دفترخاطراتی از عاشقانه هام
روزمرگی هایی از روزهای خدا
امروز ساعت ۴ ونیم حبیبی جونم رفت تا ۲۴ روز دیگه دوباره من روی ماهشو ببینم . این دفعه به نظرم خیلی خیلی زود گذشت .حالا نمیدونم چون دوسه روز نبودیم و رفته بودیم بانه این جوری بود یا چون خیلی بهمون خوش گذشت به نظرم زود تموم شد چهارشنبه گذشته حبیبی جونم اومد و یه دله سیر همدیگرو بغل کردیم. منم همه کارارو کرده بودم و وسایلا رو هم اماده گذاشته بودم دمه درمون تا برای مسافرتمون آماده باشه . شبشم یه سر رفتیم خونه مامانم اینا اخه تولد مامانیم بود . و بعدش اومدیم و وسایلا رو گذاشتیم تو ماشین و خوافیدیم .صبحم هم ساعت ۵ پاشدیم و پیش به سوی بانهههه . باید اعتراف کنم دیگه یکی دوساعت مونده به بانه هی تو دلمون میگفتیم وای خدا مردیم دیگه از خستگی چه کاریه بود این همه راه .اما وقتی رسیدیم و مثل پارسال دیدم قیمتا خیلی خوبه گفتم میارزید این همه راه و بزنیم و بیام . وای یه عالمه هم برف اومده بود یعنی تا مارسیدیم برف شروع کرد به باریدن .ماهم اول رفتیم یه خونه اجاره کردیم و بعدش یکی از پاساژارو که نبسته بود دیدیم و رفتیم خونه . اخه مغازه هاش ساعت ۶ الی ۶ ونیم میبندند . دیگه شاممون و خوردیم و خوافیدیم تا صبح .وای صبح که پاشدیم دیدیم یه عالمه برف نشسته .ماشینمون و که دیگه نگو با مکافات برف و یخا رو از روش پاک کردیم . بقیه روزمون به خرید و پاساژ گردی گذشت و کلی هم خسته شدیم اما خوب خیلی هم کیف میداد ها .کلی چیزای خوف خوف خریدم . کیف و کفش و شلوار عیدم و ۲ تا لباس ورزشی خوشگل برای باشگاه و یه عالمه لوازم آرایشی و شامپو و صابون و ..... یه عینک دودی توپ مارک دار هم حبیبی جونم برام خرید که کلی کیفور شدم . یارو میگفت من این و نمونه از دبی اورم و چون یکی اشنامون شد و ما رو بهش معرفی کرد با مکافات بهمون ۹۰ تومن داد اما میگفت برید تو شهر خودتون یا تهران اگه زیر ۳۰۰ تومن داد میتونید برام پس بفرستید .خوب ماهم یه چندوقتی دنبال عینک خوب بودیم و سرمون با قیمتا داشت سوت میکشید و دیگه دیدم خوش قیمت داره میده با یه عالمه چک و چونه زدن خریدیم. حبیبی جونی هم یه کفش چرم گاومیش ایتالیایی خرید تو اصفهان مشابه هاش و قیمت کرده بودیم ۱۳۰ تومن بود اونجا ۶۰ خریدیم . خلاصه چیزای توپ خوش قیمت زیاد گیرمون اومد مسافر هم زیاد نبود و خوب میشد تخفیف گرفت . شنبه صبح هم اول رفتیم تا من یه کفش قرمز مشکی که خیلی چشممو گرفته بود و یه سری چیزای دیگه بخریم و بعدش ساعت ۱۱ راه افتادیم به سمت اصفهان و شب ساعت ۱۰ و نیم رسیدیم . کلا خیلی خیلی به هر دوتامون خوش گذشت .به نظرم میارزه ادم سالی یه بار بره بانه .با اینکه دلار بالا رفته ولی باز قیمتاش خیلی بهتر از شهر خوده ادمه . یکشنبه هم که شعله زرد پزون داشتیم ومامانم ساعت ۸ اومد و رفتیم تو حیاط مادرشوهری اینا به شعله زرد پختن و جاتون خالی خیلی خیلی خوشمزه شده بود .سر دیگ هم به یادته همتون بودم و کلی برای براورده شدن حاجات همتون دعا کردم جیگری ها . خواهری اینام و داداشی اینام هم اومدن و خلاصه تا ظهر دستمون بند بود . بعدش هم یه سر اومدن خونه ما و منم سوغاتی هاشون و دادم .برای مامانم هم یه کیف خوشگل و شیک برای تولدش گرفته بودم و چیزای دیگه که بهش دادم و بعدش رفتن . ناهار هم خونه پدرشوهریم اینا خوردیم و شب رفتیم خونه مامان اینای خودم یه موضوع دیگه هم پیش اومده و چندروزه اعصابه کل خانوادم و بهم ریخته . قبلا درباره خواهر بزرگم گفته بودم که چه قدر از دسته شوهرش داغون شده و نمیدونم چه جوری داره تحمل میکنه .خلاصه اینکه دوباره زدن به تیپ و تاپ هم و خواهرم با باران جونم اومده خونه مامانم اینا و میگه دیگه میخوام طلاق بگیرم و از من که چیزی نمونده حداقل دخترم و نجات بدم . البته قبلا هم خیلی اوقات میخواسته طلاق بگیره اما باز شوهرش سرش میخوره به سنگ و با هزارجور التماس خواهرم و خر میکرد و میرفتند سر خونه زندگیشون و دوباره چندماه بعد همون آش و همون کاسه .حالا این دفعه خواهرم رفته وکیل هم گرفته . خلاصه که هممون خیلی ناراحتیم و دلمون میخواد خواهریم زودتر خودشو خلاص کنه اما چشممون آب نمیخوره . خواهریم برگه حق طلاق و حضانت بچه رو داره و این خیلی کارشو جلو میندازه . فقط از خدا میخوام هرجور خودش صلاح میدونه براش پیش بیاد .اما این قده دلم برای باران کوچولو میسوزه .همش میگم این بچه چه اینده ای داره . حبیبی میگه مطمئن باش اگه مامانش طلاق بگیره خیلی اینده بهتری داره تا بزرگ شه و ببینه این ادم باباشه . الهی همه دخترا خوشبخت بشن و هیچ کی سرنوشتش مثل خواهری من نشه . بگذریم . ..... دوشنبه رفتم سره کار و ظهر حبیبی جونم اومد دنبالم و رفتیم خونه و عصرش هم رفتیم بیرون و خوش گذروندیم .سه شنبه هم چشامو تو بغل همسری خوفم باز کردم . آی حال میده زیر پتو کنار بخاری تو بغل همسریت از خواب پاشیییییییییییی. دیگه زودی بساط ناهار واماده کردم .می خواستم برای جیگری یه باقالی پلو با گوشت باحال درست کنم . بعد صبحونه هم با حبیبی جونی به تمیز کاری و جارو طی کشی گذشت و البته این وسطا چپ وراست هی همدیگرو ماچ ماچی میکردیم و کلی واسه خودمون سرخوش بودیم .عصری هم رفتیم خونه آصفه جونی (جاریم ) تا نینیشون و ببینیم برای ابتین کوچولو و مامانش هم یه سری سوغاتی اورده بودم که میخواستم بهشون بدم .اخه شبش شام خونه مامانم اینا دعوت بودیم و برادرشوهری و اصفه هم بعد کلی وقت تازه میخواستن اون شب بیان خونه پدرشوهری اینا. گفتیم بریم یه سر ببینیمشون تا اگه شب دیر اومدیم دلخور نشن .خلاصه بعد اونجا رفتیم خونه مامانم اینا و با خواهریم وباران جونی و اون یکی خواهری رفتیم بیرون یه تابی خوردیم تا بچه دلش یه زره باز بشه . ساعت ۱۱ هم اومدیم خونه و تندی خوافیدیم .چهارشنبه هم تا ظهر سره کار بودم و بعدش حبیبیم اومد دنبالم و تا ساعت ۴ کلی عشقولانه بودیم .دلم خیلی گریه داشت خیلیی . اما بهش قول داده بودم و نمیخواستم دمه رفتنی دله اونم بگیره . یه چیزی رو دلمه میگم ولی خدایا ازم دلگیر نشو .خیلی از دست پدرشوهریم دلگیرم . هرکاری میکنم نمیتونم رفتارا وکاراشو فراموش کنم .به حبیبی هم میگم میگه حق باتو ولی خوب اینا هم سن و سالی ازشون گذشته و فکر میکنند کاراشون درستهو ما فعلا داریم تو خونه اونا زندگی میکنیم . از طرفی دلم هم نمیخواد حبیبی چیزی بهشون بگه چون بالاخره اون میره ومنم که اینجام و دارم باهاشون زندگی میکنم و دوست ندارم ازم ناراحت بشن و بگن چوقولی کردم .