا برم عسلوئه و ۹ هم با حبیب یجونم بر میگردیم اصفهان حالا معلوم نیست بعدش اصفهان بمونیم یا جایی بریم ولی امیدوارم بهمون حسابی خوش بگذره . سال پر باری و برای تک به تکتون ارزو میکنم و امیدورام تو سال جدید به همه ارزوهای کوچیک و بزگتون برسید دوستایییییییییییییییییییییییییییییی خوبممممممممممممممممم پس پیشاپیش عید نوروز و به همه دوستایییییییییییییییییییییی عزیزم تبریک میگم حبيب جونم ساعت ۵ رفت و بازم همون دلتنگي و بغض لعنتيييييييييييييييييييي اين سري هم مثل دفعه قبل خيلي بهمون خوش گذشت همش يا بيرون در حال خريد كردن بوديم يا تو خونه به لاو تركوندن . پنجشنبه جمعه هم كه گفته بودم مهمون داشتم پنجشنبه خانواده حبيبي جونم و جمعه هم خانواده خودم . خيلي خوش گذشت و اين دفع كمتر هم خسته شدم اخه تو طول هفتهش كم كم كارام و كرده بودم و فقط تو خود روزمهموني ها يه كوچولو كار داشتم . حبيبي جونم هم خيلي كمك حالم بود . ديگه كلي خونه تكوني با هم كرديم و عشقم حسابي همه جا رو برق انداخت . برا عيدمون هم خوب خيلي چيزا رو از قبل خريده بوديم فقط حبيبي واسه خودش شلوار لي خريد و ۴ تا پيرهن و كمربند و منم يه شلوارلي و ۳ تا بلوز خوشگل با يه شال قرمز و مشكي خيلي شيك تا به مانتوم بياد . بقيه چيزها هم شامل خورده ريزاي آشپزخونه و اجيل و گز عيدمون بود . واي من عاشق اين مغازه هاي پلاسگو فروشيم .يعني وقتي ميرم توش ها و اين كاسه و ابكش هاي خوشگل رنگ و وارنگ و ميبينم دلم ميخواد از هركدوم يكي بردارم .اما خوب اون قدر كمبود جا دارم كه وسايلاي خودم و هم بازور چپوندم تو كابينتا . آهان ديگه يكي از اين پايه لباسا كه زيرش چرخ داره هم خريدم .والا ديگه از بس اين لباساي ما تو كمد در حال منفجر شدن بودن ديدم واجبه يه جا لباسي بخرم .منظورم از اين جالباسي هاست كه تو مغازه ها لباسارو بهش آويزون ميكنن .خوب منم حتما ميخواستم زيرش چرخ داشته باشه تا بتونم از جلوي كمد جا به جاش بكنم . حالا ديگه لباسام جاشون كمي باز شده و طفلي لباساي حبيبي هم از مچاله شدن نجات پيدا كردند. يه خبر خوش هم اينكه اسم ما تو قرعه كشي شركت حبيبي جوني در اومد و من ۵ ميرم عسلوئه پيش عشقم تا ۱۰ كه با هم بيايم اصفهان . حبيبي هم ميخواست ۲۹ اسفند بياد اصفهان تا فردا واسه سال تحويل پيشم باشه و دوباره عرش برگرده بره اما خوب انگاري قسمت نيست ما سال تحويل پيش هم باشيم . آخه پرواز ۲۹ بسته شده و هيچ جاي خالي نداره .با اتوبوس هم كه ديگه بيچاره اگه بخواد بياد اصالا نميارزه . اينه كه يه خورده بابت اين قضيه ناراحتم . ماماني اينام هم واسه ۴ بليط گرفتند برن شمال .اونا تا ۱۴ اونجا ميمونند . منم دلم خيلي ميخواست امسال با حبيبي جونم ميرفتيم شمال اما خوب نميشه ديگه چون از ۱۰ تا ۱۳ ديگه چيزي وقت نيست و بعدش هم كه من بايد برم سركار. ديگه قراره دوست خوفم مهرو جوني آخر اين ماه بياد اصفهان و من دارم برا ديدنش لحظه شماري ميكنم .فقط خدا كنه برسه كه بياد و من ببينمش . چندروز پيشا ليواناي سفره هفت سينم و هم درست كردم و خوشگل شد .امسال دوست داشتم هفت سينم و قرمز بچينم . حبيبي جونم نيست اما من هفت سينم و ميچينم به نيت جفتمون . اگه شد بعد عكسش و ميزارم ببينيد . پارسال سبز امسال قرمز و احتمالا سال بعد آبي و هركدوم هم به يه نيت خاصي . اين چندروز نرسيدم باشگاه برم و حالا از فردا دوباره برنامه سفت و سختم شروع ميشه تصميم گرفتم روزايي كه باشگاه ندارم هم برم پياده روي .خدا كنه ارادم سست نشه و بيخيالش نشم .اخه امروز هوي هميشگيم سرو كلش پيدا شد ( خاله پري ) و خوب درد امونم بريده ديگه . بچه ها درختاي بيد شهر ما جونه هاي خوشگلي زدن و سبز شدن .من هميشه بهار و از رو درختاي بيد ميفهم . واي كه عاشق اين بوي خوش بهارم كه باد اروم اروم از لابه لاي شاخه هاي بيد به مشامم ميرسونه .اگه هزارجور غم هم تو دله ادم باشه بازم وقتي حال و هواي عيد و بهار ميشه ها انگاري يه چزي تو دله آدم جونه ميزنه . پس به اميد روزهاي خوش بهاري براي همه شما دوستاي گلم و خودمون خیلی وقته نیومدم هااااااااااااااااا . واییییییییییییییی چه قدر دلم برای اینجا و دوستای خوبم تنگ شده باشه خدا میدونه ولی خوب این چندوقته سرم گرم بوده و موقع هایی هم که خونه بودم نمیرسیدم بیام سر سیستمم .... حاله من خوبه یعنی باید بگم یه جورایی دارم به دوری از حبیبی عادت میکنم اما باید اعتراف کنم این دفعه بیش از دفعه های قبل برام طولانی شده نمیدونم چرا این بهمن تموم نمیشه .حبیبی جونم احتمالا یکشنبه یا دوشنبه هفته اینده بیاد . دلم برای دیدنش یه ریزه شده .موقع هایی که نیست یه جورایی میشم انگاری زندگیم داره یه روال بیمزه ای و میگذرونه اما خوب میگم که عادت کردم یعنی مجبور به عادت شدم . از خواهریم بگم که به صورت قانونی طلاق گرفته چون هم حق حضانت بچه و هم وکالت بلاعضل طلاق داشت یه وکیل گرفت و دقیقا ۳ روزه طلاق صادر شد فقط فکر کنم به صورت محضریش مونده . هرچند ماها خودمون هنوز باورمون نمیشه .اخه این ها تاحالا چندبار تا پای طلاق رفتن و همه رو علاف کردن بعد دوباره برگشتن سر خونه زندگیشون .