ولی خدایا .خدا جونم تو که شاهدی چه جوری با مخم بازی میکنند . ماشینشون و هم قراره بفروشن و یه مکافات به مکافاتای دیگهم اضافه میشه . بابا جون من نخوام ماشینم و بهشون بدم باید کیو ببینم اخه .جالبیش اینه مثلا من ماشین ومیشورم عین دسته گل بعد میرن بیرون دلم میخواد بیاد ببینید چه قدر ماشین کثیف و شلخته شده یا من بنزین میزنم بعد میخوام برم باشگاه ببینم چراغ بنزین داره آجیر میکشه . حالا من وسط خیابون چه کار کنم خوفه . این قدر این چندروز سره این مسائل بهم فشار اومده که تو خوابم هم سره این چیزا باهاشون درگیرم . اونا که عین خیالشون نیست منم که هیچی بهشون نمیگم کی این وسط داره خل میشه خوب معلومه مننننن. خدایا خودت به همه آرامش و صبر عنایت کن به من و خانوادم هم همین طوررررررر امروز ساعت ۴ ونیم حبیبی جونم رفت تا ۲۴ روز دیگه دوباره من روی ماهشو ببینم . این دفعه به نظرم خیلی خیلی زود گذشت .حالا نمیدونم چون دوسه روز نبودیم و رفته بودیم بانه این جوری بود یا چون خیلی بهمون خوش گذشت به نظرم زود تموم شد چهارشنبه گذشته حبیبی جونم اومد و یه دله سیر همدیگرو بغل کردیم. منم همه کارارو کرده بودم و وسایلا رو هم اماده گذاشته بودم دمه درمون تا برای مسافرتمون آماده باشه . شبشم یه سر رفتیم خونه مامانم اینا اخه تولد مامانیم بود . و بعدش اومدیم و وسایلا رو گذاشتیم تو ماشین و خوافیدیم .صبحم هم ساعت ۵ پاشدیم و پیش به سوی بانهههه . باید اعتراف کنم دیگه یکی دوساعت مونده به بانه هی تو دلمون میگفتیم وای خدا مردیم دیگه از خستگی چه کاریه بود این همه راه .اما وقتی رسیدیم و مثل پارسال دیدم قیمتا خیلی خوبه گفتم میارزید این همه راه و بزنیم و بیام . وای یه عالمه هم برف اومده بود یعنی تا مارسیدیم برف شروع کرد به باریدن .ماهم اول رفتیم یه خونه اجاره کردیم و بعدش یکی از پاساژارو که نبسته بود دیدیم و رفتیم خونه . اخه مغازه هاش ساعت ۶ الی ۶ ونیم میبندند . دیگه شاممون و خوردیم و خوافیدیم تا صبح .وای صبح که پاشدیم دیدیم یه عالمه برف نشسته .ماشینمون و که دیگه نگو با مکافات برف و یخا رو از روش پاک کردیم . بقیه روزمون به خرید و پاساژ گردی گذشت و کلی هم خسته شدیم اما خوب خیلی هم کیف میداد ها .کلی چیزای خوف خوف خریدم . کیف و کفش و شلوار عیدم و ۲ تا لباس ورزشی خوشگل برای باشگاه و یه عالمه لوازم آرایشی و شامپو و صابون و ..... یه عینک دودی توپ مارک دار هم حبیبی جونم برام خرید که کلی کیفور شدم . یارو میگفت من این و نمونه از دبی اورم و چون یکی اشنامون شد و ما رو بهش معرفی کرد با مکافات بهمون ۹۰ تومن داد اما میگفت برید تو شهر خودتون یا تهران اگه زیر ۳۰۰ تومن داد میتونید برام پس بفرستید .خوب ماهم یه چندوقتی دنبال عینک خوب بودیم و سرمون با قیمتا داشت سوت میکشید و دیگه دیدم خوش قیمت داره میده با یه عالمه چک و چونه زدن خریدیم. حبیبی جونی هم یه کفش چرم گاومیش ایتالیایی خرید تو اصفهان مشابه هاش و قیمت کرده بودیم ۱۳۰ تومن بود اونجا ۶۰ خریدیم . خلاصه چیزای توپ خوش قیمت زیاد گیرمون اومد مسافر هم زیاد نبود و خوب میشد تخفیف گرفت . شنبه صبح هم اول رفتیم تا من یه کفش قرمز مشکی که خیلی چشممو گرفته بود و یه سری چیزای دیگه بخریم و بعدش ساعت ۱۱ راه افتادیم به سمت اصفهان و شب ساعت ۱۰ و نیم رسیدیم . کلا خیلی خیلی به هر دوتامون خوش گذشت .به نظرم میارزه ادم سالی یه بار بره بانه .با اینکه دلار بالا رفته ولی باز قیمتاش خیلی بهتر از شهر خوده ادمه . یکشنبه هم که شعله زرد پزون داشتیم ومامانم ساعت ۸ اومد و رفتیم تو حیاط مادرشوهری اینا به شعله زرد پختن و جاتون خالی خیلی خیلی خوشمزه شده بود .سر دیگ هم به یادته همتون بودم و کلی برای براورده شدن حاجات همتون دعا کردم جیگری ها . خواهری اینام و داداشی اینام هم اومدن و خلاصه تا ظهر دستمون بند بود . بعدش هم یه سر اومدن خونه ما و منم سوغاتی هاشون و دادم .برای مامانم هم یه کیف خوشگل و شیک برای تولدش گرفته بودم و چیزای دیگه که بهش دادم و بعدش رفتن . ناهار هم خونه پدرشوهریم اینا خوردیم و شب رفتیم خونه مامان اینای خودم یه موضوع دیگه هم پیش اومده و چندروزه اعصابه کل خانوادم و بهم ریخته . قبلا درباره خواهر بزرگم گفته بودم که چه قدر از دسته شوهرش داغون شده و نمیدونم چه جوری داره تحمل میکنه .خلاصه اینکه دوباره زدن به تیپ و تاپ هم و خواهرم با باران جونم اومده خونه مامانم اینا و میگه دیگه میخوام طلاق بگیرم و از من که چیزی نمونده حداقل دخترم و نجات بدم . البته قبلا هم خیلی اوقات میخواسته طلاق بگیره اما باز شوهرش سرش میخوره به سنگ و با هزارجور التماس خواهرم و خر میکرد و میرفتند سر خونه زندگیشون و دوباره چندماه بعد همون آش و همون کاسه .حالا این دفعه خواهرم رفته وکیل هم گرفته . خلاصه که هممون خیلی ناراحتیم و دلمون میخواد خواهریم زودتر خودشو خلاص کنه اما چشممون آب نمیخوره . خواهریم برگه حق طلاق و حضانت بچه رو داره و این خیلی کارشو جلو میندازه . فقط از خدا میخوام هرجور خودش صلاح میدونه براش پیش بیاد .اما این قده دلم برای باران کوچولو میسوزه .همش میگم این بچه چه اینده ای داره . حبیبی میگه مطمئن باش اگه مامانش طلاق بگیره خیلی اینده بهتری داره تا بزرگ شه و ببینه این ادم باباشه . الهی همه دخترا خوشبخت بشن و هیچ کی سرنوشتش مثل خواهری من نشه . بگذریم . ..... دوشنبه رفتم سره کار و ظهر حبیبی جونم اومد دنبالم و رفتیم خونه و عصرش هم رفتیم بیرون و خوش گذروندیم .سه شنبه هم چشامو تو بغل همسری خوفم باز کردم . آی حال میده زیر پتو کنار بخاری تو بغل همسریت از خواب پاشیییییییییییی. دیگه زودی بساط ناهار واماده کردم .می خواستم برای جیگری یه باقالی پلو با گوشت باحال درست کنم . بعد صبحونه هم با حبیبی جونی به تمیز کاری و جارو طی کشی گذشت و البته این وسطا چپ وراست هی همدیگرو ماچ ماچی میکردیم و کلی واسه خودمون سرخوش بودیم .عصری هم رفتیم خونه آصفه جونی (جاریم ) تا نینیشون و ببینیم برای ابتین کوچولو و مامانش هم یه سری سوغاتی اورده بودم که میخواستم بهشون بدم .اخه شبش شام خونه مامانم اینا دعوت بودیم و برادرشوهری و اصفه هم بعد کلی وقت تازه میخواستن اون شب بیان خونه پدرشوهری اینا. گفتیم بریم یه سر ببینیمشون تا اگه شب دیر اومدیم دلخور نشن .خلاصه بعد اونجا رفتیم خونه مامانم اینا و با خواهریم وباران جونی و اون یکی خواهری رفتیم بیرون یه تابی خوردیم تا بچه دلش یه زره باز بشه . ساعت ۱۱ هم اومدیم خونه و تندی خوافیدیم .چهارشنبه هم تا ظهر سره کار بودم و بعدش حبیبیم اومد دنبالم و تا ساعت ۴ کلی عشقولانه بودیم .دلم خیلی گریه داشت خیلیی . اما بهش قول داده بودم و نمیخواستم دمه رفتنی دله اونم بگیره . یه چیزی رو دلمه میگم ولی خدایا ازم دلگیر نشو .خیلی از دست پدرشوهریم دلگیرم . هرکاری میکنم نمیتونم رفتارا وکاراشو فراموش کنم .به حبیبی هم میگم میگه حق باتو ولی خوب اینا هم سن و سالی ازشون گذشته و فکر میکنند کاراشون درستهو ما فعلا داریم تو خونه اونا زندگی میکنیم . از طرفی دلم هم نمیخواد حبیبی چیزی بهشون بگه چون بالاخره اون میره ومنم که اینجام و دارم باهاشون زندگی میکنم و دوست ندارم ازم ناراحت بشن و بگن چوقولی کردم .ولی خدایا .خدا جونم تو که شاهدی چه جوری با مخم بازی میکنند . ماشینشون و هم قراره بفروشن و یه مکافات به مکافاتای دیگهم اضافه میشه . بابا جون من نخوام ماشینم و بهشون بدم باید کیو ببینم اخه .جالبیش اینه مثلا من ماشین ومیشورم عین دسته گل بعد میرن بیرون دلم میخواد بیاد ببینید چه قدر ماشین کثیف و شلخته شده یا من بنزین میزنم بعد میخوام برم باشگاه ببینم چراغ بنزین داره آجیر میکشه . حالا من وسط خیابون چه کار کنم خوفه . این قدر این چندروز سره این مسائل بهم فشار اومده که تو خوابم هم سره این چیزا باهاشون درگیرم . اونا که عین خیالشون نیست منم که هیچی بهشون نمیگم کی این وسط داره خل میشه خوب معلومه مننننن. خدایا خودت به همه آرامش و صبر عنایت کن به من و خانوادم هم همین طوررررررر این چندوقت خیلی درگیر بودم و اصلا نمیرسیدم بیام آپ کنم خوب از یه طرف مامان جونیم عمل کرده بود از یه طرف تو محل کارم کلی کار داشتم و از طرفه دیگه هم با رئیس احمق قبلیم درگیر بودم خوب خداروشکر خدارو هزارمرتبه شکر عمل مامانم خوب بود و با اینکه درد خیلی داشت اما مشکلی پیش نیومد چندروز پیش هم رفت بخیه هاش و کشید و دکتر جواب نمونه برداریش و خوند و گفت خدا خیلی بهت رحم کرده بود چون غده هات داشتن خونریزی میکردن و رنگشون هم قهوه ای تیره شده بود و حالا باید هرماه زیر نظر باشه و بره نمونه برداری کنه تا خدایی نکرده موردی پیش نیاد فقط خدا میدونه تو این چندوقت چه قدر هممون دلشوره داشتیم این قدر هم تو این مدت خوابهای بد بد میدیدم که بیشتر دلشوره میگرفتیم خود مامانم که خواب مامانش و دیده بود که چادر سفید سرش کرده و به مامانم میگه دستتو بده بریم و مامانم هم باهاش میره .وای که مامانم بعد این خواب روحیش و خیلی باخته بود اخه مادربزرگ خودم هم قبل فوتش خواب مامانش و میبینه که میگه بیا بریم و سه ماه بعدش مامان بزرگیم تو سن ۵۰ سالگی تصادف میکنه و فوت میشه .خلاصه که تا جواب آزمایشه بیاددله هممون رو آب بود خدا سایه هیچ پدرو مادری و از سر بچه هاشون کم نکنههههههههههههههه دیگه اینکه بعد کلی دوندگی تو این اداره کار با چه شوقی رفتم جواب رایمو بگیرم که دیدم رئیس احمقم رو رای اداره کار اعتراض زده (مرتیکه سه جلسه نیومد حالا تا دیده ۱و ۸۰۰ براش بریدن تازه صداش دراومده )چی بگم فقط از خدا میخوام تو همین دنیا این قدر عذاب بکشه که به مرگ رازی بشه . بی شرف اعتراض کرده که این خانوم همه حق و حقوقش و دریافت کرده و تازه از موقعیت بد شرکت سوء استفاده کرده و کلی ضرر و زیان هم زده و تازه وقتی پیش من کار میکرده حقوق بیمه بیکاری هم میگرفته . اخه من موندم این ادم چه طور تونسته به خاطر پولی که حقم بوده این دروغ هارو بسازه اونم بدون مدرک حداقل اگه یه رسیدی ازم داشت دلم نمیسوخت من حتی میتونم بزنم زیرش و بگم به جای سه ماه ۵ ماه حقوق نگرفتم چون رسیدی ازم نداشت ولی من فقط ۳ ماه حقوق عقب افتادم و میخواستم و بس اگه مثل ادم میداد این همه نه من دردسر میکشیدم نه خودش به مخش فشار میومد. مسئول اداره کاره که میگه این میخواد تورو سر بگردونه تا خسته شی .دوباره پروندمو دادن بهم تا ببرشم شورای حل اختلاف که تازه اونم این قدر شلوغه تو اسفند ماه نوبتمون میشه . اخه این چه مملکتییییییییییی با چه سختی کار کنیم همه جور حرفی و به جون بخریم اخرش هم حقمون و بخواهیم باید یکسال بدوییم تا شاید بتونیم بگیریمش . اون قدر دلم شکسته که حد نداره . امیدورام ذره ذره این پول و بقیه پولهایی که این ادم خورده اون دنیا سرب داغ بشه رو بدنشششششش. خوب بگذریمممممممممممم . حبیبی عزیم نفس دلم .مهربونترینمممممممممم چهارشنبه هفته اینده میاد و من بازم میپرم رو ابرا . گوش شیطون کر اگه هفته اینده هوا خوب باشه شاید یه دوروزی بریم بانه .اگه هم نه که کنار هم کلی خوش میگذرونیم . ۲۸ صفر مامانم شعله زرد نذری داره که قراره بیاریم تو حیاط مادرشوهریم اینا بپزیم چون حیاط صاحبخونه مامانم اینا گاز نداره . اگه بخواهیم بریم بانه احتمالا پنجشنبه صبح زود راه میافتیم و از اون ور شنبه برمیگردیم تا صبح یکشنبه برای شعله زرده اینجا باشیم . کلی حاجت دارم .برای براوردن حاجتای همه دوستای گلم هم کلی دعا میکنمممممممم دیگههههههه اهان من ۸ کیلو وزن کم کردم و خوب خیلی ذوق دارم دیگه . لباسایی که جمعشون کرده بودم به علت تنگی دوباره اندازم شده و کلی کیفورم .مخصوصا اینکه خانوادم هی ازم تعریف میکنند البته دریغ از یه کلمه که این پدرشوهری و مادرشوهریم بگن . حالا برعکسش تا یه خورده چاق میشیم ها همچین به روی ادم میارن که از خجالت آب میشیم . این چندوقته چندتا مورد ازشون دیدم که به حبیبی گفتم تصمیم جدی گرفتم بیشتر پولمون و پس انداز کنم که حتی شده یه اپارتمان کوچیک بخریم و از این جا بریم .به نظرم عروس و خانواده شوهر هرچه قدر هم که خوب باشن بازم درست نیست بیشتر از یکسال تو یک ساختمون باشن چون بعد یه مدت یه حرمتایی این وسط شکسته میشه . و خوب یه کسی مثل من که رو ندارم جوابشون و بدم باید بریزم تو خودم و همه حرصم و سر شوهربیچارم خالی کنم . ساختمونی که ما توشیم ۵ واحده که ماله پدرشوهرمه .واحد پائینی که از همه بزرگتره دسته خودشونه و ۳ تا واحد دیگه هم که مستاجر توشه و میمونه واحد ما .