خواهریم میگه دیگه حسی به شوهرش نداره و اگه هم چیزی هست اسمشو بزارید دلسوزی اخه این شوهر خواهری من تنهاست یعنی خانوادشون کلا یه جوراییند یا هم و ول میکنند یا یهو میچسبند بعدش مخشم درست کار نمیکنه یعنیتو این چندسال هم اگه خواهریم نبود شاید بارها به فلاکت میافتاد . با اینکه هیچکدوممون دل خوشی ازش نداریم اما میدونم ته دلامون واقعا دلمون برای این آدم میسوزه چون مطمئنم بدون خواهرم و بچش واقعا زندگیش داغون میشه اما این ادم واقعا لقمه خواهر من نبود هم خودشون و بدبخت کردن هم اینده یه بچه رو و هم کل خانوادمون یه چشمشون اشکه و یه چششون آه .خلاصه خواهریم الان خونه بابام ایناست .واقعا الان میشه فهمید چرا تو ایران زن ها این قدر از طلاق هراس دارند .یه زن بعد از طلاقش واقعا خیلی شکست میخوره خیلی از همه لحاظ .با اینکه از دست بعضی کارای این خواهریم خیلی حرصیم اما به خدا دلم داره براش میترکه اخه چه سرنوشتی منتظرش .بله یه زن وقتی طلاق میگیره یه پشتوانه محکم حداقل از نظر مالی میخواد والا با این اوضاع مملکت و گرونی با یه بچه چکار بکنه .خوب بابای من یه بازنشستست و الان روزگار جوری شده که همین که ادم زندگی خودش و بگذرونه خیلیه . والا تاحالاش هم هرکاری از دستشون پیش اومده براش کردن از وکیل گرفته تا خورده ریزهای دیگه همین بچه خواهریم کلی خرج داره طفلی ابجی شهرزادیم(مجرده ) با اینکه خودش قسط داره تو این چندوقت خیلی به خواهریم کمک کرده اما خوب تا کی .خواهریم هم ادم بیدست و پایی نیست وهم لیسانس زمین شناسی داره و هم کلی مدرک دیگه اما خوب تو این چندسال که عروسی کرده بود سره کار نمیرفته و الان هم شرکتا خیلی سخت نیرو میگیرند . انگاری میخوان جنس بخرند پدرسوخته هااااااااا. خلاصه که همش از خدا میخوام خودش گره از مشکلات خواهریم باز کنه .چون سره خونه ای که خرید وام هم گرفته و قسطای اونارو هم باید بده . بگذریم که همین الان چنان سردردی گرفتم که نگو .شوخی نیست که آخه .... خودم هم با سره کارو باشگاه مشغولم این چندوقت هم کمی خونه تکونی کردم .جمعه ای ویترینمون و لوسترا رو حسابی برق انداختم . بالاخره خودم و این جوری سرگرم میکنم . اون هفته هم با مامانیم رفتم واسه عید یه کمی خرید کردیم . دوبسته از این مو استنشن ها خردیم تا تو اسفند ببرم یکی از دوستام که ارایشگاه داره برام درست کنه . پارچه مانتویی خریدم (قرمز ) دادم خیاطم برام بدوزه . یکم گل و روبان خردیم واسه سفره هفت سینمون درست کنم هرچند نمیدونم اصلا امسال من و حبیبی میتونیم سر سال تحویل پیش هم باشیم یا نه . چه قدر بده . ادما به خاطر کاراشون و گذروندن زندگی ندونند که حتی عید سر سال تحویل پیش هم هستن یا نه .خوب قرار بود من ۲۸ یا ۲۹ اسفند برم عسلوئه اما خوب فعلا از جا و مکان اون جا خبری نسیت بعدش هم بخوام هتل بگیرم اصلا فایده نداره چون حبیبی که از صبح تا ساعت ۶ سره کاره بعدش هم تا ازمنطقه کاریش راه بیافته و بیاد پیش من کلی طول میکشه و اخرش هم که خستست و دوبراه صبح زود ساعت ۵ باید این راه و بزنه بره سره کارش و خوب منم تا شب دوبراه تنها بمونم .جای تفریحی و گردشی هم که نداره بگم خودم و مشغول میکنم . حالا اگه از خود محل کارش جا میدادن باز همین که نزدیک هم بودیم خوب بود . که اونم قرعه کشی میکنند و کلا به ۶۰ نفر تعلق میگیره و اول اسفند ماه اعلام میشه . حالا باید بشینم دعا کنم اسم ماهم برنده بشه .هییییییییییییییییی وای من . حبیبی جونم هفته دوم عید میخواد بیاد تا بتونه تا ۱۵ یا ۱۶ پیش هم باشیم . واییییییییییییییی الان سورپرایز شدم خفن .الهیییییییییییییییی بمیرم برا عشقم که با اینکه پیشم نیست به یادمه ظاهرن حبیبی جونم به خواهریم دیشب زنگیده بوده که امروز برای من گل رز بگیره و بیاره بده من به خاطر ولنتاین . ای جونمممممممم قربونت بشم که با اینکه پیشم نیستی بازم به یادمی و نخواستی از اینکه امسال ولنتاین پیشم نیستی غصه بخورم .حالا یه یک ساعتی این مامانم و خواهریم هی زنگ میزنند پاشو بیا اینجا میخوائیم یه چیزی بهت بدیم و راستش منم اصلا حال و حوصله نداشتم برم . تا اینکه مامانم گفت از طرف حبیبه ها .منم تندی زنگ زدم که تو چیزی برام فرستادی و اونم ناقلا خیلی واقعی گفت نه بابا . منم باور کردم الان ابجی بزگم دوباره اس داد گلت خراب میشه ها .منم داشتم با حبیبی تلفنی حرف میزدم دیگه بیچاره فکر کنم خل شد گفت ای خدا اخه چه قدر این خانوادت ضایعن اون شهرزاد و بگو من که گفتم گل و سره راهش بیاره بده به تو چرا برده خونه .من سر خیرم میخواستم سورپرایزت کنم هیف شماره گلفروشی و نداشتم والا میگفتم با پیک برات بفرسته .خلاصه اون قدر ذوق مرگ شدم که حد نداره . عشقم مرد خوبم اون قدر عاشقونه دوست دارم که فقط خدا میدونه . (تو عزیزی مهربونی فرشته آسمونی از کدوم راه میای و پیشم میمونییییییییی..... تو که میدونی واسم آروم جونیی ..... الان پی ام سی داره این اهنگ و پخش میکنه و چه قدر با حس و حال الان من سازه گارههههههههههههههههه ) قراره هفته اینده پنجشنبه (خانواده حبیبی ) و جمعه (خانواده خودم ) و دعوت کنیم شام خونمون .