اینم بگم موقعی که پدرشوهریم این خونه ها رو میساخت به غیر حبیبی جونم هیچ کدوم دیگه از داداشا یه ریزه کمکم به باباشون نکردنن . یعنی جوری که حبیبی از ساعتای باهم بودنمون میزد که کمک حال باباش باشه وبرادرشوهر بزرگم که خدائیییییییی همیشه دعای خیر من یکی پشت سرشه به باباش گفته بود هروقت خواستی این خونه ها رو بفروشی باید یه سهم به حبیبی بدی چون خیلی زحمت کشیده . حالا ما اصلا اون سهم و نمیخوائیم اما فکر نمیکنم این هم درست باشه چون خونه ای که ما توشیم ماله پدرشوهریمه هروقت دلشون بخواد بدونه اینکه به من بگن بیان تو خونه و یا اگه مشتری براشون بیاد چون ممکنه بقیه مستاجرا نباشن ورداره بدون هماهنگی با من بیاره و خونه رو نشونشون بده .بابا شاید من شورتی لباس زیری تو اطاقام گذاشته باشم . خدا شاهده من از روزی که عروسی کردم یک بار نشده خونم بهم ریخته باشه یا ظرف نشسته ای تو آشپزخونه بزارم یا آشغالی ریخته باشه . شده صبح ها که میرفتم سره کا دیرم هم میشد اما آشپزخونه رو مرتب میکردم و بعد میرفتم چرا .چون هر آن ممکن بود پدرشوهری یا مادرشوهریم بیان بالا . بخوان آب تصفیه ببرن یا مشتری بیارن . بهله خونه خودشونه اما این خیلی حسه بدیه که تو نتونی چیزی رو با خیال راحت مصلا وسط هالت بزاری و بری . چون تازه اون جوری انگه شلخته بودن هم بهت میخوره . اینا رو گفتم که بدونید منظورم چیه . چندروز پیش من دستشویی و حسابی شسته بودم .فرداش اومدم دیدم یه عالمه خاک ریخته تو دستشویی و تازه وسایلایی که تو دستشویی چیدم جا به جا شده . این قدر ترسیدم .فکر کردم جنی چیزی اومده . بعد فرداش که رفته بودم پائین دیدم پدرشوهریم داره میگه صدای هواکش کمتر شده منم از همه جا بیخبر گفتم نمیدونم چه طور . گفت میخواستم مشتری بیارم گفتم بیام یه سر خونه رو ببینم بهم ریخته نباشه .منم ناراحت شدم گفتم کی شما کسی و اوردی خونه ما بهم ریخته بود . بعد گفت چراغ دستشویی و زدم دیدم هواکشه صدا میده منم اومدم درستش کردم رفتم پیچ گوشتی چرخ خیاطیتون و برداشتم تا درشو باز کنم .من و میگید شاخام رو هوا بود .مونده بودم پدر شوهریم از کجا میدونسته پیچ گوشت چرخ تو کمد تو کشو هاست که رفته برداشته . تازه دستشویی عین دسته گلم و کثیف هم کرده یه آبم نریخته حداقل خاکاش بره . خیلی بهم برخورد این حسه خوبی نیست که فکر کنی ممکنه کسی سر وسایلات بره . حالا ممکنه اونا اصلا این کار ونکنند ولی یه بار که ادم به کسی بی اعتماد بشه بسته . موردای از این قبیل زیاده ولی چیزای دیگه هم این وسط هست که دلم میخواد بتونیم زودتر از اینجا بریم . خیلی حرف زدم ها اما نوشتم تا این روزا یادم بمونه بعدن قدر راحتیمون و بدونم اینم بگم من خدا وکیلی مامان و بابای حبیبی و خیلی دوست دارم نمیگم اندازه مامان بابای خودم اما همیشه بهشون احترام گذاشتم و جز چشم و بله چیز دیگه ای نگفتم اما یه سری فرهنگای بیخودشون این وسط مشکل سازه و یکی هم فضولی و سر از همه چی دراوردنای مادرشوهریم و بیخیال بازی و بیفکریای پدرشوهریم . خدا من و ببخشه اگه غیبتشون و کردم اما خوب اگه اینجا هم نگم دلم میترکه که بچه ها خیلی خیلی دوستتون دارم و دلم برای تک به تکتون یه ریزه شدهههههههههههه وایییییییییییییییییی خدا انگاری یکساله نیومدم به وبم سر بزنم چه قدر دلم برای اینجا دوستای خوبم نوشته های پر محبتتون تنگ شده باشه فقط خدا میدونه بهله حبیبی جونم عشقم یکشنبه رفت و باز من موندم و یه دنیا دلتنگییییییییییییییییییییییی خیلی خیلی این یه هفته ای که پیشم بود بهمون خوش گذشت خیلی .همش پر بودیم از عشق از لاو ترکوندن از الکی و از ته دل خندیدن اما این وسطا تا یادم میافتاد چندروز دیگه حبیبیم میره چشام پر میشد از اشک و خوب بازم این حبیبیم بود که من و میگرفت تو بغلش و با حرفاش آرومم میکرد .اما تازه این جوری شدت گریه هام بیشترم میشد چون میدونستم حتی از همین تو آغوش رفتن های پر مهرش تا چندوقتی خبری نیست . خوب من اصولا حرفای دلم و به غیر این وبلاگ و حبیبی جونم به هیچ کی نمیزنم .یعنی شاید روی لبام پر از خنده باشه اما توی دلم یه دنیا غصه جا خوش کرده .دوست ندارم بشینم برای این و اون از مشکلات و چیزایی که بهم فشار میاره بنالم . و خوب الان چندساله حبیبم شده سنگ صبورم و حالا که ازم دوره این حرفا همین جوری قلمبه میشه زیر گلوم . قبول ندارم که میگن فاصله ها مهم نیست و دلا باید نزدیک باشه .من و حبیبی با اینکه دلامون هم خیلی بهم نزدیکه اما من تا نشینم پیشش و تو چشمام زل نزنه و دستش و نندازه دورم اون حسی که میخوام بهم القا نمیشه . الان چند شبه که پیشم نیست خدا میدونه شبا با چه مکافاتی میخوابم .الکی هی بالشم و میگرم تو بغلم خودم و تکون میدم که یعنی حبیبم داره تکونم میدم اما نه هیچی نمیتونه برام تداعی اون بازوهای ستبرش باشه . شبا تو اطاق خواهرشوهریم میخوابم وگرنه مطمئن بودم تا صبح باید از گریه زار میزدم . اینا رو مینویسم تا یادم بمونه چندسال دیگه وقتی به یه جایی رسیدیم چه روزای طولانی چه شب بیداری ها چه دلتنگی ها کشیدیم و قدر لحظه لحظه هامون و بدونیم .میدونم میدونم که عشقم هم خیلی داره بهش سخت میگذره .میدونم دل اونم پر از غمه میدونم یکی دوروز اول که رفته اونم بالشتش خیسه اشک شده اما به روم نمیاره تا بیشتر از این دلتنگی نکنم . این دفعه میگفت گور بابای پول و موقعیت به خدا اگه بازم بیام و ببینم تو داری این قده شکسته میشی و غصه میخوری برمیگردم . خوب من که نمیخوام جیگرم به خاطر من این کارو بکنه پس باید قوی باشم مثل همه مراحل دیگه زندگیم . خوبه این روزگار برای من و امثال من که برای همه چی جنگیدن و کلی سختی تحمل کردن تا به خواسته هاشون برسه بد نبوده حداقل آب دیده شدیم . اینم مثل همه اون سختی های دیگه که تو مراحل مختلف زندگیم کشیدیم .این هم میگذرههههههههههههههه دیگه اینکه سر کارم همه چی خوبه و از همه بهتر با ساعتش کلی کیف میکنم .به نظرم خانوما واقعا دیگه ساعت کاریشون نباید بیشتر از ۲ باشه این جوری وقتی میان خونه هم سرحال ترن هم روحیشون بهتر و هم اینکه به همه کاراشون میرسند . طبق قبل روزای فرد میرم باشگاه یه نیم ساعت بیشتر هم تمرین میکنم یعنی به جای ۳ ونیم تا ۵ ونیم تا ۶ مشغول بدنسازیم . واییی واقعا که نتیجش عالیه . یعنی هرکی من و میبینه میگه چه قدر خوب شدی و بدنت فرم گرفته .حبیبیم هم کلی کیفور شده بود .از همه مهم تر خودمم که دارم حسابی عشق میکنم . خانومایی که یه مقادیری اضافه وزن دارن میفهمند من چی میگم .وقتی بتونید هر لباسی که دلتون میخواد بپوشید .وقتی لباسای قبلیتون تو تنتون لق بزنه وقتی راه میرین این شلواره هی از پاتون بیوفته پائین .واییییییییییییییییی که چه کیفی داره .