اخه میخوام بدم فرشارو بشرونند و گفتم مهمونیم و بدم بد که دوباره فرشای نازنیم کثیف نشن . ماشالله هروقت من این دوتا خانواده رو دعوت کردم یه چیزی روی فرشای روشنم ریخته و به همین راحتی ها هم پاک نشد. خلاصه که این چندروز همش تو فکر تهیه شام و مخلفات و این جور چیزها هستم .میدونم دوباره پدرم در میاد .آخه دوشب پشت سره همه ولی خوب من عاشق مهمونی دادنم . واییییییییییییییییی چندروز دیگه حبولیییییییییییییییی جونم میاد پیشمممم و میپرم تو بغلش . اهان شنبه ای ابروهامو دوبراه تتو کردم البته پیشه خواهریم .دمش هم کمرنگ شده بود هم نازک . خلاصه تا عید داریم هی به خودمون صفا میدیم دیگه . بچه ها به خدا من همتون و دوست دارم خیلی درسته زیاد نمیام اما به جون حبیبیم تو فکرم به یاده همتون هستم یه موقع هایی شاید چندین ساعت فکرم مشغول شماهاست ولی نمیدونم چرا محیط وبلاگستان دیگه مثل قبل نیست . عاشق همه دوستای خوبم هم هستم تا ابددددددددددد امروز ساعت ۴ ونیم حبیبی جونم رفت تا ۲۴ روز دیگه دوباره من روی ماهشو ببینم . این دفعه به نظرم خیلی خیلی زود گذشت .حالا نمیدونم چون دوسه روز نبودیم و رفته بودیم بانه این جوری بود یا چون خیلی بهمون خوش گذشت به نظرم زود تموم شد چهارشنبه گذشته حبیبی جونم اومد و یه دله سیر همدیگرو بغل کردیم. منم همه کارارو کرده بودم و وسایلا رو هم اماده گذاشته بودم دمه درمون تا برای مسافرتمون آماده باشه . شبشم یه سر رفتیم خونه مامانم اینا اخه تولد مامانیم بود . و بعدش اومدیم و وسایلا رو گذاشتیم تو ماشین و خوافیدیم .صبحم هم ساعت ۵ پاشدیم و پیش به سوی بانهههه . باید اعتراف کنم دیگه یکی دوساعت مونده به بانه هی تو دلمون میگفتیم وای خدا مردیم دیگه از خستگی چه کاریه بود این همه راه .اما وقتی رسیدیم و مثل پارسال دیدم قیمتا خیلی خوبه گفتم میارزید این همه راه و بزنیم و بیام . وای یه عالمه هم برف اومده بود یعنی تا مارسیدیم برف شروع کرد به باریدن .ماهم اول رفتیم یه خونه اجاره کردیم و بعدش یکی از پاساژارو که نبسته بود دیدیم و رفتیم خونه . اخه مغازه هاش ساعت ۶ الی ۶ ونیم میبندند . دیگه شاممون و خوردیم و خوافیدیم تا صبح .وای صبح که پاشدیم دیدیم یه عالمه برف نشسته .ماشینمون و که دیگه نگو با مکافات برف و یخا رو از روش پاک کردیم . بقیه روزمون به خرید و پاساژ گردی گذشت و کلی هم خسته شدیم اما خوب خیلی هم کیف میداد ها .کلی چیزای خوف خوف خریدم . کیف و کفش و شلوار عیدم و ۲ تا لباس ورزشی خوشگل برای باشگاه و یه عالمه لوازم آرایشی و شامپو و صابون و ..... یه عینک دودی توپ مارک دار هم حبیبی جونم برام خرید که کلی کیفور شدم . یارو میگفت من این و نمونه از دبی اورم و چون یکی اشنامون شد و ما رو بهش معرفی کرد با مکافات بهمون ۹۰ تومن داد اما میگفت برید تو شهر خودتون یا تهران اگه زیر ۳۰۰ تومن داد میتونید برام پس بفرستید .خوب ماهم یه چندوقتی دنبال عینک خوب بودیم و سرمون با قیمتا داشت سوت میکشید و دیگه دیدم خوش قیمت داره میده با یه عالمه چک و چونه زدن خریدیم. حبیبی جونی هم یه کفش چرم گاومیش ایتالیایی خرید تو اصفهان مشابه هاش و قیمت کرده بودیم ۱۳۰ تومن بود اونجا ۶۰ خریدیم . خلاصه چیزای توپ خوش قیمت زیاد گیرمون اومد مسافر هم زیاد نبود و خوب میشد تخفیف گرفت . شنبه صبح هم اول رفتیم تا من یه کفش قرمز مشکی که خیلی چشممو گرفته بود و یه سری چیزای دیگه بخریم و بعدش ساعت ۱۱ راه افتادیم به سمت اصفهان و شب ساعت ۱۰ و نیم رسیدیم . کلا خیلی خیلی به هر دوتامون خوش گذشت .به نظرم میارزه ادم سالی یه بار بره بانه .با اینکه دلار بالا رفته ولی باز قیمتاش خیلی بهتر از شهر خوده ادمه . یکشنبه هم که شعله زرد پزون داشتیم ومامانم ساعت ۸ اومد و رفتیم تو حیاط مادرشوهری اینا به شعله زرد پختن و جاتون خالی خیلی خیلی خوشمزه شده بود .سر دیگ هم به یادته همتون بودم و کلی برای براورده شدن حاجات همتون دعا کردم جیگری ها . خواهری اینام و داداشی اینام هم اومدن و خلاصه تا ظهر دستمون بند بود . بعدش هم یه سر اومدن خونه ما و منم سوغاتی هاشون و دادم .برای مامانم هم یه کیف خوشگل و شیک برای تولدش گرفته بودم و چیزای دیگه که بهش دادم و بعدش رفتن . ناهار هم خونه پدرشوهریم اینا خوردیم و شب رفتیم خونه مامان اینای خودم یه موضوع دیگه هم پیش اومده و چندروزه اعصابه کل خانوادم و بهم ریخته . قبلا درباره خواهر بزرگم گفته بودم که چه قدر از دسته شوهرش داغون شده و نمیدونم چه جوری داره تحمل میکنه .خلاصه اینکه دوباره زدن به تیپ و تاپ هم و خواهرم با باران جونم اومده خونه مامانم اینا و میگه دیگه میخوام طلاق بگیرم و از من که چیزی نمونده حداقل دخترم و نجات بدم . البته قبلا هم خیلی اوقات میخواسته طلاق بگیره اما باز شوهرش سرش میخوره به سنگ و با هزارجور التماس خواهرم و خر میکرد و میرفتند سر خونه زندگیشون و دوباره چندماه بعد همون آش و همون کاسه .حالا این دفعه خواهرم رفته وکیل هم گرفته . خلاصه که هممون خیلی ناراحتیم و دلمون میخواد خواهریم زودتر خودشو خلاص کنه اما چشممون آب نمیخوره . خواهریم برگه حق طلاق و حضانت بچه رو داره و این خیلی کارشو جلو میندازه . فقط از خدا میخوام هرجور خودش صلاح میدونه براش پیش بیاد .