اونوقت میبینید زحماتتون هدر نرفته وتازه ارادتون قوی میشه برای ادامه کارتون . منم کلی لباسام برام گشاد شده مخصوصا شلوارام .ولی فعلا هیچ کدوم و تنگ نکردم .سر خوشم هااااااا .از اینکه شلوارم بیوفته تو لنگ و پاچم ذوق میکنم خوففففففففففففف .البته بگم ها فقط ورزش نبودها من یه رژیم سفت و سخت گرفتم باید بدونید شمالی جماعت جونش به برنجشه اما من الان چند وقته لب به برنج نزدم به غذاهای سرخ کردنی نگاه نکردم و نون نهایت یه کف دست فقط صبح ها خوردم .وای عشقم شیرینی که دیگه نگو طرفش نرفتم . این یه هفته که حبیبی جونم پیشم بود یه خورده عزیت شدم . یه خورده برنام قاطی پاطی میشد .اما خوب تلافیش وتو باشگاه در میاوردم .فکر کنید اگه شما مثلا یه روز یه دونه کیک یزدی بخورید و بخوائید جذب بدنتون نشه باید حداقل ۲۰ دقیقه پیاده وری کنید حالا حساب بقیه چیزهارو بکنید. دیگه چندروز پیش رفتم موهامو خورد شلوغ کوتاه کردم خیلی خشگل شد .یه رنگ شماره ۴ هم گرفتم زدم . عالی شد .واقعا من به این نتیجه رسیدم برای من هیچ رنگی مثل رنگای تیره عالی نمیشه . خیلی به صورتم میاد . خلاصه کلی خوشگلانس کردیم . خبر دیگه اینکه مامان جونیم شنبه عمل داره زیر گلوش غده تیروئیدی داره خیلی عزیت میشد و خوب خیلی هم میترسید برای عمل اما این دفعه که پیش یه دکتر خوب رفته گفته حتما باید عمل کنی و بعد ما غده رو بدیم نمونه برداری و خدا کنه بد خیم نباشه .الهی بمیرم مامانم دیگه میگه طوری نیست هرچی شد شد دیگه . خدا کنه مشکلی برای مامان جونم پیش نیاد وگرنه من خودم زودتر دق میکنم . حالا شنبه باید بره عمل کنه .الهیییییی خدا میدونه بعدش چه قدر درد داره اخه زیر گلو بدجائیه دیگه هم از داخل پاره میشه هم از بیرون .بمیرم براش که چه قدر باید تو این دنیا سختی بکشه . به خدا واقعا بهشت زیر پاهای مامانمه .اصلا زیر پای همه مامانای گلمونه . بچه ها دعا کنید برای مامانم مشکلی پیش نیاد . و زود خوب بشه . آهان حکم اداره کارم و بریدن یک میلیون و هشتصد بعلاوه بیمه هایی که برامون رد نمیکرد . حالا این رئیس ما بدووه .من فقط سه ماه حقوقم و میخواستم اما حالا باید این پول و بده البته بازم ۱۵ روز مهلت دادن برای حق اعتراض .وای خدا کنه زودتر تکلیف این کار معلوم شه به خدا دیگه خسته شدم از بس معطل این مرتیکه موندم .جالب بنده خدا زن اولش که باهام در رابطس میگه هیچ خبری ازش نیست و حتی دوهفتست یه زنگ به بچه هاش هم نزده .خوب شد خدا خوب گذاشت تو کاسش .این قدر بدهکاری این ور و اونور داره که نمیدونه جواب گوی کدومشون باشه .حالا خدا کنه دیگه سر این قضیه باز من سختی نکشم که دیگه واقعا صبرم لبریز شده . بچه ها خیلی خیلی دوستتون دارم و همتون تک به تک برام عزیزید . بوسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس آخ چونمممممممممممممممممممممم ۱ روز دیگه مونده .. حبیبی جونم عشقم نفسم مرد خوبم شنبه حدودای ساعت ۲ ونیم ۳ ظهر میرسههههههههه .هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا برای دیدنش بغل کردنش بو کشیدنش .حرف زدنش خندیدنش همه و همه چیش دلم تنگ شدههههه احتمالا تا شنبه هفته اینده میمونه . خوب منم که روزا از صبح تا ۲ سرکارم و بعدش میام و با حبیبی کلی کیف میکنیم و روزای باشگاه هم جیگرم باید تا ساعت ۶ صبر کنه تا برم و بیام .گفتم کار بهله الان یک هفتست که شقایق خانومی شاغل هستن و خداروشکر هم همه چی خوبه هم محیطش هم صاحب کارم هم حجم کارام دیگه ساعت ۲ پدرشوهریم میاد دنبالم و میام خونه و ناهار رژیمیم و میخورم و اگه روزای فرد باشه زودی میرم یه دوش میگریم و آماده میشم میرم باشگاه روزای زوج هم باشه یا میرم خونه مامانم اینا یا خونه مادرشوهری اینا میمونم تا ۴ بعدش میرم بالا و به کارام میرسم و دوباره شبا ساعت ۸ میرم پائین تا صبح و این روال زندگی من تو این هفته بوده .خوب سرم گرم شده و فکر و خیال کمتر عزیتم میکنه . پنجشنبه ای هم رفتم اداره کار تا جواب ریمو بگیرم دیدم خانمی که مسئول پروندم بوده مرخصی تشریف دارند .این قدر حرص خوردم .آخه اگه من خودم تو اون روزی که گفته بودند نمیرفتم باید خدا و پیغمبر و میاوردم وسط تا یه روز دیگه برام وقت بزارند ولی خودشون اصلا اشکال نداره اگه نیان خوب شما یه نگاه به برنامه کاریتون بندازید که حداقل وقتی نمیخواهید بیاید یا زنگ بزنید جلسه رو کنسل کنید یا کارو بدید یکی دیگه ا زهمکاراتون دنبال کنه .اخه من پنجشنبه ای به خاطر همین مسئله مرخصی گرفتم و هیچی به هیچی . تازه از این سرماخوردگی ویروسی ها که جدید اومده گرفتم و حالم یه دقیقه خوبه یه دقیقه بد پنجشنبه ای هم رفتم دگتر و سه تا آمپول نوش جان کردم . حالا یکم بهترم اما خوب ویروسه و بین ۳ تا ۱۰ روز طول میکشه از بدنم بیرون بره . کلی هم خودم و برای حبیبی لوس کردم .خوب موقع هایی که مریض میشدم مثل پروانه دورم میچرخید و کلی نازمو و میکشید .حالا هم طفلی تا اونجا که میشد از پای تلفن وظیفش و انجام میداد اما خوب از نزدیک کجا از پای تلفن کجا .حالا اشکال نداره فردا که بیاد کلی خودم و میندازم تو بغلش تا هی قربونم بشه . بچه ها من هنوز دارم قرص ال دی و میخورم اما از دوسه روز پیش که موقع پریودم باشه هم درد دارم و هم کم و بیش خونریزی .چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟ یعنی هرچی این قرص کوفتی و خوردم بی فایده بود .کلی تو اینرنت سرچ کردم و دیدم نوشته مثلا اگه لکه بینی دارید شبی دوتا بخورید اما ۲ تا هم خوردم بازم فایده نداره . بعدش هم که میگن تا ۲۱ روز تموم نشده این قرص ها رو یهو قطع نکنید حالا نمیدونم باید چه کار بکنم نه معلومه پریودم و نه معلومه نیستم . این وسط سر نماز خوندنم هم معطل شدم . ترو خدا اگه اطلاعی در این مورد دارید بهم بگیدی دوست جونیا دیگه دیشب هوس کردم کیک بپزم و خوب یه کیک شکلاتی با نارگیل درستیدم که بردم پائین خونه مادرشوهری اینا (آخه برادرشوهری ها و خانوماشون هم بودند ) و یه برششم گذاشتم کنار برای حبیبی جونی .خودم هم اصلا نخوردم ولی همه خوششون اومد کلی به به و چه چه کردند .یه کیک باقلوا هم جدا درست کردم برای ورود حبیبی جونم اخه یکشنبه که بشه ۲۷ سالگرد عقدمون هم هست و یه تیر دو نشون زدم . میخواستم رولت خامه ای درست کنم گفتم همین کیک باقلوا بهتره خوف خامه خیلی چاق میکنه دیگه . یه خورده هم برش زدم برای مامان اینای خودم و مادرشوهری اینا کنار گذاشتم بقیه همش ماله حبیبی جونممممممممممممممممممم . تو این یه هفته هم میخوام غذاهایی که جیگری جونم دوست داره براش بپزونم . الهیییی چند روز پیشا میگفت دلم حتی برای املتات هم تنگ شده . سره کارم گوسفند کسته بودند و رئیسم برای منم کنار گذاشت . حالا یه نزدیک ۶۰۰ گرمشو گذاشتم کنار تا برای صبحانه جیگریم حلیم بپزونم که عاشقشههههههههه ومامانم هم از حالا سفارش داده سهمشو کنار بزارم .از رو مطبخ رویا درست کردمو یه ۴ الی ۵ باری درستیدم خیلی خیلی خوب میشه عالی تر از بیرونی هااااااااااااااااااااااا . خوب هرچی گوشتشش بیشتر باشه خوشمزه تر هم میشه دیگه . امتحان کنید دیگه مشتریش میشید بچه هااااااااااا فکر کنم دیگه تا رفتن حبیبی نیام پست بزارم .خوب سرم شلوغ میشه دیگهههههههههههه. اما خوب بچه ها عاشق تک به تکتون هستم دوستای خوب و گلمممممممممممممم قراره بود حبیبی جونم شنبه ۲۶ بیاد اما دیشب میگفت احتمال داره یکشنبه که بشه ۲۷ بیاد پس ۹ یا ۱۰ روز دیگه میبینمش . آخ که خدا میدونه چه قدر دلم براش تنگ شده این سری خیلی خیلی بیشتر جای خالیش و حس میکردم به قول یکی از جاری هام که خودش هم شرایطش مثله منه میگه دفعه های دوم و سوم به بعد بیشتر احساس تنهایی میکنی چون تازه میفهمی این رواله طبیعی و شما فقط از هر ماه میتونید ۶ روزش و باهم باشید . ماه اول ذوق و شوق این که کار پیدا کرده و شرایطش خوبه و رو داشتم ولی الان دیگه فقط و فقط به فکر اینم که من باید بیشتر روزها و سال های آینده رو در تنهایی باشم . اما بازم خدا روشکر هزاران بار خدا رو شکر .همین که میبینم همسریم مرد خوبم چه قدر آرامش داره چه قدر روحیش خوبه برام بسته . دوروز تعطیلی که بشه عاشورا و تاسوعا هم یه چند جایی با مامانم اینا رفتم و یه چندجا هم با مادرشوهری اینا . کلی هم برای همهتون تک به تک دعا کردم .الهی به حق همین شبای عزیز حاجت قلبی همتون براورده بشه دوستای خوبم چهارشنبه که بشه ۱۶ هم جلسه دوم دادخواستم تو اداره کار بود .خوب رئیسمون که نیومده بود اما نمیدونم یه بنده خدایی رو از کجا گیر آورده بود که نمایندش باشه .جالب نه نامه ای نه چیزی هم ارائه نداده بود که این آقا نماینده شرکت ماست تا اداره کار در جریان باشه . تازه اقاهه میگفت شما بگید این خانم درخواستش چیه من به مدیر عامل شرکتشون اطلاع میدم . خوشم اومد رئیس اداره کار هم گفت اقا مگه اینجا مسخره بازیه که هرکی از راه میرسه ما بگیم شما به عنوان کارفرما هستید و بقیه قضایا . و حالا تا شنبه بهشون محلت دادن تا اگر مدرکی بر خلاف گفته های من دارن ارائه بدند و حکم نهایی رو هم پنجشنبه میدن .فقط این که چون من خودم اومدم بیرون میگن ترک کار بوده و یه سری چیزها بهم تعلق نمیگیره .ده اخه یکی نیست بهشون بگه وقتی خود کار فرما میگه من حقوق ندارم بدم و شرایط کار هم افتضاحه و از صبح تا عصر هم کلی طلبکار میان ومیرن و خود مدیر عامل هم غیبش میزنه کدوم ادم احمقی میتونه وایسه و کار کنه .نه شما بگید .............. خدا کنه بتونم همه حق و حقوقم و از این ادم آشغال بگیرم .تازه حالا موندم این طرف که پول نداره بده و اگه بخواد چک بده من چه خاکی به سرم بریزم اخه موقعی که اونجا بودم بیشتر چک هاش برگشت میخورد و ممکنه به خاطر لج بازی با منم که شده چکی که به منم بده پاس نکنه و من دوباره معطل این ادم شم . تو این روزای ماه محرمی خیلی از خدا خواستم حقم و از این ادم بگیره خوب دیگه من همچنان مشغول باشگاه رفتنم و یه رژیم سفت و سخت هم گذروندم البته عاشورا یه خورده غذا نذری خوردم ها (با هماهنگی مربیمون ) اما بقیه روزا خیلی رژیمم سخت بود . فکر کنم از شنبه برنامه غذائی جدید بهم بده که راحتر باشه . و دیگه ۱ کیلو خورده ای هم کم کردم اما بیشتر از همه کلی روحیم بهتر شده یعنی روزایی که باشگاه دارم ساعت ۳ از خونه میزنم بیرون و ۳ و نیم دمه باشگام تا ۵ و نیم و خوب جو باشگاه و اون اهنگ های باحالش کلی بهم حال میده و بعدش هم اول خواهری و میزارم دمه خونه مامانم اینا و خودم هم میام خونه خودمون و میرم حموم و لباسام و میشورم و اماده میشم و میرم پائین خونه مادرشوهری اینا . تا فردا صبح و بعدش هم میرم خونه مامان اینای خودم تا صبح روزی که باشگاه دارم و دمه ظهر میام خونه خودمون و کارام و میکنم تا ساعت ۳. این روال زندگی منه تو این چند وقت و خوب خدارو شکر همه چیز خوبه فقط دوری حبیبم عزیتم میکنه . دوستای گلم عاشق همتونم تک به تک ترو خدا اگه نمیرسم براتون نظر بزارم یا بخونمتون فکر نکنید بی وفا شدم . باور کنید تک به تکتون تو یاد من هستید . دوستتون دارم خیلی خیلییییییییی بعدن نوشت : دوست جونیا قراره از فردا برم سره کار از ساعت ۸ صبح تا ۲ الی ۲ ونیم بعد از ظهر از چهارشنبه که حبیبی رفت روزشماره منم شروع شده ۷ روز گذشته و ۱۹ روز دیگه مونده خیلی دلم میخواست برای تعطیلی عاشورا تاسوعا پیشم بود اما خوب نمیشه دیگه . واییییی محرم های سال های قبل کلی خوش میگذروندیم ها . به به غذا نذریییییییییییییییییی .حالا امسال باید تنهایی با مامانم اینا برم . شنبه اولین جلسه دادخواستم با رئیس بی شعورم بود که خوب نیومد .بهتر هرچی نیاد به نفعه من .ولی انکار نمیکنم که اونروز قلبم داشت از تو سینم میومد بیرون . نمیدونستم اگه اومد باید بلندشم و باهاش سلام علیک کنم یا نه همین جوری یه سری براش تکون بدم . با بابام رفته بودم خوب نیم ساعتی نشستیم و ازم سوال کردن و زمیمه پروندم شد و نامه دادن برا جلسه دوم . کاش جلسه دوم هم نیاد من اون ریختش و نبینم اصلا . جلسه دوم ۱۶ یعنی بعد تعطیلی عاشورا تاسوعا . تا ببینیم خدا چی میخواد و این جلسه چه طور پیش میره . خوب یه خورده از خودم بگم . این رفتن حبیبی جونی هر عیبی داشت اما یه حسن بزرگ هم داشت و اونم این که ترسم از رانندگی کلی ریخته یعنی قبلا که اصلا زیاد پشت ماشین نمیشستم تازه اگه یه موقع هم میشستم با هزاتا بسم الله و ترس و لرز بود اما الان دیگه برا خودم یه پا اوستا شدم .حالا خودم و چشم میزنم فردا تصادف میکنم .دییییییییییییییییییییییی . میگن از رو نا علاجی ادم مجبور میشه حکایت من بود .گفتم چه قدر به پدرشوهریم بگم من و این جا و اونجا ببره .بعدش ماشین گوشه پارکینگ داره خاک میخوره . دروغ چرا خوشم هم نمیومد پدرشوهریم بعضی اوقات ماشین ما رو میبرد و با ماشین خودشون نمیرفت .اخه من رو تمیزی ماشین خیل حساسم و یه دوسه بار دیدم همین جور دستمال و پلاستیک تو ماشین ریخته ناراحت شدم خوب باید جمعش میکردن بعدش هم جلوی ماشین نزدیک سپر انگاری خورده به جایی . خوب هیچی هم به من نگفتن .