اما این قده دلم برای باران کوچولو میسوزه .همش میگم این بچه چه اینده ای داره . حبیبی میگه مطمئن باش اگه مامانش طلاق بگیره خیلی اینده بهتری داره تا بزرگ شه و ببینه این ادم باباشه . الهی همه دخترا خوشبخت بشن و هیچ کی سرنوشتش مثل خواهری من نشه . بگذریم . ..... دوشنبه رفتم سره کار و ظهر حبیبی جونم اومد دنبالم و رفتیم خونه و عصرش هم رفتیم بیرون و خوش گذروندیم .سه شنبه هم چشامو تو بغل همسری خوفم باز کردم . آی حال میده زیر پتو کنار بخاری تو بغل همسریت از خواب پاشیییییییییییی. دیگه زودی بساط ناهار واماده کردم .می خواستم برای جیگری یه باقالی پلو با گوشت باحال درست کنم . بعد صبحونه هم با حبیبی جونی به تمیز کاری و جارو طی کشی گذشت و البته این وسطا چپ وراست هی همدیگرو ماچ ماچی میکردیم و کلی واسه خودمون سرخوش بودیم .عصری هم رفتیم خونه آصفه جونی (جاریم ) تا نینیشون و ببینیم برای ابتین کوچولو و مامانش هم یه سری سوغاتی اورده بودم که میخواستم بهشون بدم .اخه شبش شام خونه مامانم اینا دعوت بودیم و برادرشوهری و اصفه هم بعد کلی وقت تازه میخواستن اون شب بیان خونه پدرشوهری اینا. گفتیم بریم یه سر ببینیمشون تا اگه شب دیر اومدیم دلخور نشن .خلاصه بعد اونجا رفتیم خونه مامانم اینا و با خواهریم وباران جونی و اون یکی خواهری رفتیم بیرون یه تابی خوردیم تا بچه دلش یه زره باز بشه . ساعت ۱۱ هم اومدیم خونه و تندی خوافیدیم .چهارشنبه هم تا ظهر سره کار بودم و بعدش حبیبیم اومد دنبالم و تا ساعت ۴ کلی عشقولانه بودیم .دلم خیلی گریه داشت خیلیی . اما بهش قول داده بودم و نمیخواستم دمه رفتنی دله اونم بگیره . یه چیزی رو دلمه میگم ولی خدایا ازم دلگیر نشو .خیلی از دست پدرشوهریم دلگیرم . هرکاری میکنم نمیتونم رفتارا وکاراشو فراموش کنم .به حبیبی هم میگم میگه حق باتو ولی خوب اینا هم سن و سالی ازشون گذشته و فکر میکنند کاراشون درستهو ما فعلا داریم تو خونه اونا زندگی میکنیم . از طرفی دلم هم نمیخواد حبیبی چیزی بهشون بگه چون بالاخره اون میره ومنم که اینجام و دارم باهاشون زندگی میکنم و دوست ندارم ازم ناراحت بشن و بگن چوقولی کردم .ولی خدایا .خدا جونم تو که شاهدی چه جوری با مخم بازی میکنند . ماشینشون و هم قراره بفروشن و یه مکافات به مکافاتای دیگهم اضافه میشه . بابا جون من نخوام ماشینم و بهشون بدم باید کیو ببینم اخه .جالبیش اینه مثلا من ماشین ومیشورم عین دسته گل بعد میرن بیرون دلم میخواد بیاد ببینید چه قدر ماشین کثیف و شلخته شده یا من بنزین میزنم بعد میخوام برم باشگاه ببینم چراغ بنزین داره آجیر میکشه . حالا من وسط خیابون چه کار کنم خوفه . این قدر این چندروز سره این مسائل بهم فشار اومده که تو خوابم هم سره این چیزا باهاشون درگیرم . اونا که عین خیالشون نیست منم که هیچی بهشون نمیگم کی این وسط داره خل میشه خوب معلومه مننننن. خدایا خودت به همه آرامش و صبر عنایت کن به من و خانوادم هم همین طوررررررر این چندوقت خیلی درگیر بودم و اصلا نمیرسیدم بیام آپ کنم خوب از یه طرف مامان جونیم عمل کرده بود از یه طرف تو محل کارم کلی کار داشتم و از طرفه دیگه هم با رئیس احمق قبلیم درگیر بودم خوب خداروشکر خدارو هزارمرتبه شکر عمل مامانم خوب بود و با اینکه درد خیلی داشت اما مشکلی پیش نیومد چندروز پیش هم رفت بخیه هاش و کشید و دکتر جواب نمونه برداریش و خوند و گفت خدا خیلی بهت رحم کرده بود چون غده هات داشتن خونریزی میکردن و رنگشون هم قهوه ای تیره شده بود و حالا باید هرماه زیر نظر باشه و بره نمونه برداری کنه تا خدایی نکرده موردی پیش نیاد فقط خدا میدونه تو این چندوقت چه قدر هممون دلشوره داشتیم این قدر هم تو این مدت خوابهای بد بد میدیدم که بیشتر دلشوره میگرفتیم خود مامانم که خواب مامانش و دیده بود که چادر سفید سرش کرده و به مامانم میگه دستتو بده بریم و مامانم هم باهاش میره .وای که مامانم بعد این خواب روحیش و خیلی باخته بود اخه مادربزرگ خودم هم قبل فوتش خواب مامانش و میبینه که میگه بیا بریم و سه ماه بعدش مامان بزرگیم تو سن ۵۰ سالگی تصادف میکنه و فوت میشه .خلاصه که تا جواب آزمایشه بیاددله هممون رو آب بود خدا سایه هیچ پدرو مادری و از سر بچه هاشون کم نکنههههههههههههههه دیگه اینکه بعد کلی دوندگی تو این اداره کار با چه شوقی رفتم جواب رایمو بگیرم که دیدم رئیس احمقم رو رای اداره کار اعتراض زده (مرتیکه سه جلسه نیومد حالا تا دیده ۱و ۸۰۰ براش بریدن تازه صداش دراومده )چی بگم فقط از خدا میخوام تو همین دنیا این قدر عذاب بکشه که به مرگ رازی بشه . بی شرف اعتراض کرده که این خانوم همه حق و حقوقش و دریافت کرده و تازه از موقعیت بد شرکت سوء استفاده کرده و کلی ضرر و زیان هم زده و تازه وقتی پیش من کار میکرده حقوق بیمه بیکاری هم میگرفته . اخه من موندم این ادم چه طور تونسته به خاطر پولی که حقم بوده این دروغ هارو بسازه اونم بدون مدرک حداقل اگه یه رسیدی ازم داشت دلم نمیسوخت من حتی میتونم بزنم زیرش و بگم به جای سه ماه ۵ ماه حقوق نگرفتم چون رسیدی ازم نداشت ولی من فقط ۳ ماه حقوق عقب افتادم و میخواستم و بس اگه مثل ادم میداد این همه نه من دردسر میکشیدم نه خودش به مخش فشار میومد. مسئول اداره کاره که میگه این میخواد تورو سر بگردونه تا خسته شی .دوباره پروندمو دادن بهم تا ببرشم شورای حل اختلاف که تازه اونم این قدر شلوغه تو اسفند ماه نوبتمون میشه . اخه این چه مملکتییییییییییی با چه سختی کار کنیم همه جور حرفی و به جون بخریم اخرش هم حقمون و بخواهیم باید یکسال بدوییم تا شاید بتونیم بگیریمش . اون قدر دلم شکسته که حد نداره . امیدورام ذره ذره این پول و بقیه پولهایی که این ادم خورده اون دنیا سرب داغ بشه رو بدنشششششش. خوب بگذریمممممممممممم . حبیبی عزیم نفس دلم .مهربونترینمممممممممم چهارشنبه هفته اینده میاد و من بازم میپرم رو ابرا . گوش شیطون کر اگه هفته اینده هوا خوب باشه شاید یه دوروزی بریم بانه .اگه هم نه که کنار هم کلی خوش میگذرونیم . ۲۸ صفر مامانم شعله زرد نذری داره که قراره بیاریم تو حیاط مادرشوهریم اینا بپزیم چون حیاط صاحبخونه مامانم اینا گاز نداره . اگه بخواهیم بریم بانه احتمالا پنجشنبه صبح زود راه میافتیم و از اون ور شنبه برمیگردیم تا صبح یکشنبه برای شعله زرده اینجا باشیم . کلی حاجت دارم .برای براوردن حاجتای همه دوستای گلم هم کلی دعا میکنمممممممم دیگههههههه اهان من ۸ کیلو وزن کم کردم و خوب خیلی ذوق دارم دیگه . لباسایی که جمعشون کرده بودم به علت تنگی دوباره اندازم شده و کلی کیفورم .مخصوصا اینکه خانوادم هی ازم تعریف میکنند البته دریغ از یه کلمه که این پدرشوهری و مادرشوهریم بگن . حالا برعکسش تا یه خورده چاق میشیم ها همچین به روی ادم میارن که از خجالت آب میشیم . این چندوقته چندتا مورد ازشون دیدم که به حبیبی گفتم تصمیم جدی گرفتم بیشتر پولمون و پس انداز کنم که حتی شده یه اپارتمان کوچیک بخریم و از این جا بریم .به نظرم عروس و خانواده شوهر هرچه قدر هم که خوب باشن بازم درست نیست بیشتر از یکسال تو یک ساختمون باشن چون بعد یه مدت یه حرمتایی این وسط شکسته میشه . و خوب یه کسی مثل من که رو ندارم جوابشون و بدم باید بریزم تو خودم و همه حرصم و سر شوهربیچارم خالی کنم . ساختمونی که ما توشیم ۵ واحده که ماله پدرشوهرمه .واحد پائینی که از همه بزرگتره دسته خودشونه و ۳ تا واحد دیگه هم که مستاجر توشه و میمونه واحد ما .اینم بگم موقعی که پدرشوهریم این خونه ها رو میساخت به غیر حبیبی جونم هیچ کدوم دیگه از داداشا یه ریزه کمکم به باباشون نکردنن . یعنی جوری که حبیبی از ساعتای باهم بودنمون میزد که کمک حال باباش باشه وبرادرشوهر بزرگم که خدائیییییییی همیشه دعای خیر من یکی پشت سرشه به باباش گفته بود هروقت خواستی این خونه ها رو بفروشی باید یه سهم به حبیبی بدی چون خیلی زحمت کشیده . حالا ما اصلا اون سهم و نمیخوائیم اما فکر نمیکنم این هم درست باشه چون خونه ای که ما توشیم ماله پدرشوهریمه هروقت دلشون بخواد بدونه اینکه به من بگن بیان تو خونه و یا اگه مشتری براشون بیاد چون ممکنه بقیه مستاجرا نباشن ورداره بدون هماهنگی با من بیاره و خونه رو نشونشون بده .بابا شاید من شورتی لباس زیری تو اطاقام گذاشته باشم . خدا شاهده من از روزی که عروسی کردم یک بار نشده خونم بهم ریخته باشه یا ظرف نشسته ای تو آشپزخونه بزارم یا آشغالی ریخته باشه . شده صبح ها که میرفتم سره کا دیرم هم میشد اما آشپزخونه رو مرتب میکردم و بعد میرفتم چرا .چون هر آن ممکن بود پدرشوهری یا مادرشوهریم بیان بالا . بخوان آب تصفیه ببرن یا مشتری بیارن . بهله خونه خودشونه اما این خیلی حسه بدیه که تو نتونی چیزی رو با خیال راحت مصلا وسط هالت بزاری و بری . چون تازه اون جوری انگه شلخته بودن هم بهت میخوره . اینا رو گفتم که بدونید منظورم چیه . چندروز پیش من دستشویی و حسابی شسته بودم .فرداش اومدم دیدم یه عالمه خاک ریخته تو دستشویی و تازه وسایلایی که تو دستشویی چیدم جا به جا شده . این قدر ترسیدم .فکر کردم جنی چیزی اومده . بعد فرداش که رفته بودم پائین دیدم پدرشوهریم داره میگه صدای هواکش کمتر شده منم از همه جا بیخبر گفتم نمیدونم چه طور . گفت میخواستم مشتری بیارم گفتم بیام یه سر خونه رو ببینم بهم ریخته نباشه .منم ناراحت شدم گفتم کی شما کسی و اوردی خونه ما بهم ریخته بود . بعد گفت چراغ دستشویی و زدم دیدم هواکشه صدا میده منم اومدم درستش کردم رفتم پیچ گوشتی چرخ خیاطیتون و برداشتم تا درشو باز کنم .من و میگید شاخام رو هوا بود .