خلاصه دیدم این جوریه گفتم من چیم از بقیه کمتره . دیگه کمر همت و بستم اولا از جاهای نزدیک شروع کردم اما دیگه کم کم تو شهر رفتم . خوب همون روز هم که میخواستم برم اداره کار خوب تقریبا بیرون شهر بود و جادش هم چون صنعتیه یه عالمه تریلی و کامیون رد میشه .قبلا هر وقت با حبیبی از اون ور رد میشدم اب دهنم و نمیتونستم از ترس قورت بدم اما اونروز که میخواستم برم تصمیم گرفتم خودم رانندگی کنم و خوب اولش یه خورده ترسیدم اما بعدش ترسم ریخت و رفتیم و اومدیم و از اون به بعد دیگه همه جا راحت میرم و میام . دیگه اینکه الان سه جلسست که میرم کلاس بدن سازی . روزای فرد از ۳ ونیم تا ۵ و نیم مربیمون عالیه یعنی تو اصفهان خیلی تائیدش میکنند . بهله دیگه شقایق خانوم تصمیم جدی گرفتن تا عید کلی وزن کم کنند . و خوشتیپ بشن . خواهریم هم باهام میاد . از امروز هم رژیمی که مربیمون بهم داده شروع شده . اخه حبیبی جونم هم اونجا که هست شبا میره بدن سازی و منم گفتم ازش کم نیارم و هم سرم گرم بشه . خدائیش هم همین چند جلسه که رفتم کلی تو روحیم تاثیر داشته و امیدوارم نتیجش هم خوب بشه .یه سری خانوما که قدیمی ترن و هیکلای قبلشون و نشونم دادن با هیکلای حالا .وایییییییییییییییییییییییییی اصلا قابل مقایسه نیست چه عضلاتی چه هیکلییی. فقط روزایی که باشگاه دارم شبش دیگه خواب ندارم .تموم جونم درد میکنه .ولی اشکال نداره کم کم خوب میشه دیگه تصمیم دارم کلاس زبان هم برم باید یه برنامه ریزی درست و حسابی کنم . دلم میخواد یه کار پیدا کنم که نیمه وقت باشه . صبح تا مسالن ساعت ۲ که بیکار نمونم . خدا کنه کار دلخواهم و پیدا کنم . بچه ها یه سوال داشتم کامنتای پست قبل ومیخوندم دیدم مهرو جونیم برای پریودم نوشته که هر دفعه موقعی میشه که همسریم میاد و خوب جدا از مسائل دیگش .(منحرف بازی در نیارید ها ). دلم نمیخواد تو اون موقع این جوری بشم .چون موقع هاییی که پ - ریود میشم از بس درد دارم نمیتونم از جام بلندش م و خوب اعصابم هم میریزه بهم . خوب حبیبی جونی گناه داره .چه قدر من و تحمل کنه . حالا اینکه چکار باید بکنم تا زمانش جلوتر یا عقب تر بیافته میشه کاری کرد . دوست جونیا ترو خدا یه راهنمائی بکنید . خدای خوبم خدای مهربونم عاشقتم بیشتر از قبلللللللللللللللللل حبیبی نفسم خدا میدونه چه قدر جای خالیت و حس میکنم اما یاد تو و حرفای تو کلی بهم دلگرمی میده عشقمممممممممممممممممم بچه ها د.ست جونیای خوبمممممممممممممم همتون و تک به تک دوست دارم . اگه بدونید وقتی برام مسیج میزنید یا کامنت میدید چه قدر ذوق مرگ میشم . ببخشید که نمیرسم بیام زود به زود بهتون سر بزنم . جیگری دلم حبیبی خوبم چهارشنبه اومد . البته باید ساعت ۶ میرسید اما چون پروازشون تاخیر داشت دیگه ۷ رسید .واییییییییییییی اون شبم اصفهان داشت سیل می بارید .من و پدرشوهریم هم رفتیم دنبال حبیبی جونم . یه خورده تو ماشین نشستیم بعد جیگریم زنگ زد گفت کجائید منم دیگه طاقت نیاوردم و گفتم وایسا تا بیام .تندی اومدم پائین و بدوبدو رفتم و از دور جیگریم و دیدم .اخ که چه لذتی داره آدم عشقش و بعد ۲۶ روز ببینه . دیگه همچین همدیگرو سفت بغل کردیم که انگاری یکساله همو ندیدم بعد دیگه تا رسیدیم خونه حبیبی رفت پائین با مامانش سلام و احوال پرسی کنه و بعد زودی اومد بالا وایییییییییییییییییییی که دلم برای همچیش تنگ شده بود .یه یک ساعتی بالا موندیم بعد رفتیم پائین مامان حبیبی شام مرصع پلو پخته بود . ساعت ۱۱ هم اومدیم بالا و زودی اماده شدیم پریدیم تو تخت .دقیق نمیدونم تا ساعت چند بیدار بودیم فقط میدونم اون قدر حرفیدیم و حرفیدیم که از خستگی خوابمون برد . پنجشنبه صبح هم عشقم پاشد یه صبحانه مفصل برام درست کرد و بعدش اماده شدیم رفتیم بیرون چندجایی کا رداشتیم دیگه تا ساعت ۱ بود اومدیم خونه مامانم اینا . داداشی و زن داداشی هم ناهار رفته بودن بیرون خلاصه تا عصر موندیم و بعد دوباره رفتیم بیرون یه خورده گشتیم و اومدیم خونه پدرشوهری اینا . کلا این هفته تموم ساعتامون پر از باهم بودن بود و چه قدر خوش گذشت اما من همش ناخوداگاه گریم میگرفت حبیبی هم خیلی دلداریم میداد میگفت دوست ندارم این غمه رو تو چشمات ببینم .من به خاطر تو به خاطر ایندمون رفتم اگه قرار باشه تو این جوری خودت و عزیت کنی مطمئن باش بر میگردم . مامانیم هم به حبیبی گفته بود شقایق تازگی ها خیلی عصبی و حساس شده . خوب به نظر خودم طبیعیه . جیگریم تازه رفته بهش بدجور وابسته بودم از اون ور مشکلات کاری خودم و درگیریم با رئیسم و یه مقدار مسائل مالی خوب به ادم فشار میاره دیگه . دوروزی هم دستم بند دندون پزشکی بود که امونم و بریده بود از اون ور هم این هووی همیشگی بی موقع مزاحم شده بود . جالبیش اینه از این قرصا که پر یود و عقب میندازه و هم خورده بودم ها اما از روز شنبه سروکلش پیدا شد و کلی حرصیم کرد و وای که چه دردی و هم دارم میکشم یعنی به غلت کردن افتادم . یعنی این قرصا باعث شده میزان دردم و چیزای دیگه بیشتر بشه ؟؟؟؟؟ تو این مدت هم کلی برای حبیبی جونم غذا ها ودسرهای مورد علاقش و پختم که کلی کیف کرد . گفته بودم برای تولدش پیشم نبود میخواستم براش کیک خامه ای بپزم که بعد نظرم عوض شد و براش نون خامه ای پختم . یه کفش و پیرهن خوشگل هم براش کادو خریدم و بهش دادم که کلی خوش حال شد . سه شنبه هم یه کیک هویج درست کردم تو ظرف گذاشتم تا با خودش ببره اون جا بخوره . جیگری جونم چهارشنبه یه ربع به ۴ بلیط داشت .دیگه چه قدر دلم گرفته بود و غصه دار بودم خدا میدونه دلم میخواست زار بزنم ولی قول داده بودم گریه نکنم . جیگریم رفت و من بازم تنها شدم . یه موقع هایی اگه هزار نفر هم دور ادم باشند باز نمیتونند جای یه نفر دیگه رو پر کنند . و من با اینکه هم پدرشوهری اینام هستن و هم خانواده خودم بازم دلم فقط و فقط حبیبی خودم و میخواد .اونه که همه حرفای قلمبه شده توی دلم بهش میگم اونه که با صبر و حوصله به همه حرفام گوش میده و راهنمائیم میکنه .اونه که اگه هرچقدر هم مشگل داشته باشم به من ارامش میده . جای هیچ کس را هیچ کس دیگری نمیتواند پر کند . مگه نهههههههههههههههههههههههه؟؟؟؟؟؟؟؟؟ شنبه ساعت ۹ و نیم اولین جلسه دادخواست کارمه نمیدونم رئیسمون بیاد یا نه . خدا کنه همه چی زود حل بشهههههههههههههههه . خدایا خودم کمکم کن حقم و بگیریم . الهیییییییییییییییی آمین راست میگن روزای اخر انتظارا یه جوری میشه ها . قلبم تند تند میزنه . یه عالمه واسه خودم سرخوشم حبیبی جونم هم همین جور اونم از اون ور داره لحظه شماری میکنه زودتر بیاد پیشمممممممممم امروز و فردا میرم خونه مامانم اینا و سه شنبه میام خونه خودمون تا یه دستی به سرو گوش خونمون بکشم و برای اومدن حبیبی جونم اماده بشم .البته چهارشنبه عصر میرسه و احتمال داره من و پدرشوهری با هم بریم دنبالششششششششششششش .واییییییییییی که اگه پدرشوهری با من نباشههههههههههه دلم میخواد یک ساعت تو بغل عشقم بمونمممممممممم چندروز پیش رفتم از رئیسمون شکایت کردم ظاهرا نامش امروز رسیده به دستشون .زنگ زده بود کلی چرت و پرت گفته .از ترس دستام میلرزید قلبم داشت میومد تو حلقم . خدا که جای حق نشسته امیدورام حقم و از این ادم اشغال بگیرم . من اصلا دلم نمیخواست کار به شکایت برسه اما بعد اون سه ماه و الان که ۲۲ روز از روزی که اومدم بیرون میگذره هنوز از حقوقم خبری نیست و جالب ادم پرو بهش گفتم ۳ ماه حقوق بهم ندادی میگه نه داری اشتباه میکنی ۲ ماه حقوق باید بهت بدم دیدم این جوری گفتم نه خیر بزار حالا که بحث زرنگیه برم شکایت تا علاوه بر حقوقم حداقل سنوات و حق و حقوقی که بهم تعلق میگیره و رهم بگیرم تا دلم نسوزه . تازه نه قرارداد با من نوشته و نه بیمه ها رو درست رد کرده میگن حق با منه وفقط امیدوارم مشکلی برام پیش نیاد چون از این ادم اشغال هرچیزی بر میاد پنجشنبه مادرشوهری آش نذری داشت کلی سر دیگ برای همتون دعا کردم ان شالله به تک تک آرزوهای خوشگلتون برسید دوستای خوفم داداش و زن داداشم هم سه شنبه صبح از تهران میان اینجا . فکر کنم تا جمعه بمونند . احتمالا منو حبیبی جونم پنجشنبه بریم خونه مامانم اینا . کامپیوترم و دبروز دادم درست کنند و ان شااله حبیبی جونم بیاد و بساط این اینترنت پر سرعت و برام راه بندازه بلکه من بتونم زودتر بیام .به خدا دلم برای تک به تکتون یه ریزه شده . دوستتون دارم دوستای خوبم که تو این مدت من و تنها نزاشتیددددددددددددددددددددد . امروز ۱۴ آبانه و ۱۵ روزه که حبیبی جونم و ندیدم و واییییییییییییییییییی که چه قدر این دوری داره عزیتم میکنه . یعنی از هر لحاظ که فکرش و بکنید از یه طرف نبودن حبیب جونم از طرفی بین دوتا خانواده ها گیر افتادم میدونم میدونم میخوان محبت کنند میخوان جای خالی حبیبی و احساس نکنم اما یه سری کاراشون دیگه بدجور رو مخمه میرم خونه مامانم اینا یهو دوساعت بعد بابای حبیبی زنگ میزنه کجایی بی پیشمون اون وقت با هزار جور کلک میگم امشب خونه مامانم اینا میمونم .خونه مامانم اینا هم که هستم هی این مامانی بهم محبت میکنه ها اما یه جوری حرصم در میاد مثلا تا میرم تو اطاق هی میگه نرو تنها بشین گریه نکنی ها من میدونم تو حساسی و الان میخوای بشینی گریه کنی و خوب من اصولا ادمی نیستم که جلوی کسی اشکم در بیاد و خیلی لجم میگیره جلوی همه هی مامانم این حرفا رو میزنه . دیگه مثلا من یه برنامه های خاصی و میدیم حالا چه خونه مامان اینای خودم برم چه ونه حبیبی اینا مثلا اونا دوست ندارن اون برنامه هارو ببینند نمیدونم ساعت خوابم بهم ریخته .هرجا میخوام برم باید جواب پس بدم و این برای منی که کله شقم خیلی زور داره . تازه تا میخوام بیام خونه حبیبی اینا مامانم میگه چرا میری همین جا بمون حالا ما غریبه شدیم و ۲۲ سال دختر خونه ما بودی حالا هی خونم خونم میکنی .با خواهری هم اکثر اوقات سرو کله مینیم چون اخلاقامون کلی با هم فرق داره .خونه پدرشوهری اینا هم که میام کلی معذبم و رودربایستی دارم .خلاصه که این مسائل خیلی به روحیم فشار میاره و دیگه اینکه بنده تقریبا دو هفتست دیگه سرکار نمیرم و خونه نشین شدم و اینم یه معضله دیگه برامه .خوب میدونید که چه قدر سرکارم عزیت شده بودم و خوب البته بگم ها هنوز که هنوزه با هام تسویه نکردن و هی امروز و فردا میکنه .میترسم کارم به شکایت کشی برسه که بشدت از این کار ها متفرم . یه چندجایی هم برای کار رفتم اما یا حقوقاشون کمه یا به دلم نمیشینه . امروز هم دوجا دیگه رفتم دیدم از یکیشون خیلی خوشم اومده و اتفاقا نزدیک خونمون هم هست اگه درست بشه خیلی عالییییییه . از هفته قبل تاحالا روضه بودم به خاطر ماه ذی الحجه .۹ روز رووزه داره و هشتاد سال عبادت فردا اخرین روزشه و میگن اگه دعای کسی تو شب قدر که بهش میگن شب ارزوها براورده نشه درهای رحمت الهی دوباره تو فردا شب باز میشه و حاجت ها همه بالا میره .ان شالله حاجت منم مورد لطف خدا قرار بگیره وبرآورده بشه . میدونم تا حالا خدا تنهام نزاشته .ان شالله بازم خودش جواب دعاهامو بده برای همتون تک به تک دعا میکنم ان شالله حاجات همه شما عزیزای دلم هم زود براورده بشه شرایط کاری حبیبی اون جا خداروشکر خوبه از لحاظ امکانات و رسیدگی و ......... این قسمتی هم که حبیبی جونم رفته میخوان پالایشگاه درست کنند و تازه در حد نقشه و خاک برداری منطقه است یعنی حالا حالا کار هست وخوب حبیبی منم اولین نفریه که برای ای قسمت استخدام شده و به اصطلاح خیلی تحویلش میگیرند .خداروشکر . ۲۴ روز کار و ۶ روز مرخصی هست نسبت به جاهای دیگه مرخصی هاشون کمه اما خوب شرایطش خوبههههههه .هرچند میدونم وقتی هم بیاد این ۶ روز عین یه چشم برهم زدن تموم میشه اما باید تحمل کنین جون به اینده ای بهتر فکر میکنیم .دییییییییییییییییییییی بچه ها از همتون تک به تکتون که کلی تو این مدت برام پیام گذاشتید و کلی من و مورد محبت و لطفتون قرار دادید ممنونم .به خدا اشک تو چشمام جمع شد اومدم دیدم این همه برام کامن گذاشتید و اینهمه به من محبت داشتید .بازمممممممممممم ممنونم دوستای خوبم شلاله گلم از تو هم خیلی خیلی ممنونم عزیزم که این چندوقت با صدای گرمت باعث میشدی روز های خوبی و داشته باشممممممممممم.مرسیییییییییییییی عزیزم مرسیییییییییییی عاشق حبیبمم عاشق خدای خوبمم و عاشق همه ی شمااااااااااااااا ها که این مدت که نمیتونم زیاد بیام ذلم براتون یه ریزه میشه .اخه کامپیوتر خونه مشکل داره و باید بیام کافی نت و خوب زیاد نمیرسم بیام ببخشید نمیرسم الان بیام به وبلاگاتون سر بزنم بوسسسسسسسسسسسسسسسسس روی لپای همتون جیگریییییییییییییی ها
![]()
.امیدورام خوب باشه و مشکلی برام پیش نیاد .حسابداری یه کارخونه تراشکاریه . این جوری میتونم به کلاسامم هم برسم . خدایاااااااااااااا .خدا جونم خودت کمکم کننننن باشهههههه![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Melody |