مونده بودم پدر شوهریم از کجا میدونسته پیچ گوشت چرخ تو کمد تو کشو هاست که رفته برداشته . تازه دستشویی عین دسته گلم و کثیف هم کرده یه آبم نریخته حداقل خاکاش بره . خیلی بهم برخورد این حسه خوبی نیست که فکر کنی ممکنه کسی سر وسایلات بره . حالا ممکنه اونا اصلا این کار ونکنند ولی یه بار که ادم به کسی بی اعتماد بشه بسته . موردای از این قبیل زیاده ولی چیزای دیگه هم این وسط هست که دلم میخواد بتونیم زودتر از اینجا بریم . خیلی حرف زدم ها اما نوشتم تا این روزا یادم بمونه بعدن قدر راحتیمون و بدونم اینم بگم من خدا وکیلی مامان و بابای حبیبی و خیلی دوست دارم نمیگم اندازه مامان بابای خودم اما همیشه بهشون احترام گذاشتم و جز چشم و بله چیز دیگه ای نگفتم اما یه سری فرهنگای بیخودشون این وسط مشکل سازه و یکی هم فضولی و سر از همه چی دراوردنای مادرشوهریم و بیخیال بازی و بیفکریای پدرشوهریم . خدا من و ببخشه اگه غیبتشون و کردم اما خوب اگه اینجا هم نگم دلم میترکه که بچه ها خیلی خیلی دوستتون دارم و دلم برای تک به تکتون یه ریزه شدهههههههههههه وایییییییییییییییییی خدا انگاری یکساله نیومدم به وبم سر بزنم چه قدر دلم برای اینجا دوستای خوبم نوشته های پر محبتتون تنگ شده باشه فقط خدا میدونه بهله حبیبی جونم عشقم یکشنبه رفت و باز من موندم و یه دنیا دلتنگییییییییییییییییییییییی خیلی خیلی این یه هفته ای که پیشم بود بهمون خوش گذشت خیلی .همش پر بودیم از عشق از لاو ترکوندن از الکی و از ته دل خندیدن اما این وسطا تا یادم میافتاد چندروز دیگه حبیبیم میره چشام پر میشد از اشک و خوب بازم این حبیبیم بود که من و میگرفت تو بغلش و با حرفاش آرومم میکرد .اما تازه این جوری شدت گریه هام بیشترم میشد چون میدونستم حتی از همین تو آغوش رفتن های پر مهرش تا چندوقتی خبری نیست . خوب من اصولا حرفای دلم و به غیر این وبلاگ و حبیبی جونم به هیچ کی نمیزنم .یعنی شاید روی لبام پر از خنده باشه اما توی دلم یه دنیا غصه جا خوش کرده .دوست ندارم بشینم برای این و اون از مشکلات و چیزایی که بهم فشار میاره بنالم . و خوب الان چندساله حبیبم شده سنگ صبورم و حالا که ازم دوره این حرفا همین جوری قلمبه میشه زیر گلوم . قبول ندارم که میگن فاصله ها مهم نیست و دلا باید نزدیک باشه .من و حبیبی با اینکه دلامون هم خیلی بهم نزدیکه اما من تا نشینم پیشش و تو چشمام زل نزنه و دستش و نندازه دورم اون حسی که میخوام بهم القا نمیشه . الان چند شبه که پیشم نیست خدا میدونه شبا با چه مکافاتی میخوابم .الکی هی بالشم و میگرم تو بغلم خودم و تکون میدم که یعنی حبیبم داره تکونم میدم اما نه هیچی نمیتونه برام تداعی اون بازوهای ستبرش باشه . شبا تو اطاق خواهرشوهریم میخوابم وگرنه مطمئن بودم تا صبح باید از گریه زار میزدم . اینا رو مینویسم تا یادم بمونه چندسال دیگه وقتی به یه جایی رسیدیم چه روزای طولانی چه شب بیداری ها چه دلتنگی ها کشیدیم و قدر لحظه لحظه هامون و بدونیم .میدونم میدونم که عشقم هم خیلی داره بهش سخت میگذره .میدونم دل اونم پر از غمه میدونم یکی دوروز اول که رفته اونم بالشتش خیسه اشک شده اما به روم نمیاره تا بیشتر از این دلتنگی نکنم . این دفعه میگفت گور بابای پول و موقعیت به خدا اگه بازم بیام و ببینم تو داری این قده شکسته میشی و غصه میخوری برمیگردم . خوب من که نمیخوام جیگرم به خاطر من این کارو بکنه پس باید قوی باشم مثل همه مراحل دیگه زندگیم . خوبه این روزگار برای من و امثال من که برای همه چی جنگیدن و کلی سختی تحمل کردن تا به خواسته هاشون برسه بد نبوده حداقل آب دیده شدیم . اینم مثل همه اون سختی های دیگه که تو مراحل مختلف زندگیم کشیدیم .این هم میگذرههههههههههههههه دیگه اینکه سر کارم همه چی خوبه و از همه بهتر با ساعتش کلی کیف میکنم .به نظرم خانوما واقعا دیگه ساعت کاریشون نباید بیشتر از ۲ باشه این جوری وقتی میان خونه هم سرحال ترن هم روحیشون بهتر و هم اینکه به همه کاراشون میرسند . طبق قبل روزای فرد میرم باشگاه یه نیم ساعت بیشتر هم تمرین میکنم یعنی به جای ۳ ونیم تا ۵ ونیم تا ۶ مشغول بدنسازیم . واییی واقعا که نتیجش عالیه . یعنی هرکی من و میبینه میگه چه قدر خوب شدی و بدنت فرم گرفته .حبیبیم هم کلی کیفور شده بود .از همه مهم تر خودمم که دارم حسابی عشق میکنم . خانومایی که یه مقادیری اضافه وزن دارن میفهمند من چی میگم .وقتی بتونید هر لباسی که دلتون میخواد بپوشید .وقتی لباسای قبلیتون تو تنتون لق بزنه وقتی راه میرین این شلواره هی از پاتون بیوفته پائین .واییییییییییییییییی که چه کیفی داره .اونوقت میبینید زحماتتون هدر نرفته وتازه ارادتون قوی میشه برای ادامه کارتون . منم کلی لباسام برام گشاد شده مخصوصا شلوارام .ولی فعلا هیچ کدوم و تنگ نکردم .سر خوشم هااااااا .از اینکه شلوارم بیوفته تو لنگ و پاچم ذوق میکنم خوففففففففففففف .البته بگم ها فقط ورزش نبودها من یه رژیم سفت و سخت گرفتم باید بدونید شمالی جماعت جونش به برنجشه اما من الان چند وقته لب به برنج نزدم به غذاهای سرخ کردنی نگاه نکردم و نون نهایت یه کف دست فقط صبح ها خوردم .وای عشقم شیرینی که دیگه نگو طرفش نرفتم . این یه هفته که حبیبی جونم پیشم بود یه خورده عزیت شدم . یه خورده برنام قاطی پاطی میشد .اما خوب تلافیش وتو باشگاه در میاوردم .فکر کنید اگه شما مثلا یه روز یه دونه کیک یزدی بخورید و بخوائید جذب بدنتون نشه باید حداقل ۲۰ دقیقه پیاده وری کنید حالا حساب بقیه چیزهارو بکنید. دیگه چندروز پیش رفتم موهامو خورد شلوغ کوتاه کردم خیلی خشگل شد .یه رنگ شماره ۴ هم گرفتم زدم . عالی شد .واقعا من به این نتیجه رسیدم برای من هیچ رنگی مثل رنگای تیره عالی نمیشه . خیلی به صورتم میاد . خلاصه کلی خوشگلانس کردیم . خبر دیگه اینکه مامان جونیم شنبه عمل داره زیر گلوش غده تیروئیدی داره خیلی عزیت میشد و خوب خیلی هم میترسید برای عمل اما این دفعه که پیش یه دکتر خوب رفته گفته حتما باید عمل کنی و بعد ما غده رو بدیم نمونه برداری و خدا کنه بد خیم نباشه .الهی بمیرم مامانم دیگه میگه طوری نیست هرچی شد شد دیگه . خدا کنه مشکلی برای مامان جونم پیش نیاد وگرنه من خودم زودتر دق میکنم . حالا شنبه باید بره عمل کنه .الهیییییی خدا میدونه بعدش چه قدر درد داره اخه زیر گلو بدجائیه دیگه هم از داخل پاره میشه هم از بیرون .بمیرم براش که چه قدر باید تو این دنیا سختی بکشه . به خدا واقعا بهشت زیر پاهای مامانمه .اصلا زیر پای همه مامانای گلمونه . بچه ها دعا کنید برای مامانم مشکلی پیش نیاد . و زود خوب بشه . آهان حکم اداره کارم و بریدن یک میلیون و هشتصد بعلاوه بیمه هایی که برامون رد نمیکرد . حالا این رئیس ما بدووه .من فقط سه ماه حقوقم و میخواستم اما حالا باید این پول و بده البته بازم ۱۵ روز مهلت دادن برای حق اعتراض .وای خدا کنه زودتر تکلیف این کار معلوم شه به خدا دیگه خسته شدم از بس معطل این مرتیکه موندم .جالب بنده خدا زن اولش که باهام در رابطس میگه هیچ خبری ازش نیست و حتی دوهفتست یه زنگ به بچه هاش هم نزده .خوب شد خدا خوب گذاشت تو کاسش .این قدر بدهکاری این ور و اونور داره که نمیدونه جواب گوی کدومشون باشه .حالا خدا کنه دیگه سر این قضیه باز من سختی نکشم که دیگه واقعا صبرم لبریز شده . بچه ها خیلی خیلی دوستتون دارم و همتون تک به تک برام عزیزید . بوسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس آخ چونمممممممممممممممممممممم ۱ روز دیگه مونده .. حبیبی جونم عشقم نفسم مرد خوبم شنبه حدودای ساعت ۲ ونیم ۳ ظهر میرسههههههههه .هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا برای دیدنش بغل کردنش بو کشیدنش .حرف زدنش خندیدنش همه و همه چیش دلم تنگ شدههههه احتمالا تا شنبه هفته اینده میمونه . خوب منم که روزا از صبح تا ۲ سرکارم و بعدش میام و با حبیبی کلی کیف میکنیم و روزای باشگاه هم جیگرم باید تا ساعت ۶ صبر کنه تا برم و بیام .گفتم کار بهله الان یک هفتست که شقایق خانومی شاغل هستن و خداروشکر هم همه چی خوبه هم محیطش هم صاحب کارم هم حجم کارام دیگه ساعت ۲ پدرشوهریم میاد دنبالم و میام خونه و ناهار رژیمیم و میخورم و اگه روزای فرد باشه زودی میرم یه دوش میگریم و آماده میشم میرم باشگاه روزای زوج هم باشه یا میرم خونه مامانم اینا یا خونه مادرشوهری اینا میمونم تا ۴ بعدش میرم بالا و به کارام میرسم و دوباره شبا ساعت ۸ میرم پائین تا صبح و این روال زندگی من تو این هفته بوده .خوب سرم گرم شده و فکر و خیال کمتر عزیتم میکنه . پنجشنبه ای هم رفتم اداره کار تا جواب ریمو بگیرم دیدم خانمی که مسئول پروندم بوده مرخصی تشریف دارند .این قدر حرص خوردم .آخه اگه من خودم تو اون روزی که گفته بودند نمیرفتم باید خدا و پیغمبر و میاوردم وسط تا یه روز دیگه برام وقت بزارند ولی خودشون اصلا اشکال نداره اگه نیان خوب شما یه نگاه به برنامه کاریتون بندازید که حداقل وقتی نمیخواهید بیاید یا زنگ بزنید جلسه رو کنسل کنید یا کارو بدید یکی دیگه ا زهمکاراتون دنبال کنه .اخه من پنجشنبه ای به خاطر همین مسئله مرخصی گرفتم و هیچی به هیچی . تازه از این سرماخوردگی ویروسی ها که جدید اومده گرفتم و حالم یه دقیقه خوبه یه دقیقه بد پنجشنبه ای هم رفتم دگتر و سه تا آمپول نوش جان کردم . حالا یکم بهترم اما خوب ویروسه و بین ۳ تا ۱۰ روز طول میکشه از بدنم بیرون بره . کلی هم خودم و برای حبیبی لوس کردم .خوب موقع هایی که مریض میشدم مثل پروانه دورم میچرخید و کلی نازمو و میکشید .حالا هم طفلی تا اونجا که میشد از پای تلفن وظیفش و انجام میداد اما خوب از نزدیک کجا از پای تلفن کجا .حالا اشکال نداره فردا که بیاد کلی خودم و میندازم تو بغلش تا هی قربونم بشه . بچه ها من هنوز دارم قرص ال دی و میخورم اما از دوسه روز پیش که موقع پریودم باشه هم درد دارم و هم کم و بیش خونریزی .چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟ یعنی هرچی این قرص کوفتی و خوردم بی فایده بود .کلی تو اینرنت سرچ کردم و دیدم نوشته مثلا اگه لکه بینی دارید شبی دوتا بخورید اما ۲ تا هم خوردم بازم فایده نداره . بعدش هم که میگن تا ۲۱ روز تموم نشده این قرص ها رو یهو قطع نکنید حالا نمیدونم باید چه کار بکنم نه معلومه پریودم و نه معلومه نیستم . این وسط سر نماز خوندنم هم معطل شدم . ترو خدا اگه اطلاعی در این مورد دارید بهم بگیدی دوست جونیا دیگه دیشب هوس کردم کیک بپزم و خوب یه کیک شکلاتی با نارگیل درستیدم که بردم پائین خونه مادرشوهری اینا (آخه برادرشوهری ها و خانوماشون هم بودند ) و یه برششم گذاشتم کنار برای حبیبی جونی .خودم هم اصلا نخوردم ولی همه خوششون اومد کلی به به و چه چه کردند .یه کیک باقلوا هم جدا درست کردم برای ورود حبیبی جونم اخه یکشنبه که بشه ۲۷ سالگرد عقدمون هم هست و یه تیر دو نشون زدم . میخواستم رولت خامه ای درست کنم گفتم همین کیک باقلوا بهتره خوف خامه خیلی چاق میکنه دیگه . یه خورده هم برش زدم برای مامان اینای خودم و مادرشوهری اینا کنار گذاشتم بقیه همش ماله حبیبی جونممممممممممممممممممم . تو این یه هفته هم میخوام غذاهایی که جیگری جونم دوست داره براش بپزونم . الهیییی چند روز پیشا میگفت دلم حتی برای املتات هم تنگ شده . سره کارم گوسفند کسته بودند و رئیسم برای منم کنار گذاشت . حالا یه نزدیک ۶۰۰ گرمشو گذاشتم کنار تا برای صبحانه جیگریم حلیم بپزونم که عاشقشههههههههه ومامانم هم از حالا سفارش داده سهمشو کنار بزارم .از رو مطبخ رویا درست کردمو یه ۴ الی ۵ باری درستیدم خیلی خیلی خوب میشه عالی تر از بیرونی هااااااااااااااااااااااا . خوب هرچی گوشتشش بیشتر باشه خوشمزه تر هم میشه دیگه . امتحان کنید دیگه مشتریش میشید بچه هااااااااااا فکر کنم دیگه تا رفتن حبیبی نیام پست بزارم .خوب سرم شلوغ میشه دیگهههههههههههه. اما خوب بچه ها عاشق تک به تکتون هستم دوستای خوب و گلمممممممممممممم قراره بود حبیبی جونم شنبه ۲۶ بیاد اما دیشب میگفت احتمال داره یکشنبه که بشه ۲۷ بیاد پس ۹ یا ۱۰ روز دیگه میبینمش . آخ که خدا میدونه چه قدر دلم براش تنگ شده این سری خیلی خیلی بیشتر جای خالیش و حس میکردم به قول یکی از جاری هام که خودش هم شرایطش مثله منه میگه دفعه های دوم و سوم به بعد بیشتر احساس تنهایی میکنی چون تازه میفهمی این رواله طبیعی و شما فقط از هر ماه میتونید ۶ روزش و باهم باشید . ماه اول ذوق و شوق این که کار پیدا کرده و شرایطش خوبه و رو داشتم ولی الان دیگه فقط و فقط به فکر اینم که من باید بیشتر روزها و سال های آینده رو در تنهایی باشم . اما بازم خدا روشکر هزاران بار خدا رو شکر .همین که میبینم همسریم مرد خوبم چه قدر آرامش داره چه قدر روحیش خوبه برام بسته . دوروز تعطیلی که بشه عاشورا و تاسوعا هم یه چند جایی با مامانم اینا رفتم و یه چندجا هم با مادرشوهری اینا . کلی هم برای همهتون تک به تک دعا کردم .الهی به حق همین شبای عزیز حاجت قلبی همتون براورده بشه دوستای خوبم چهارشنبه که بشه ۱۶ هم جلسه دوم دادخواستم تو اداره کار بود .خوب رئیسمون که نیومده بود اما نمیدونم یه بنده خدایی رو از کجا گیر آورده بود که نمایندش باشه .جالب نه نامه ای نه چیزی هم ارائه نداده بود که این آقا نماینده شرکت ماست تا اداره کار در جریان باشه . تازه اقاهه میگفت شما بگید این خانم درخواستش چیه من به مدیر عامل شرکتشون اطلاع میدم . خوشم اومد رئیس اداره کار هم گفت اقا مگه اینجا مسخره بازیه که هرکی از راه میرسه ما بگیم شما به عنوان کارفرما هستید و بقیه قضایا . و حالا تا شنبه بهشون محلت دادن تا اگر مدرکی بر خلاف گفته های من دارن ارائه بدند و حکم نهایی رو هم پنجشنبه میدن .فقط این که چون من خودم اومدم بیرون میگن ترک کار بوده و یه سری چیزها بهم تعلق نمیگیره .ده اخه یکی نیست بهشون بگه وقتی خود کار فرما میگه من حقوق ندارم بدم و شرایط کار هم افتضاحه و از صبح تا عصر هم کلی طلبکار میان ومیرن و خود مدیر عامل هم غیبش میزنه کدوم ادم احمقی میتونه وایسه و کار کنه .نه شما بگید .............. خدا کنه بتونم همه حق و حقوقم و از این ادم آشغال بگیرم .تازه حالا موندم این طرف که پول نداره بده و اگه بخواد چک بده من چه خاکی به سرم بریزم اخه موقعی که اونجا بودم بیشتر چک هاش برگشت میخورد و ممکنه به خاطر لج بازی با منم که شده چکی که به منم بده پاس نکنه و من دوباره معطل این ادم شم . تو این روزای ماه محرمی خیلی از خدا خواستم حقم و از این ادم بگیره خوب دیگه من همچنان مشغول باشگاه رفتنم و یه رژیم سفت و سخت هم گذروندم البته عاشورا یه خورده غذا نذری خوردم ها (با هماهنگی مربیمون ) اما بقیه روزا خیلی رژیمم سخت بود . فکر کنم از شنبه برنامه غذائی جدید بهم بده که راحتر باشه . و دیگه ۱ کیلو خورده ای هم کم کردم اما بیشتر از همه کلی روحیم بهتر شده یعنی روزایی که باشگاه دارم ساعت ۳ از خونه میزنم بیرون و ۳ و نیم دمه باشگام تا ۵ و نیم و خوب جو باشگاه و اون اهنگ های باحالش کلی بهم حال میده و بعدش هم اول خواهری و میزارم دمه خونه مامانم اینا و خودم هم میام خونه خودمون و میرم حموم و لباسام و میشورم و اماده میشم و میرم پائین خونه مادرشوهری اینا . تا فردا صبح و بعدش هم میرم خونه مامان اینای خودم تا صبح روزی که باشگاه دارم و دمه ظهر میام خونه خودمون و کارام و میکنم تا ساعت ۳. این روال زندگی منه تو این چند وقت و خوب خدارو شکر همه چیز خوبه فقط دوری حبیبم عزیتم میکنه . دوستای گلم عاشق همتونم تک به تک ترو خدا اگه نمیرسم براتون نظر بزارم یا بخونمتون فکر نکنید بی وفا شدم . باور کنید تک به تکتون تو یاد من هستید . دوستتون دارم خیلی خیلییییییییی بعدن نوشت : دوست جونیا قراره از فردا برم سره کار از ساعت ۸ صبح تا ۲ الی ۲ ونیم بعد از ظهر

![]()
.امیدورام خوب باشه و مشکلی برام پیش نیاد .حسابداری یه کارخونه تراشکاریه . این جوری میتونم به کلاسامم هم برسم . خدایاااااااااااااا .خدا جونم خودت کمکم کننننن باشهههههه![]()
![]()
| Design By : Night Melody |


